گنجور

غزل ۲۴۵

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که بی او زندگانی می‌کند

گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

من بر آن بودم که ندهم دل به عشق

سروبالا دلستانی می‌کند

مهربانی می‌نمایم بر قدش

سنگدل نامهربانی می‌کند

برف پیری می‌نشیند بر سرم

همچنان طبعم جوانی می‌کند

ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق

آب چشمم ترجمانی می‌کند

آهن افسرده می‌کوبد که جهد

با قضای آسمانی می‌کند

عقل را با عشق زور پنجه نیست

احتمال از ناتوانی می‌کند

چشم سعدی در امید روی یار

چون دهانش درفشانی می‌کند

هم بود شوری در این سر بی خلاف

کاین همه شیرین زبانی می‌کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ارش نوشته:

سلام …معنای بیت زیر را یکی از دوستان فرهیخته بنویسند
آهن افسرده می‌کوبد که جهد
با قضای آسمانی می‌کند

👆☹

سیدمحمد نوشته:

آرش جان
شاید منظورش این باشد :
هرکه با قضای آسمانی سر ستیز دارد ، مشت بر سندان میکوبد
زنده باشی

👆☹

7 نوشته:

آهن افسرده می‌کوبد که جهد
با قضای آسمانی می‌کند

آهن افسرده=آهن سرد که بر خلاف آهن گرم و تفتیده که به آسانی شکل پذیر است
جهد=کلنجار=از در رویارویی و برخورد درآمدن
قضای آسمانی=سرنوشت حتمی=عشق و عاشقی

کلنجار و ستیز با عشق و عاسقی بدحماقتی است.

👆☹

7 نوشته:

هم بود شوری در این سر بی خلاف
کاین همه شیرین زبانی می‌کند
بی خلاف: بدون بحث_سخنی که بحثی در آن نیست-یقین
به یقین چیزی هست که خوش است

👆☹

7 نوشته:

با تشکر، نظر شما به زودی پس از بازبینی برای همه قابل مشاهده خواهد بود.

👆☹

7 نوشته:

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس

👆☹

احمد آذرکمان نوشته:

برف پیری می‌نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی می‌کند
ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی می‌کند
『سعدی』

چرا هویج مرا یاد دماغِ آدم برفی ها می اندازد نه یک سوپ گرم ؟ ▓ احمد آذرکمان . ۱۲ آبان ۹۷

👆☹

شمس نوشته:

ببخشید معنای گرانی در بیت اول چی هست؟ ممنون.

👆☹

محسن ، ۲ نوشته:

شمس عزیز
هر که بی او زندگانی می‌کند
گر نمی‌میرد گرانی می‌:
بدون او زندگی پُر مشقتی دارد
شاید منظور از گرانی ، جان گرانی باشد، به مانای جان کندن

👆☹

بابک چندم نوشته:

گرانى کردن -> خودپسندى
( به لطف فرهنگ معین)

👆☹

محسن ، ۲ نوشته:

سپاس ، بابک جان
آیا خود پسندی با مصرع اول همخوانی دارد؟

👆☹

۸ نوشته:

گرانی کردن در این بیت استاد سخن ، به مانای

“سخت جانی” است .

👆☹

بابک چندم نوشته:

محسن جان
معین در میان معانى مختلف براى “گرانى کردن” آورده:
-تکبر، خود پسندى
-سخت جانى، گران جانى
من تکبر، خود پسندى را برابر “خود پرستى” گرفتم :
هر که بى او زندگانى مى کند ->اگر که نمى میرد از بابت این است که فقدان “او” برایش مهم نیست چرا که خود پرست است…
اگر که سخت جانى به معناى سخت جان دادن، راحت جان ندادن یا پوست کلفتى و تقلا کردن را جایگزین کنیم:
هرکه بى او زندگانى مى کند->
١-اگر که نمى میرد از بابت سخت جان بودنش است!؟
٢-اگر که نمى میرد از بابت راحت جان ندادنش است!؟
٣-اگر که نمى میرد از بابت جان کندنش است!؟
٤-اگر که نمى میرد از بابت پوست کلفتى اش است!؟
٥-اگر که نمى میرد از بابت تقلا کردنش است!؟
بارى،
معین براى “گران جانى” در میان معانى مختلف آورده:
-کاهلى، سستى، سبک روحى
و این به گمانم نزدیکترین معنى است:
هر که بى او زندگانى مى کند، گر نمى میرد کاهلى، سبک روحى (حماقت) مى کند…

👆☹

بابک چندم نوشته:

محسن جان
پاسخ گویا فعلاً به انفرادى رفته…

👆☹

روفیا نوشته:

بابک چندم گرامی
قشنگ و بامزه گفتید :
هر که بی او زندگانی می کند، گرانفروشی وکم فروشی می کند،
کم لطفی می کند
کم کاری می کند
((:

👆☹

بابک چندم نوشته:

روفیا جان
آن پرسشى را که در مورد چاه از من پرسیدى ،پاسخش را یادتان مى آید؟

👆☹

بابک چندم نوشته:

راهى به چاهى بود؟ یا نه؟

👆☹

روفیا نوشته:

لینک صفحه را می آورید لطفا دوست جان؟

👆☹

بابک چندم نوشته:

خوب یادتان نمى آید…
در حاشیه اى که بنده را بابک خان خطاب کردید چطور؟ پاسخ را یادتان مى آید؟

👆☹

۸ نوشته:

آری چندمین بابک،
سخت جان است که نمی میرد، بی دوست ، بی آفتاب ، بی یار
مانا بوید
چنان که دوستی می گفت.

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

مهربانو روفیا
قبول دارید اونی هم که گران جانی نمیکنه و دوست داره فدای اون بشه
معشوق جانش را نمی خواد ?
زنده اش می گذاره ولی زندگیش رو میگیره
بی تکلیفی برای بعضی ها اصلا خوشایند نیست
مگر اینکه باب میل معشوق باشه

👆☹

روفیا نوشته:

بابک گرامی بیست سوالی می پرسید؟(:
یادم نمی آید!
یکی دو تا حاشیه که ننوشتم و یکی دو تا بابک هم نداریم.
آیا موجبات رنجش شما را فراهم آوردم؟
لطفا بگویید که می ترسم فرصت جبران از کفم برود..

👆☹

روفیا نوشته:

ما را همه شب نمی برد خواب گرامی
هر چه آن خسرو کند شیرین بود…

👆☹

۸ نوشته:

” مارا همه شب نمی برد خواب”
امید که روز خوب خفته باشید و روزگار نیک در یافته.

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ روفیا؟
دوست عزیز
نه بابا چه رنجش خاطرى؟
فقط در یادم بود که زمانى که روفیا در این حواشى مى نوشت گاه روفیاى بدلى هم ظاهر مى شد و خود را جاى او مى زد و گویا ایشان را رنجیده خاطر مى ساخت…
اما چون پاى بیست سوالى را پیش کشیدید، خوب من که فقط سه چهار سوال بیش نپرسیدم! هنوز تا بیست کلى راه در پیش داریم -> جامد است؟ منقول است؟ زرافه که نیست، است؟ آپولو ١٢ چطور؟… -:)
خوب باشد، سوال آخر-> روفیا خاطره اى از زمان دانشکده نقل مى کرد و هم خانه اى که داشت، مشکلى که مى گفت این شخص داشت چه بود؟؟؟
دیگر سوال از این آسانتر که نمى شود…
@ ٨ گرامى
سخت جان بودن در نگاه من بار مثبت دارد و نه منفى، ولى در اینجا آنکه “گرانى مى کند” گویا که خبطى مى کند…
گر چنین است، پس در این معادله:
مصراع نخست: زندگانى + “بى او”
مصراع پسین: نمى میرد(نمردن، بى مرگى= زندگانى) + خود (از تکبر ، خود ستایى، خود پسندى/ پرستى)
دو زندگانى همدیگر را کنار مى زنند، مى ماند : “بى او” + “خود” ->
“خود” را بر “بى اویى” ارجح مى داند -> کاهلى، حماقت
پیرامون “مانا” بودن
به جان مبارک و روح منور شما قسم که باور بفرمایید که من یکى نمى دانم چگونه، چطور، به چه نحوى باید “مانا” باشم… علاقه اى هم به شبیه، مانند، نظیر، مثل بودن ندارم…
از بابت همین هم خیلى پیشتر از اینها سرزدم به لغتنامه هاى اوستایى، پارسى کهن، پارسى میانه و فارسى نو…و گرچه که در همگى آنان این واژه موجود است، البته با معانى مختلف، ولى در هیچکدام چنین بار معنوى ( گاه معنى، و گاه ماندگارى) را نیافتم که نیافتم…
خلاصه که “یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد”…
شما که به حق بر شاهنامه ارج بزرگى مى نهید، چنین نشانى از “مانا” بودن را در آن، پیش از آن، یا پس از آن سراغ دارید که امثال بنده را هم با خبر سازید؟
تا آنزمان پویا و پایا باشید

👆☹

بابک چندم نوشته:

جهت اطلاع دوستان
“با تشکر، نظر شما به زودی پس از بازبینی برای همه قابل مشاهده خواهد بود.”
آنهم دو بار تا بدینجا ، ببینیم تاسه بشه بازى مى شه؟….

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

مهربانو روفیا هم صحبت شدن با شما رو دوست دارم
بنا به شناختی که از خوندن حاشیه های شما پیدا کردم
شباهت های زیادی ا لحاظ طرز فکر با شما دارم , البته منهای اطلاعات و مطالعه که به گرد پای شما هم نمیرسم
صادقانه استدعا دارم بنده رو بیشتر مورد لطف قرار بدید

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

* ۸ *
وقتی از هجوم افکار , ما را همه شب نمی برد خواب , خنده داره که از خواب روزانه حرف بزنیم, همین الان که خدمت شما هستم دو شب قبل رو تقریبا بیدار بودم , و عصر هر چه سعی کردم کمی بخوابم نتونستم که نتونستم
روزگار رو هم به قدری که لازم دارم دریافتم نه کمتر و نه بیشتر …
ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفته ی روزگار دریاب

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

به به بابک خان بزرگوار
مگه چی نوشتید ?

👆☹

روفیا نوشته:

همخانه ای که شکمو بود؟
برادر کوچکش در نامه ای به او نوشت اندرون از طعام خالی دار…
؟

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ روفیا
عاقبتِ این دوست شکم پرست به کجا کشید؟
روفیاى بدلى چطور؟
بیست سوالى هم که تکمیل شده بود…
بارى
گویا شما هم مابین غیبت صغرى و کبرى بوده اید؟
@ ما را همه شب نمى برد خواب
دوست عزیز نفس کشیدن را از یاد مبر!!!
بدین وصف که اگر به افرادى هیجان زده، یا مضطرب بنگرى مى بینى که تند تند و کوتاه کوتاه نفس مى کشند آنهم از سینه…راه یافتن آرامش درست عکس آنست -> نفس آرام و عمیق از راه بینى و منتهى به شکم یا دیافراگم…
روزى یکى دو بار براى ده پانزده دقیقه امتحان کن که در فضایى آرام و البته با وجود هواى پاک بنشینى و آرام از راه بینى نفس را به شکم و نه سینه بفرستى… در حقیقت راه کاملتر اینست که اگر بتوانى دَم را بر تعداد هفت ضربان قلب، سپس یک ضرب قلب ایستِ نفس کشیدن، و بعد بازدَم هم بر مبناى هفت ضرب باشد… افکار مختلف را همچنان خواهى دید که در ذهن مى تازند ولى این به شما کمک مى کند که نظاره گر آنان باشى تا در میانشان غرق و گرفتار…
براى افکار یا خاطراتى اذیت و آزار دهنده راه دیگرى نیز موجود است، نیاز بود ندا بده که توضیح دهم…

👆☹

ما را همه شب نمی برد خواب نوشته:

بابک خان عزیز ، همین که اسم بنده رو آوردید ذوق زده شدم !
باور کنید سرما خوردگی امروز جوری نفسم رو بریده که از هیچ طریقی نفس کشیدن آسون نیست ، این راهنمایی رو شما حتما و قطعا انجام میدم ، اون مورد آخر رو که اشاره کردید من خودم رو مدیون کسانی می دونم که برام وقت می گذارند تا راهنماییم کنند ، از طرف بنده ندا
راستی این تند تند نفس زدنم واسه این بود که حرف زدن با کسانی که می فهمند رو دوست دارم …

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ ما را همه شب نمى برد خواب
بنویس و بسوزان، بنویس و بسوزان، بنویس و بسوزان…
بر روى چند کاغذ با قلم سیاه یا آبى هر آنچه که در ذهن مى آید را بنویس با شرح جزییات، هر چه هم که کاملتر و دقیقتر باشد بهتر و بعد آنرا در ظرفى، گلدان خالى، یا امثالهم در بیرون خانه مثلاً در حیاط بسوزان …این مى تواند خاطرات بد از طرف خود یا دیگرى باشد، بد کرده ها، احساس ندامت و پشیمانى، دلگیرى و دلخورى از خود یا دیگرى، خوف و ترس و وحشت از چیزى، فردى، موضوعى یا تفکرات و توهمات و تخیلات مختلف و و و… خلاصه که کامل باشد…
***این یک خود درمانى است، که مى باید بین هر شخص و فقط خودش محفوظ بماند و با هیچ فرد دیگرى یا دیگران در میان نیاید…
اگر هم که یک بار نوشتن کفایت نکرد، مى توان آنرا به دفعات انجام داد.
ماجرایش هم اینست که خاطرات و تفکرات و تخیلات و و و… از ضمیر ناخودآگاه به ضمیر آگاه مى آیند و به طرز نمادین ( سمبولیک) سوزانده شده و نیست مى شوند…
چند بار امتحانش بى حاصل نیست…

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام