گنجور

 
واقف لاهوری

پرتو آن مه‌جبین بی‌تاب می‌سازد مرا

دیدن آن سیم‌تن سیماب می‌سازد مرا

طاق ابرویی که من زان کعبهٔ جان دیده‌ام

روی‌گردان آخر از محراب می‌سازد مرا

کی تواند داد کام من عقیق دلبران

آب چون گردد جگر سیراب می‌سازد مرا

موبه‌موی خویش وقف غصّه و غم کرده‌ام

همچو زلف یار پیچ و تاب می‌سازد مرا

نغمه و می هیچ‌گه با طبع من ناساز نیست

چار موسم این هوا این آب می‌سازد مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

چشمِ او چندان که مستِ خواب می‌سازد مرا

تابِ آن موی میان بی‌تاب می‌سازد مرا

تا شدم محوِ جمالِ او، اثر از من نماند

چون کتان آمیزشِ مهتاب می‌سازد مرا

تا نگشتم دور ازو، کامل نگشتم، همچو ماه

[...]

جویای تبریزی

چشم بستن شمع‌سان بی‌تاب می‌سازد مرا

ور به رخسارت گشایم آب می‌سازد مرا

آتش رخسار او نگذاشت در چشمم نمی

با وجود آنکه هردم آب می‌سازد مرا

صندل درد سرم، از درد می سامان مکن!‏

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه