زنده بی دوست خفته در وطنی
مَثَلِ مردهایست در کفنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح تنی
تا صبا میرود به بستانها
چون تو سروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلاف امکان است
که برآید ز جیب پیرهنی
وآن شکن برشکنْ قبائلِ زلف
که بلاییست زیر هر شکنی
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
جای آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
هفت کشور نمیکنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
از دو بیرون نَه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمیرسد سخنی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و اندوه بیدوستی میگوید و زندگی بدون عشق را همچون مرگ میداند. او بیان میکند که عیش و خوشی بدون معشوق معنایی ندارد و میخواهد که مانند نسیم صبحگاهی، محبوبش در باغ زندگیاش بیفتد. شاعر از زیبایی معشوق و اثرات عمیق عشق بر دل سخن میگوید و میافزاید که در بازار عشق، انسانها ارزش زیادی ندارند. در انتها، او از معشوق میخواهد که اگر او را رها کند، این وضعیت فقیرانهاش را نبیند و بر او ببخشاید.
هوش مصنوعی: زنده بودن بدون دوست مانند این است که آدمی در وطن خود غیاباً مرده است، مثل کسی که در تابوت قرار دارد و در واقع زنده نیست.
هوش مصنوعی: زندگی را بدون تو نمیتوان زندگی نامید؛ مانند این است که زندگی بدون وجود روح در بدن چه معنایی دارد.
هوش مصنوعی: زمانی که باد صبا میوزد و به باغها میرود، در هیچ چمنی مثل تو، یعنی مانند تو که مانند یک سرو زیبا و بلند است، هیچ موجودی را نمیتوان یافت.
هوش مصنوعی: آفتاب، نمادی از زیبایی و روشنایی، نمیتواند از جیب پیراهنی کهنه و تنگ بیرون بیاید. این تصویر به نوعی بیانگر غیرممکن بودن ظهور زیبایی یا نیکی از جایی است که شرایطش مساعد نیست.
هوش مصنوعی: این زلفهای پیچیده و زیبا به قدری فریبندهاند که هر بار که به آنها نگاه میکنیم، انگار بلایی در زیر هر ترفند و تماشای آنها نهفته است.
هوش مصنوعی: در کوی عشق، بازار شوق و عشق بسیار پر رونق و شلوغ است، طوری که هیچکس نمیتواند جانهای زیادی را در آنجا به قیمت کمی خرید و فروش کند.
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبت را در نظر داشته باشی، سزاوار است که مرا ببخشی، زیرا نمیتوانی کسی را فقیرتر از من پیدا کنی.
هوش مصنوعی: امروز هفت کشور به گرد هم نمیآیند و جلسهای تشکیل نمیدهند، مگر به واسطهٔ اشعار و نوشتههای سعدی.
هوش مصنوعی: یا دلت سنگی است، یا اینکه صدای سخنان من به گوشت نمیرسد و نمیشنوی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
همین شعر » بیت ۶
بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
برسر کوی عشق بازاریست
که رخی همچو زر بدیناریست
ساکن خانقاه «اَوْ اَدْنی»
سالک شاهراه «اَرْسَلْنا»
هر چه موی سپید بینی تو
دست در دامن بهانه زنی
برکنی گوئی این ز سودا بود
من ندانم که را همی شکنی
پنبه زاری شد آن بناگوشت
[...]
لشکر شب رسید تن چه زنی؟
حبشی دست یافت بر ختنی
چون تو را خوان و کاسه نبود
بیهده کوس مهتری چه زنی
بی مروت تو را منی نرسد
ای منی چند از این منیّ و منی
با همه نادری و نو سخنی
برنتابیم روی از آن کهنی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.