گنجور

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح امیر تغری تغان فرماید

 

زهی ز روی زمین برگزیده شاه ترا

بر آسمان شرف داده پایگاه ترا

امیر عادل تغری تغان دریا دل

که جان سپارد از دل همه سپاه ترا

خدای داند و بس تا چگونه می زیبد

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - در مدح نصیرالملة والدین ناصرحسین فرماید

 

چو عزم کردم سوی سفر برأی صواب

بریده گشت امیدم ز صحبت احباب

بدان امید که بهتر شود مگر کارم

به من رسید هزاران هزار رنج و عذاب

گهی چو مور بکوشیدم از پی اخوان

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در مدح جمال الدین محمد وزیر که روضه مطهر پیغمبر را عمارت کرده بود گوید

 

چو دولت رفت بر تخت امارت

مه تاجش پذیرفت استدارت

وزیری جست فحل و شهم و مقبل

که باشد در همه کارش مهارت

بسازد کار عقبی از کفایت

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴

 

شاه شاهان جهان بر تخت سلطانی نشست

مردم چشم سلاطین در جهانبانی نشست

منت ایزد را که از نامش نشان خسروی

بر طراز جامه رفت وبر زر کانی نشست

منت ایزد را که باری هم شهنشاهی به حق

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵ - در مدح علی بن عثمان گوید

 

چشمم ز غمت عقیق بار است

رازم ز پی تو آشکار است

از عشق تو بی قرار گشتم

عشق تو هنوز برقرار است

بیچاره دل من ای نگارین

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶ - در مدح معزالدوله خسرو شاه پسر بهرام شاه گوید

 

جان را ز عارض و لب او شیر و شکر است

دل را ز طره و رخ او مشک و عنبر است

هم دل در آن وصال چو با عنبر است مشک

هم جان در آن فراق چو با شیر شکر است

آشوب عقلم آن شبه عاج مفرشست

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح بهرام شاه گوید

 

آرامش و رامش همگان را بدر ماست

بخشایش و بخشش ره جد و پدر ماست

گر در سهریم از جهت خلق سزد آن

کین خفتن فتنه ز فراوان سهر ماست

ما را دل اگر هست قوی نیست عجب زانک

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در این قصیده بهرام شاه را مدح کند

 

بر اعتدال هوا عدل شاه یار شده است

چهار فصل جهان سر به سر بهار شده است

ز نفخت کرم شاه خاک پست و فرود

چو آتش و می گلرنگ و آبدار شده است

برای دیدن او نرگس مضاعف را

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹ - در مدح بهرام شاه گوید

 

ای شاه دور چتر تو چرخ دگر شده است

دولت عروس ملک ترا جلوه گر شده است

از حلقه جای شیر سوار ستارگان

هم نام تو که شحنه چرخ است بر شده است

علم علی تو داری و آئین خوب تو

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰ - این قصیده نیز در مدح بهرام شاه است

 

خاک را از باد بوی مهربانی آمد است

در ده آن آتش که آب زندگانی آمد است

نرگس خوشبوی مخمور طبیعی خاستست

بید خرم روی سر مست جوانی آمد است

باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساخته است

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در مدح بهرام شاه غزنوی گوید

 

زمانه دامن اقبال شهریار گرفت

سعادتش چو دل و دیده در کنار گرفت

ظفر به همت گرز گر آن جمال گرفت

جهان به دولت شاه جهان قرار گرفت

یمین دولت و دین و امین ملت و ملک

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - این قصیده در مدح خالد ملکی است

 

یارب این بوی خوش سنبل و گل با سمن است

یا نسیمی ز سر چار سوی یاسمن است

یا بخور کله تافته شمشاد است

با بخار رخ افروخته نسترن است

مگر این موسم خندیدن باغ ارم است

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - در مدح بهرام شاه گوید

 

دلم زان پسته خندان شکر یافت

و زان یاقوت جان افشان گهر یافت

به وصف کشی او عقل خود را

چو گردون بی سرو بسیار سر یافت

خیالش نزد من آمد به پرسش

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - سلطان سنجر را بدین قصیده مدح کند

 

توقیع خداوند جهان نقش ظفر باد

هر دم که زند مایه صد عمر دگر باد

چون بخشش تو آیت احسان علی گشت

بخشایش او غایت انصاف عمر باد

چون عقل همه گرد معانیش طواف است

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵

 

فشاند از سوسن و گل سیم و زر باد

زهی بادی که رحمت باد بر باد

به داد از نقش آذر صد نشان خاک

نمود از سحر مانی صد اثر باد

مثال چشم آدم شد مگر ابر

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶

 

یارب چه شور بود که اندر جهان فتاد

سود حسود صدر جهان را زیان فتاد

صدر جهانیان حسن احمد حسین

کش دست و دل به جود سوی بحر و کان افتاد

با کوه حزم ثابت او هم رکاب گشت

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - در مدح ابونصر احمد فرماید

 

آفتاب رای صاحب تخت بر جوزا نهاد

افسر پیروز بختش روی بر بالا نهاد

در دریای خداوندی ابو نصر احمد آنک

موکب بخت ابد بر منکب جوزا نهاد

آن خداوندی که بر حق پایه اقبال او

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - در مدح احمد عمر فرماید

 

دلی که بال و پر از عشق آن پسر یابد

چو جان نشیمن خود عالم دگر یابد

امید داد مرا لعل او که زنده کند

نعوذ بالله اگر جزع او خبر یابد

چنین که هجران در جان من اثر کرد است

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان بهرام شاه است

 

چون دلم در خدمت آن سرو گلنار ایستد

دیده در نظاره آن لعل دربار ایستد

گر به نزدیک من آید فی المثل تا جان برد

دل کند تکبیر و آید پیش آن یار ایستد

تیر کو خستست از آن این جان سرگردان من

[...]

سید حسن غزنوی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰

 

هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد

چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

دل مجروح مرا مرهم راحت سازد

جان پر درد مرا مایه درمان آرد

گوئی از مجمر دل آه اویس قرنی

[...]

سید حسن غزنوی
 
 
۱
۲
۳
۵