گنجور

 
واقف لاهوری

چون نی نساخت همدمی هیچ‌کس مرا

نالم اگر مسیح بود همنفس مرا

نو آمدم به دام تو زودم چه می‌کشی

بگذار یک دو روز به کنج قفس مرا

کاهیده‌ام ز ذوق چمن بلبلی کجاست

کز بهر آشیان ببرد همچو خس مرا

با آنکه مقتدای صف عاشقان شدم

پنداری از جماعهٔ اهل هوس مرا

صاحبدلان ز محنت همره فغان کنید

یاد است این سخن ز زبان جرس مرا

کاسد متاعِ رشتهٔ بازارِ هستی‌ام

یوسف اگر شوم نخرد هیچ‌کس مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
مجد همگر

ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرا

در تنگنای حادثه فریادرس مرا

حکیم نزاری

با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا

بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا

مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس

هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا

لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم

[...]

اوحدی مراغه‌ای

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی مراغه‌ای
صوفی محمد هروی

از جمله دردها غم آن دوست بس مرا

بر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
وحشی بافقی

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر

این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه