گنجور

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۸ - حکایت

 

شنیدستم بدیوانه نمائی

ترحم کرد شخصی کفش پائی

شد آن ژولیدهٔ حق بر لب رود

بزیر سر نهاد آن کفش و بغنود

ز جاجست و در آبش کرد پرتاب

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴۹ - حکایت

 

بزشتی کرد تسخر عیب‌جوئی

که از خوبی نداری آبروئی

تو را حق کرده محروم از ملاحت

ز اعضای تو میریزید قباحت

بهر عضو نو عیبی آشکار است

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۰ - گل و شبنم

 

گل و شبنم به هم در بوستانی

خوش افکندند طرح داستانی

به شبنم گفت گل از روی نخوت

تو را با من نباشد حد صحبت

چمن زیبا ز گل باشد گلم من

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۱ - تنبیه

 

خرد را گفتم ای دانای هر راز

مرا از کار دل کن عقده‌ای باز

کند با هرکس این دل آشنائی

همی سوزد بهنگام جدائی

بگفتا دوستی کاریست مشکل

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۲ - حکایت

 

شنیدستم که لقمان نکو نام

بمردم بی‌طمع دادی همی وام

کسی صد درهم از وی وام کردی

به پیش خود خیال آن خام کردی

که رهن و حجتهی چون نیست در کار

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۳ - نصیحت

 

بکن پندی سرور آور ز من گوش

گرت فرسود غم بر دفع آن کوش

ظهور غم بود از نارضائی

رضا شو تا زغم یابی رهائی

حقیقت نارضائی خود ملال است

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۴ - نصیحت

 

بخر پند و مکن حکمت فروشی

خموشی کن خموشی کن خموشی

چو دهقانر است پنهان دانه در گل

در آخر یابد از آندانه حاصل

و گر بگشود خاک و وانمودش

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۵ - نصیحت

 

گرت باید به گیتی سر فرازی

بکن در خویش کسب بی نیازی

که هر قدر از کسانچیزی بخواهی

ز قدر خویشتن قدری بکاهی

علی گفت ار کرم کردی‌امیری

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۶ - در محبت

 

محبت جلوهٔ اول ز حق دان

ز بعد کنت کنزا حببت برخوان

مرادم این بود ای یار جانی

که اسرار محبت را بدانی

چو ما بین دو کس بینی محبت

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۷ - در همین مقام

 

کسی پرسید از من سر خلقت

بگفتم نیستم آگه ز حکمت

من این دانم که حق با بی‌نیازی

کند با مشت خاکی عشقبازی

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۸ - نصیحت

 

چنان بایدت زیستن در جهان

که بعد از تو گویند حیف از فلان

نه چون مدت عمرت آید به سر

بگویند ای کاش از این زودتر

به دنیا مشو غره کاین پیره زال

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵۹ - حکایت

 

شنیدم که مردی سعادت نصیب

به شهری درآمد وحید و غریب

قضا باز دولت بد اندر هوا

که تا خود نمایند سلطان که را

غریبانه آن مرد در فکر بود

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۰ - حکایت

 

به رستم چه خوش گفت فرزانه زال

که ای پور نام آور بی‌همال

مترس از دوصد مرد شمشیرزن

بپرهیز از آه یک پیرزن

که تیغ یلان را سپر حایل است

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۱ - حکایت

 

شنیدم که رستم به مازندران

چو بر کشتن دیو بستی میان

بدیدی کهن اهرمن را به خواب

به خود کردی از روی مردی خطاب

که در خوابش ار لخت بران زنم

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۲ - نصیحت

 

از یاد خدا مباش غافل

طاعت به ریا مساز باطل

از دست و زبان دلی میازار

رفعت طلبی دلی بدست آر

پرداز به لطف و مهربانی

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۳ - حکایت

 

گفت درویشی شبانگه با مرید

خیز و رو از حجره بیرون ای سعید

بارش ار می‌بارد از ابر مطیر

خار و خس از ناودانها بازگیر

گربه‌ئی ناگه ز در‌ آمد درون

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۴ - حکایت

 

دید مردی را عسس غلتان به خاک

نی ز خلق و نی زر سوائیش باک

زد بدو پائی که بر خیز و بیا

همره من جانب دیوان سرا

گفت اگر من پای رفتن داشتم

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - حکایت

 

داد درویشی از ره تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش بروی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۶ - نصیحت

 

ای که آزردن خلقت کار است

هم مکافات تو آن آزار است

هرچه خواهی تو برای دگران

میرسد بهر تو از غیب همان

گر توانی به خلایق ز وفا

[...]

صغیر اصفهانی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱۰۲ - در ستایش و تعریف فردوسی علیه‌الرحمه به الفاظ فارسی

 

دو تن پهلوان سخن در میان

سخن بودشان از تن و از روان

یکی گفت بایست نیروی تن

که گفتار فردوسی است این سخن

«ز نیرو بود مرد را راستی»

[...]

صغیر اصفهانی
 
 
۱
۶۷۸
۶۷۹
۶۸۰
۶۸۱
۶۸۲
۶۸۵