باده از خم به قدح ریز که با جامی چند
غالب آن است که حاصل نکنی کامی چند
چیست تا حاصلت از صحبت صوفی و فقیه
بر کن ای خواجه دل ازپخته خور خامی چند
هیچ کس ننگ ز رسواییت ای عشق نداشت
بلکه معروف شد از فضل توگمنامی چند
درجهان بیش و کم این بوالعجبیها که شنید
جز رخ و زلف تو یک صبح و در او شامی چند
عجب از طره و خالت که کنی ای همه صید
وین عجب ترکه به یک دانه نهی دامی چند
عضو عضو تو مرا بند هوس بست به پای
چکنم یک دل و سودای دلا را می چند
باهمه سوختگی ز آتش عشق و غم دوست
هان صفایی نشدی پخته چرا خامی چند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و بادهنوشی و لحظاتی است که انسان از زندگی و زیباییهایش میگذرد. شاعر از معشوقش میخواهد که باده را بریزد و با بادهنوشی لذت ببرد، چرا که در زندگی به دست آوردن چیزهای پربار و عمیق دشوار است. او به بیفایده بودن صحبت با صوفی و فقیه اشاره میکند و از عشق یاد میکند که نه تنها مایه ننگ نیست، بلکه باعث معروفیت میشود. در ادامه به زیباییهای معشوق، گیراییهای عشق، و حسرتهایی که از آتش عشق و غم ناشی میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که اگر هنوز نتوانسته است به کمال برسد، چرا از درد و غم خامی رنج میبرد.
هوش مصنوعی: شراب را از کوره به لیوان بریز، چرا که با چند جام، بهتر است که برایت هیچ سودی نداشته باشد.
هوش مصنوعی: چه فايدهاي از نشست و برخاست با صوفی و فقیه داری، ای آقا! دل خود را از چیزهای خام و ناچیز پاک کن.
هوش مصنوعی: هیچکس به خاطر رسواییات، که در عشق به وجود آمد، خجالت نکشید؛ بلکه به خاطر لطف و کرامت تو، نام و آوازهات بیشتر معروف شد.
هوش مصنوعی: در این دنیا عجایب و شگفتیهای زیادی وجود دارد، اما تنها چیزی که در این میان به یاد دارم، چهره و موهای توست که در یک صبح و چند شام به خاطر میآورم.
هوش مصنوعی: شگفتا از زیبایی و جذابیت موی تو که همه را به دام میاندازد، و شگفتتر این است که تو با یک دانه، چندین دام برای دیگران میسازی.
هوش مصنوعی: هر قسمت از وجود تو مرا به آرزوی تو پیوند داده است، به گونهای که آرزو دارم یک دل شجاع و عاشقانه را به دست آورم.
هوش مصنوعی: با وجود همه دردهایی که به خاطر عشق و غم دوست متحمل شدی، چرا هنوز تغییر نکردهای و نپختهای؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پختهای چند فرو ریز به ما خامی چند
صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
[...]
حَسْبِ حالی نَنِوشتی و شد ایّامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند
چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب
[...]
به علی رغم عدو باز زدم جامی چند
توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند
منم و رندی و خاصان سراپردهٔ عشق
فارغ از سرزنش عام کالانعامی چند
فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر
[...]
منم امروز حریف قدح آشامی چند
چهره رنگین چو گل از باده گل اندامی چند
بهر ساقیگری و مطربی و قوالی
کرده آرام دل خویش دلارامی چند
وادی قدس بود کوی مغان باد سرم
[...]
نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چند
در دل آرام ندارم ز دلارامی چند
عقل، بسیار به هشیاری خود مغرور است
ساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند
با همه بیگنهی خوشدلم از بسمل خویش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.