گنجور

 
صفایی جندقی

هر که زین دور میسر شودش کامی چند

بایدش خورد هم از خون جگرجامی چند

بلبلی در چمن آسوده دمی چند بخواند

کش فراسوده نشد بال و پر از دامی چند

که صباحی دو گذشتش به تمنای نشاط

که بر او در غم و تشویش زند شامی چند

تا گروهی زیدآزرده دل از خار جفا

چرخ از خاک بر انگیخت گلندامی چند

هرکه آزار دلی را به ستم سهمی راند

باش کوکردنش آماده صمصامی چند

محض قطع امل از عهد ازل این شده حکم

که قتیل از پی قاتل نرودگامی چند

حسن دارند بهترکان که ز سر پنجه ی ناز

بردرد پرده ی پرهیز نکونامی چند

طایف کوی تو محرم نه ز دنیا هیهات

بست اول قدم از آخرت احرامی چند

از گریبان تو تا سر نزدی آتش حسن

کی شدی پخته به سودای غمت خامی چند

گو بخور خاک و به خون غلت صفایی همه عمر

تات روزی بنوازند به اکرامی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند

پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند

صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق

ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند

باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد

[...]

حافظ

حَسْبِ حالی نَنِوشتی و شد ایّامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟

ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند

چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

به علی رغم عدو باز زدم جامی چند

توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند

منم و رندی و خاصان سراپردهٔ عشق

فارغ از سرزنش عام کالانعامی چند

فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر

[...]

جامی

منم امروز حریف قدح آشامی چند

چهره رنگین چو گل از باده گل اندامی چند

بهر ساقیگری و مطربی و قوالی

کرده آرام دل خویش دلارامی چند

وادی قدس بود کوی مغان باد سرم

[...]

میلی

نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چند

در دل آرام ندارم ز دلارامی چند

عقل، بسیار به هشیاری خود مغرور است

ساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند

با همه بی‌گنهی خوشدلم از بسمل خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه