سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
مردم هلال عید ندیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست
ما را دگر به سرو بلند التفات نیست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸
چو تُرک دلبر من شاهدی به شنگی نیست
چو زلف پرشکنش حلقهٔ فرنگی نیست
دهانش ار چه نبینی مگر به وقت سخن
چو نیک درنگری چون دلم به تنگی نیست
به تیغ غمزهٔ خونخوار لشکری بزنی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸
به حدیث در نیایی که لبت شکر نریزد
نچمی که شاخ طوبی به ستیزه بر نریزد
هوس تو هیچ طبعی نپزد که سر نبازد
ز پی تو هیچ مرغی نپرد که پر نریزد
دلم از غمت زمانی نتواند ار ننالد
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰
دلم خیال تو را رهنمای میداند
جز این طریق ندانم خدای میداند
ز درد روبه عشقت چو شیر مینالم
اگر چه همچو سگم هرزه لای میداند
ز فرقت تو نمیدانم ایچ لذت عمر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱
بخت این کند که رای تو با ما یکی شود
تا بشنود حسود و بر او ناوکی شود
خونم بریز و بر سر خاکم گذار کن
کاین رنج و سختیم همه پیش اندکی شود
آن را مسلم است تماشای نوبهار
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
پستان یار در خم گیسوی تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس
یک شب که دوست فتنهٔ خفتهست زینهار
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ
تو را فراغت ما گر بود و گر نبود
مرا به روی تو از هر که عالمست فراغ
ز درد عشق تو امید رستگاری نیست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
ساقیا می ده که مرغ صبح بام
رخ نمود از بیضه زنگارفام
در دماغ می پرستان بازکش
آتش سودا به آب چشم جام
یا رب از فردوس کی رفت این نسیم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم
ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای
نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم
من هوادار قدیمم بدهم جان عزیز
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بیتو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی
من از جفای زمان بلبلا نخفتم دوش
تو را چه بود که تا صبح میخروشیدی
قضا به ناله مظلوم و لابه محروم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی
گر خون دل خوری فرح افزای میخوری
ور قصد جان کنی طرب انگیز میکنی
بر تلخ عیشی من اگر خنده آیدت
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴
ای که به حسن قامتت سرو ندیدهام سهی
گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی
جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی
شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی
از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
[...]
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده
شنیدم که یک بار در حلهای
سخن گفت با عابدی کلهای
که من فر فرماندهی داشتم
به سر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق
[...]
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۴ - گفتار اندر بیوفائی دنیا
جهان ای پسر ملک جاوید نیست
ز دنیا وفاداری امید نیست
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
سریر سلیمان علیهالسلام؟
به آخر ندیدی که بر باد رفت؟
[...]
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربطزن
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
[...]
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد
شبی کردی از درد پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کاو برگ رز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتار
[...]
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت
یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او بر گذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر کاین حمار
[...]
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم
[...]
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۷ - حکایت در عزت قناعت
یکی نیشکر داشت بر طبقری
چپ و راست گردیده بر مشتری
به صاحبدلی گفت در کنج ده
که بستان و چون دست یابی بده
بگفت آن خردمند زیبا سرشت
[...]