گنجور

 
سعدی

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد

فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

یک‌بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عَـذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صدهزار کس از پیر و از جوان

مست از شراب عشق چو من، بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیرِ کمندِ عشق

تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته‌دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

سعدی ز خلق چند نهان راز دل کنی

چون ماجرای عشق تو یک‌یک به در فتاد

 
sunny dark_mode