گنجور

 
قطران تبریزی
 

ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمن

روی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن

مشک داری بر شقایق ورد داری بر عقیق

سرو داری بر گل و شمشاد داری بر سمن

از نسیم زلف تو همچون شمن گردد صنم

وز بهشت چشم تو همچون صنم گرد دشمن

ماه تابانی و لیکن جان عشاقت فلک

سرو نازانی ولیکن چشم مشتاقت چمن

روی تو تابان و رخشان همچو جان جبرئیل

زلف تو پیچان و تاری همچو جسم اهرمن

چشم من بیجاده بارد روز و شب چون روی تو

زلف تو پرتاب باشد سال و مه چون جان من

زانکه روی تو میان چشم من دارد مقام

زانکه جان من میان زلف تو دارد وطن

جادوانرا چشم تو بندیست پر نیرنگ و رنگ

آهوانرا از زلف تو دامی است پر پیچ و شکن

عشق تو ماننده عقل اندر آمیزد بجان

مهر تو ماننده جان اندر آمیزد بتن

چون کمربندی بجوزا در ببینم شاخ گل

باز پروین بینم اندر گل چو بگشائی دهن

گر خیال تو ببیند حور عین اندر بهشت

بگسلد پیرایه از رشگ و بدرد پیرهن

پشتم از تیر هوای تست چون زرین کمان

رویم از تیغ فراق تست چون زرین مجن

برهمن گشتم بتا تا یافتم بهر از تو رنج

از بتان جز رنج ناید هیچ بهر برهمن

عاقبت بهره نباشد مردمانرا جز دو جای

پیش یزدان یا به پیش پادشاه تیغ زن

خسرو آن سوزنده اعدا بگاه رزم و کین

پشت لشگر لشگری دریای احسان بوالحسن

اسب او دریا گذار و خشت او سندان گذر

لفظ او شکر شکر شمشیر او لشکر شکن

با دل خصمان او هرگز نیامیزد نشاط

در تن یاران او هرگز نیامیزد حزن

امر او را کار بسته شهریاران زمین

حکم او را داده گردن پادشاهان زمن

تیغ او شیر ژیان اجسام خصمانش عرین

لفظ او در ثمین ارواح یارانش عدن

پیش تیغ او قضا چون پشه پیش ژنده پیل

پیش خشت او قدر چون گر به پیش کرگدن

نارون با کین او گردد بسان خیزران

خیزران با مهر او باشد بسان نارون

از طراز خلعت او گنجه مانند طراز

وز نسیم خلق او اران بکردار ختن

مرد را یارا نباشد وصف جودش بر زبان

در نگنجد هیچ کس را نعت فضلش بر دهن

ای امیر بی خلاف ای پادشاه بی نفاق

راد بی روی و ریا و مرد بی دستان و فن

بی تو کی نازد جهان بی عقل کی نازد روان

بی تو چون ماند زمین بیروح چون ماند یدن

لشگر تو سال و مه باشد بتدبیر سلاح

بدسگالان تو روز و شب بتدبیر کفن

چون بخواهد کرد گردون دشمنترا دل کباب

آفتابش باشد آتش نیزه تو بابزن

بی خرد باشد هرآنکس شیر خواند مر ترا

زانکه تو فیل افکنی شیران بوند آهوفکن

هم سکون و هم فتن هستند در شمشیر تو

که موالیرا سکون است و معادیرا فتن

ای دل بنده همیشه زیر بار بر تو

ای رهی را جان بشکر تو همیشه مرتهن

گر کند مدح تو آنکو زان نیاید یکهنر

زر بدست آرد بکیل و در بچنگ آرد بمن

چون رهی پیش تو هر سالی بجائی رفتمی

رفتن من بودهمچون رفتن کرباس تن

هرکجا بودم رهی و بنده بودم مر ترا

گرچه بودم در سعادت گرچه بودم در محن

کردم آخر خویشرا حالی بجائی در مقیم

کرده آنجا بنده تو شاه نام خویشتن

گرچه آنجا دیر ماندم سر نهادم زی تو باز

سر سوی چنبر کشد گرچه دراز آید رسن

تا ز بوی نسترن یابد دل مردم نشاط

تا ز زخم خار بن یابد دل مردم حزن

نسترن بر دشمنانت باد همچون خاربن

خار بن بر دوستانت باد همچون نسترن