گنجور

 
سعدی شیرازی
 

زنده بی دوست خفته در وطنی

مثل مرده‌ایست در کفنی

عیش را بی تو عیش نتوان گفت

چه بود بی وجود روح تنی

تا صبا می‌رود به بستان‌ها

چون تو سروی نیافت در چمنی

و آفتابی خلاف امکان است

که برآید ز جیب پیرهنی

وآن شکن برشکن قبائل زلف

که بلاییست زیر هر شکنی

بر سر کوی عشق بازاریست

که نیارد هزار جان ثمنی

جای آن است اگر ببخشایی

که نبینی فقیرتر ز منی

هفت کشور نمی‌کنند امروز

بی مقالات سعدی انجمنی

از دو بیرون نه یا دلت سنگیست

یا به گوشت نمی‌رسد سخنی

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

... در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۵۸ نوشته:

بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
جای آنست اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
به‌ گیتی عاشقی بی‌غم نباشد
خوشی و عاشقی باهم نباشد
عراقی
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
مولوی
ی بی‌خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
نظامی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
محسن در ‫۱ سال قبل، شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۳ نوشته:

به نظر بیت:
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
باید اینگوونه باشد:
بر سر کوی عشق بازاریست
که "نیارزد" هزار جان ثمنی
از لحاظ وزنی که مشکلی ایجاد نمیکند اما از لحاظ معنی بهتر است.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.