گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسرویتا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمتکاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درشهر نفس با بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲

 

سرور اهل عمایم شمع جمع انجمنصاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن
سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروزروز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن
هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشرمهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن
مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بودشد سوی باغ بهشت از دام این دار محن


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۶

 

عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زنتا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تن
هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهاناز می لب‌هاش باری مست شد سرنای من
گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزدآه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن
شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۳

 

می گزید او آستین را شرمگین در آمدنبر سر کویی که پوشد جان‌ها حله بدن
آن طرف رندان همه شب جامه‌ها را می کنندتا ببینی روز روشن ما و من بی‌ما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوزشاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار اوشرط باشد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹

 

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهنبر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده استوانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن
ای نجات زندگان و ای حیات مردگاناز درونم بت تراشی وز برونم بت شکن
ور براندازد ز رویت باد دولت پرده‌ایاز حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من
ور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۶

 

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتنآستین را می فشاند در اشارت سوی من
همچو چشم کشتگان چشمان من حیران اووز شراب عشق او این جان من بی‌خویشتن
زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقامدر صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن
مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویشتا قفس را بشکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۹

 

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زنزلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیستعشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماستحیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲

 

یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش منبر کنار چشمه خفته در میان نسترن
حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد اواز یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن
باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف اوبوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن
مست شد باد و ربود آن زلف را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹

 

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتنزانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد اونی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسمور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن
ور بگفتم نکته‌ای هستش بسی تأویل‌هاگر غرض نقصان کس دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۷

 

در ستایش‌های شمس الدین نباشم مفتتنتا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
چونک هست او کل کل صافی صافی کمالوصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن
هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمراو چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن
چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده‌ایچون ستودی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۸

 

ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف منان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن
مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تنچون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جاننام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگوبر تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۱

 

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تنچون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جاننام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگوبر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن
تا شود این نقش تو رقصان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۷۴

 

گر بدانستی که خواهد مرد ناگه در میانجامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن
خرم آنکو خورد و بخشید و پریشان کرد و رفتتا چنین افسون ندانی دست بر افعی مزن


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزنتا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن
یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبندیا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن
هر چه از معشوق آید همچو دینش کن درستوآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن
گرم رو باش اندرین ره کاهلی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهنعاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آزچند گویی از اویس و چند گویی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیلگر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق رادر یمن ساکن نگردی تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی

 

عقل محرم تا بود دستور سلطان بدنکی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن
جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همیهر یکی با کار و باری در جهان خویشتن
ساخته میران این لشکر ز روی مرتبتشمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن
شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاهننگ دارند ار کنند از عکس پروین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶ - در نعت علی (ع)

 

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسنای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن
ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگوی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن
از برای دین حق آباد کرده شرق و غربکردی از نوک سنانت عالمی را پر سنن
تیغ «الا الله» زدی بر فرق «لا» گویان دینهر که «لا» می‌گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح علی بن حسن

 

گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمنخویشت را در خرابات جوانمردی فگن
کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاستا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من
جوی می‌بینی روان در باغهای دلبرانعاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن
های های و هوی و هوی عاشقان و دلبرانهر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن
تا شراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی

 

دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمنیک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
بی طرب خوشدل طیور و بی‌طلب جنبان صبابی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن
سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بننرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن
چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوافوطهٔ کحلی بنفشه شعر سیما بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس

 

ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهنداده یکباره عنان خود به دست اهرمن
هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کاراندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن
گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپویور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن
یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوزیا ز رعنایی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴

 

برگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزنرخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیریا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن
هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشانهر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن
چون دل و جان زیر پایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶

 

ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دنخون دن خونت بخواهد ریخت گرد دن مدن
همچو نخچیران دنیدی، سوی دانش دن کنوننیک دان باید همیت اکنون شدن ای نیک دن
راه زد بر تو جهان و برد فر و زیب توچند خواهی گفت مطرب را: فلان راهک بزن؟
چون سمن شد بر دو عارض مشک شم شمشاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰ - در لغز شمع و مدح حکیم عنصری

 

ای نهاده بر میان فرق جان خویشتنجسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
هر زمان روح تو لختی از بدن کمتر کندگویی اندر روح تو مضمر همی‌گردد بدن
گر نیی کوکب، چرا پیدا نگردی جز به شبور نیی عاشق، چرا گریی همی بر خویشتن
کوکبی آری ولیکن آسمان تست مومعاشقی آری، ولیکن هست معشوقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز منبا تو ننشینم به کام خویشتن بی‌خویشتن
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنمتا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنامرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
جان فشان و راد زی و راه‌کوب و مرد باشتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۲

 

نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخنبشنو از وی ماجرای خویشتن بیخویشتن
بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسراو او چون من دستان زن بستانسرای انجمن
گردر اسرار زبان بی زبانان می‌رسیبی زبانی را نگر با بی زبانان در سخن
مطرب بی برگ بین از همدمان او را نوانالهٔ نایش نگر در پردهٔ دل چنگ زن
پستهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۳

 

دوش چون از لعل میگون تو می‌گفتم سخنهمچو جام از باده لعلم لبالب شد دهن
مرده در خاک لحد دیگر ز سر گیرد حیاتگر به آب دیدهٔ ساغر بشویندش کفن
با جوانان پیر ماهر نیمه شب مست و خرابخویشتن را در خرابات افکند بی خویشتن
تشنگانرا ساقی میخانه گو آبی بدهرهروانرا مطرب عشاق گو راهی بزن
گر نیارامم دمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۳

 

خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمنکاسهٔ یاقوت بین از لاله در صحن چمن
یوسف گل تا عزیز مصر شد یعقوب وارچشم روشن می‌شود نرگس ببوی پیرهن
نو عروس باغ را مشاطهٔ باغ صباهر نفس می‌افکند در سنبل مشکین شکن
طاس زرین می‌نهد نرگس چمن را بر طبقخط ریحان می‌کشد سنبل بر اوراق سمن
سرو را بین بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۴

 

ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمنراستی را چون قدت سروی ندیدم در چمن
زنگیان سودائی آن هندوان دل سیاهو آهوان نخجیر آن ترکان مست تیغ زن
رویت از زلف سیه چون روز روشن در طلوعجسمت اندر پیرهن چون جان شیرین در بدن
تا برفت از چشمم آن یاقوت گوهر پاش تومی‌رود آب فرات از چشم دریا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۳۱

 

گر لب چون انگبینت را به دندان بر کنمخون ازو بیرون نیاید انگبین آید برون
گرخیالت برد جانم برزبان نارم از انکمنت کم همتان بر میهمان آید گران


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۵

 

هر که میخواهد سخن گستر بود در انجمن

اولش باید تامل در سخن آنگه سخن

هر سخن هر جا نتوان گفت با هر مستمع

پاس وقت و جا و گوش و هوش باید داشتن

هر که میخواهد که باشد در شمار عاقلان

لب فرو بندد مگر وقتی که باید دمزدن

گه سخن خالی کن دلهای اندوه پر است

گاه در دلهاست اندوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۹

 

در حریم قدس جانرا نیست بار از ننگ تن

ننگ تن یا رب بیفکن از روان پاک من

بخیه تا کی بر تن بر حیف خود خواهیم زد

کی بود کز دوش جان افتاده باشد بار تن

نی غلط کردم که بی تن جان نمییابد کمال

چند روزی بهر جان باید کشیدن رنج تن

گر نبودی تن چسان جان علم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۰

 

در دل هر ذره مهر جان ما دارد وطن

میکشد بهر گل جان خارهای جور تن

اینجهان و آنجهان از جان گریبان چاک کرد

تا دهد جا جان ما را در درون خویشتن

هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک

سجده آرد جان ما را ز آنکه شد جانرا وطن

خاک ما دارد شرف بر جان ابلیس لعین

ز آنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳۸

 

شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما
خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن
در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست
ناگهان افتاده و درمانده‌ام پا بست تن
یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر
تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن
هر یکی زینها به نوعی زحمت ما می‌دهند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در موعظه و دوری از دنیا

 

ای دل آخر یک قدم بیرون خرام از خویشتن
آشنا شو با روان بیگانه شو از خویشتن
روی ننماید هلال مطلع عین الیقین
تا هوای ملک جان تاریک دارد گرد ظن
عین انسانیتی خواهی که ظاهر گردت ؟
چهره پنهان داد چون انسان عین از خویشتن
آدمی را آن زمان آرایش دین بر کنند
کا دمش زآلایش طین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح سلطان اویس

 

نقره ی خنگ صبح را در تاخت سلطان ختن
ساقیا گلگون کمیتت را به میدان در افکن
خسرو چین می کند بر اشهب زرین ستام
تا به شام اندر عقیب لشکر شتاختن
هست گلگون باده را کامی که بوسد لعل تو
سعی کن تا کام گلگون را بر آری از دهن
چشمه ای بر قله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۱

 

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن

با اقامت ما نفس سرمایگان بی‌نسبتیم

دامنی دارد غبار صبح در آهن شکن

قید جسمانی گوارا کرد افسون معاش

بهر آب و دانه خلقی در قفس دارد وطن

آن هوس منزل که باغ جنتش نامیده‌اند

رنگها چیده‌ست لیکن در غبار وهم و ظن

هر طرف جام خیالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۵ - در مدح امیرالامرا‌‌ء العظام شاهرخ خان قاجار می‌فرماید

 

انجمن پر انجمست از مهر چهر ماه من

خیز ای خادم برون بر شمع را از انجمن

الله الله چیست انجم آفتاب آمد برون

شمع را بگذار تا بیهوده سوزد همچو من

می‌نسوزد شمع راکس زود برخیز ای ندیم

جمع را گردن فراز و شمع را گردن بزن

جمع را آشفته دارد شمع موم از دمع شوم

خیز و این گردنکش ناکام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۷ - د‌ر مدح فریدون میرزا

 

ای به مشکین موی تو مسکین دلم‌کرده وطن

چون غم آن موی مشکن در دل مسکین من

مه میان انجم از خجلت نگردد آشکار

آشکارت‌گر ببیند در میان انجمن

گر فرو ریزد اگر طلعت فروزی در بهار

سرو بنشیند اگر قامت فرازی در چمن

ای نه اندامست زیر جامه‌ات کاموده‌ای

پیرهن از یک چمن نسرین و یک بستان سمن

حاش لله نیست نسرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۸ - و له فی‌المدیحه

 

بارک‌الله بارک‌الله زان بت پیمان‌شکن

شوخ‌کشمر شمع خلخ‌شاه چین‌ماه ختن

بارک‌الله بارک‌الله زان حریف تندخو

فتنهٔ دل آفت دین شور جان آشوب تن

بارک‌الله بارک‌الله زان نگار نازنین

دلنواز و دل‌گداز و دلفریب و دل‌شکن

بارک‌الله بارک‌الله زان بت عابدفریب

ماه‌چهر و سست‌مهرو مخت‌روی و راهزن

بارک‌الله زان بتی ‌کز عکس موی و روی او

بوم و پر سنبلست و بام و در پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۹ - در ستایش شاهزاده اباقاآن میرزا ابن شجاع السلطنه می فرماید

 

تیغ را دانی به استحقاق ‌کبوَد تیغ‌زن

داور کشور گشا فرماندهٔ لشکرشکن

گرز را دانی ‌که باید برنهد بالای برز

بهمن لهراسب‌فر اسفندیار رویین تن

تیر را دانی که باید در کمان آرد کمین

قارن آرش کمان گودرز گرشاسب مجن

رمح را دانی‌که باشدکارفرما روز رزم

نیرم رستم صلابت رستم نیرم فکن

شاه شیر اوژن اباقاآن‌ که ‌گاه‌ گیر و دار

بر پی رخشش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۳ - د‌ر تهنیت خبر بهبو‌دی محمدشاه غازی به فارس و شادمانی حسین‌خان نظام‌الدوله فرماید

 

زآستان خواجهٔ اعظم چراغ انجمن

پیکی آمد تیزگام و نیکام و خوش سخن

نامه یی ‌از خواجه‌ بر کف داشت ‌کز عنوان او

بُد هویدا آیت الطاف حقّ ذوالمنن

زانکه اندر نامه بود این مژده کز تأیید حق

یافت بهبودی ز تب طبع شهنشاه زمن

گرچه‌شیرس‌ت و شیر شرزه تب‌ دارد از آنک

مر شجاعت را حرارت لازم آمد در بدن

یا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۴ - در مدح هژبر سالب علی‌بن ابیطالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید

 

رسم‌عاشق نیست با یک‌دل دو دلبر داشتن

یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار

یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن

یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان

زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن

شکرستان ‌کن درون از عشق تاکی بایدت

دست‌حسرت چون‌مگس ازدور برسر داشتن

بندگی‌کن خواجه را تا آسمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۵ - در مدح حاج میرزا آقاسی طاب ا‌لله ثراه گوید

 

عید دان چیست لب چون عید خندان داشتن

خند خندان جان نثار راه جانان داشتن

جان هم‌ از جانان بود کت داده تا قربان‌ کنی

بهر قربان هم نباید منّت از جان داشتن

بس‌کمالی نیست قربانی نمودن بهر عید

عید را باید به پای دوست قربان داشتن

عشق دانی چیست لب پرخنده کردن نزد خلق

بی‌خبر از آه‌ و افغان آه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳

 

جان عالم آدم است و دیگران همچون بدن
جان عالم خاتمت گر نیک دریابی سخن
هرچه باشد آدمی را بنده اند از جان و دل
خواه جسم و خواه جان خواهی ملک ، خواه اهرمن
نور چشم عالمی از دیدهٔ مردم نهان
یوسف مصری ولی پیدا شده در پیرهن
روح اعظم گفتمش می گفت مستانه مرا
جان من بادت فدا ای جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۱۴

 

چون پدید آمد مبارک ماه نو بر آسمان
بر بساط نیلگون زرین کمان بردم گمان
دیدم آن ساعت ز روی یار خویش و ماه نو
بر زمین سیمین سپر بر آسمان زرین کمان
عاشقان دیدم که با من دستها برداشتند
بر رخ ماه زمین دیدند ماه آسمان
دل‌ستان ماهی که پیش قامت و رخسار اوست
سرو و گل بی‌قیمت اندر بوستان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۱۶

 

چون قوام‌الدین و فخرالدین ندیدم میهمان
چون شهاب‌الدین به دنیا هم ندیدم میزبان
هرکجا باشد به‌ گیتی میزبانی چون شهاب
کی عجب‌گر چون قوام و فخر باشد میهمان
آسمان از اختران‌ گر بر زمین دارد شرف
زین سه نیک‌اختر زمین دارد شرف بر آسمان
آفتاب و مشتری و زهرهٔ زهرا به‌هم
هر سه در برج شرف‌ کردند پنداری قران
با دو سلطان هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۷

 

آبِ‌روی خود ببردم در میانِ انجمن
از چه از من راست بشنو از دلِ بی‌خویشتن
هر زمانم بر سر آمد صد بلا از دستِ دل
ای مسلمانان خدا را همّتی در کارِ من
یار بر من آستین افشان چو سروِ بوستان
من لگدکوبِ جفایِ حلق چون صحنِ چمن
مرحبا با من عرق چینش چه معجز می‌کند
آنکه با یعقوب کرد از بویِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری