گنجور

 
واقف لاهوری

نکشد یار از غرور مرا

کشتن خویش شد ضرور مرا

نمک‌ خنده‌اش چو یاد آریم

گریه می‌آورد به شور مرا

زاری‌ام بر تو دست خواهد یافت

نیست هرچند دستِ زور مرا

غیر از شکّر تو کام گرفت

خوردن زهر شد ضرور مرا

کرد دیوانه ساق خوبانم

سنگ باید زد از بلور مرا

همچو سوغات می‌فرستد چرخ

محنت غم ز راه دور مرا

 
 
نسکبان اندروید