واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱
ای هر سر موی تو رگ جان دل ما
شیرازهٔ اوراق پریشان دل ما
ناکرده به گلشن به گریبان گل عیشی
صد خار غم آویخت به دامان دل ما
چسبان نشود بر تن ما جامهٔ شادی
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲
چه غم گر غمش ناتوان کرد ما را
که کاهیدن جسم جان کرد ما را
چه گوییم ما شکر پیر خرابات
به یک جرعهٔ می جوان کرد ما را
دعاگوی سودای زلف بتانیم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳
نکشد یار از غرور مرا
کشتن خویش شد ضرور مرا
نمک خندهاش چو یاد آریم
گریه میآورد به شور مرا
زاریام بر تو دست خواهد یافت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۴
دل ز رنج سفر عشق خراب است مرا
چشم چون آبله زین راه پر آب است مرا
الله الحمد که بر رغم حریصان جهان
در نظر سر به سر این بحر سراب است مرا
شب هجران تو در گریه چو شمعم سرگرم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۵
نمک خوان دل فگاران است
شور اشعار عاشقانهٔ ما
خویش را زودتر رسان ای سیل
چشم بر راه توست خانهٔ ما
زلفت آشفت و از پی سودا
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۶
خوگر وصل چه داند غم مهجوری را
دور دارید ز من همنفسان دوری را
نام تقوی نتوان بُرد به جایی که تویی
چشم مست تو درد پردهٔ مستوری را
زهرها جمله شکر گشته ز شیرینی تو
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷
چون نی نساخت همدمی هیچکس مرا
نالم اگر مسیح بود همنفس مرا
نو آمدم به دام تو زودم چه میکشی
بگذار یک دو روز به کنج قفس مرا
کاهیدهام ز ذوق چمن بلبلی کجاست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۸
کی دلِ خشنود میباید مرا
جان غمفرسود میباید مرا
دردمندم لاعلاجم جان به لب
بوسهای ده زود میباید مرا
پارهای زان دل که از من بردهای
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۹
بس که در هر صورت آزار است دامنگیر ما
بستر بیمار گردد صفحهٔ تصویر ما
سختگیران جهان هرجا که بوده است آهنی
گرد کردند از برای حلقهٔ زنجیر ما
از چه میگردی به گرد غنچهٔ ما ای صبا
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۰
چشمش از یک نگاه کشت مرا
این بلای سیاه کشت مرا
صبر از آه یک نفس نکند
دل بیصبر آه کشت مرا
روز و شب بر در تو میآیند
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۱
کردم ز عشق داغ سراپای خویش را
گلپوش ساختم همه اعضای خویش را
باید مرا نشست به آتش سپندوار
در بزم او شناختهام جای خویش را
گرد نگهداشتن خویش مشکل است (مشکل وزنی دارد)
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲
از پا فکنده قامت رعنای او مرا
بر سر چه آمده است ز بالای او مرا
بیتاب میشوم چو نبینمش دمی (ایرداد وزنی)
با آنکه نیست تاب تماشای او مرا
کرده است گرم مجلس اغیار شمع من
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۳
همسری نَبْوَد به ابروی بتان شمشیر را
کند میگردد درین دعوی زبان شمشیر را
نیست ممکن صلح دادن شعله و مو را به هم
بر کمر بستی نمیدانم چهسان شمشیر را
گر نه پیش ابروی او میکند اظهار عجز
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۴
پرتو آن مهجبین بیتاب میسازد مرا
دیدن آن سیمتن سیماب میسازد مرا
طاق ابرویی که من زان کعبهٔ جان دیدهام
رویگردان آخر از محراب میسازد مرا
کی تواند داد کام من عقیق دلبران
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۵
کجا هوای گلستان شگفته کرد مرا
چو صبح چاکِ گریبان شگفته کرد مرا
گشاد در قدمِ سروِ جامهزیبِ من است
به یاد گوشهٔ دامان شگفته کرد مرا (یعنی چی؟)
مرا ز خندهٔ صبحِ بهار، دل نشگفت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۶
ضرور بر زر رخسار شد سپاس مرا
که پیش سیمبران کرده روشناس مرا
بگو چگونه شود صحبتم بر آر به عقل
که ساخت ده دلا جمعیت حواس مرا
چنان ز پیرهن رنگ آمدم بیرون
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷
هر شب ز گریه بی تو سحر میکنم بیا
چون شمع تا سحر مژه تر میکنم بیا
گر مانع است ز آمدنت زاری دلم
این خسته را ز خانه به در میکنم بیا
ای نور دیده بهر چه رنجیده رفتهای
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۸
مجمر داغ گشت سینهٔ ما
نیست امروز کس قرینهٔ ما
یافتم ای فلک ز منطقهات
که کمر بستهای به کینهٔ ما
میکشد سنگ را به ذوق شکست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۹
درهم و برهم نمود طرهٔ جانانه را
زود مسلسل کنید این دل دیوانه را
در دلم از رفتنت هیچ صفایی نماند
رفتی و بردی به خود رونق این خانه را
سبحه گذارد ز کف، جام گذارد به کف
[...]
واقف لاهوری » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۰
از کجا میآیی ای غارتگر جان از کجا
از کجا ای دشمن گبر و مسلمان از کجا
از کجا پرسم تو را ای شعلهٔ بیباک حسن
از کجا ای خانهسوز کفر و ایمان از کجا
از کجا چون سیل تند و مست و پرشور آمدی
[...]
