گنجور

 
واقف لاهوری

ضرور بر زر رخسار شد سپاس مرا

که پیش سیم‌بران کرده روشناس مرا

بگو چگونه شود صحبتم بر آر به عقل

که ساخت ده دلا جمعیت حواس مرا

چنان ز پیرهن رنگ آمدم بیرون

که می‌کنند به بوی گل التماس مرا

دلم ز صحبت مردم کناره می‌خواهد

ز یار گوشهٔ چشمی است التماس مرا

ز خاک کوی تو پوشیده‌ام سراپای

دگر نمانده سروکار با لباس مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
بابافغانی

وبال گشت گل باده بر پلاس مرا

که هرکه دید بدی گفت در لباس مرا

اساس قصر بهشتم چگونه راست شود‌؟

چو صرف میکده‌ها می‌شود اساس مرا

همین‌قدر که نمک بر جراحتم نزنند

[...]

نظیری نیشابوری

ز بس بود دل خود کام ناسپاس مرا

ز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا

بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانست

غم تو کرد درین شهر رو شناس مرا

چه روز بود که تشریف عشق پوشیدم

[...]

قدسی مشهدی

خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا

که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا

چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژه‌ام

فتاده کار به نظاره در لباس مرا

بنای عافیتم را بریز گو از هم

[...]

سلیم تهرانی

ز طوف میکده واجب بود سپاس مرا

که کرد شوق برهمن خداشناس مرا

چنان که سایه ی ابر بهاری از خورشید

ز جلوه ی تو پریشان شود حواس مرا

مگر ز دست تو ای بوالهوس قدح گیرد

[...]

غنی کشمیری

خوشم که ضعف چنان کرد روشناس مرا

که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه