گنجور

شمارهٔ ۸۹ - مادر می

 
رودکی سمرقندی
رودکی » قصاید و قطعات
 

مادر می را بکرد باید قربان

بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان

بچهٔ او را ازو گرفت ندانی

تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد حلال دور بکردن

بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

از سر اردیبهشت تا بن آبان

آن گه شاید ز روی دین و ره داد

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

چون بسپاری به حبس بچهٔ او را

هفت شباروز خیره ماند و حیران

باز چو آید به هوش و حال ببیند

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

زیر زبر، همچنان ز انده جوشان

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

باز به کردار اشتری که بود مست

کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد

تا بشود تیرگیش و گردد رخشان

آخر کارام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

چون بنشیند تمام و صافی گردد

گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ

بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمهٔ خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی:

گوهر سرخست به کف موسی عمران

زفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی

رنج نبیند از آن فراز و نه احزان

انده ده ساله را به طنجه براند

شادی نو را ز ری بیارد و عمان

با می چونین که سالخورده بود چند

جامه بکرده فراز پنجه خلقان

مجلس باید بساخته، ملکانه

از گل و از یاسمین و خیری الوان

نعمت فردوس گستریده ز هر سو

ساخته کاری که کس نسازد چونان

جامهٔ زرین و فرش‌های نو آیین

شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

بربط عیسی و لون‌های فؤادی

چنگ مدک نیر و نای چابک جانان

یک صف میران و بلعمی بنشسته

یک صف حران و پیر صالح دهقان

خسرو بر تخت پیشگاه نشسته

شاه ملوک جهان، امیر خراسان

ترک هزاران به پای پیش صف اندر

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

هر یک بر سر بساک مورد نهاده

روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان

باده دهنده بتی بدیع ز خوبان

بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان

چونش بگردد نبیذ چند به شادی

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

از کف ترکی سیاه چشم پریروی

قامت چون سرو و زلفکانش چوگان

زان می خوشبوی ساغری بستاند

یاد کند روی شهریار سجستان

خود بخورد نوش و اولیاش همیدون

گوید هر یک چو می بگیرد شادان:

شادی بو جعفر احمد بن محمد

آن مه آزادگان و مفخر ایران

آن ملک عدل و آفتاب زمانه

زنده بدو داد و روشنایی گیهان

آنکه نبود از نژاد آدم چون او

نیز نباشد، اگر نگویی بهتان

حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است

طاعت او کرده واجب آیت فرقان

خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند

وین ملک از آفتاب گوهر ساسان

فر بدو یافت ملک تیره و تاری

عدن بدو گشت نیز گیتی ویران

گر تو فصیحی همه مناقب او گوی

ور تو دبیری همه مدایح او خوان

ور تو حکیمی و راه حکمت جویی

سیرت او گیر و خوب مذهب او دان

آن که بدو بنگری به حکمت گویی:

اینک سقراط و هم فلاطن یونان

ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی

شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان

گر بگشاید زبان به علم و به حکمت

گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان

مرد ادب را خرد فزاید و حکمت

مرد خرد را ادب فزاید و ایمان

ور تو بخواهی فرشته‌ای که ببینی

اینک اوی است آشکارا رضوان

خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی

تا تو ببینی بر این که گفتم برهان

پاکی اخلاق او و پاک نژادی

با نیت نیک و با مکارم احسان

ور سخن او رسد به گوش تو یک راه

سعد شود مر تو را نحوست کیوان

ورش به صدر اندرون نشسته ببینی

جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان

سام سواری، که تا ستاره بتابد

اسب نبیند چنو سوار به میدان

باز به روز نبرد و کین و حمیت

گرش ببینی میان مغفر و خفتان

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

پیش سنانش جهان دویدی و لرزان

گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی

کوه سیام است که کس نبیند جنبان

دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام

توشهٔ شمشیر او شود به گروگان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

ابر بهاری چنو نبارد باران

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد

خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان

لاجرم از جود و از سخاوت اوی است

نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان

شاعر زی او رود فقیر و تهیدست

با زر بسیار بازگردد و حملان

مرد سخن را ازو نواختن و بر

مرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان

باز به هنگام داد و عدل بر خلق

نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان

داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی

جور نبینی به نزد او و نه عدوان

نعمت او گستریده بر همه گیتی

آنچه کس از نعمتش نبینی عریان

بستهٔ گیتی ازو بیابد راحت

خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان

با رسن عفو آن مبارک خسرو

حلقهٔ تنگ است هر چه دشت و بیابان

پوزش بپذیرد و گناه ببخشد

خشم نراند، به عفو کوشد و غفران

آن ملک نیمروز و خسرو پیروز

دولت او یوز و دشمن آهوی نالان

عمرو بن اللیث زنده گشت بدو باز

با حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان

رستم را نام گر چه سخت بزرگ است

زنده بدوی‌ست نام رستم دستان

رودکیا، برنورد مدح همه خلق

مدحت او گوی و مهر دولت بستان

ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی

ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان،

ورچه دو صد تابعه فریشته داری

نیز پری باز و هر چه جنی و شیطان

گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر

آن که بگفتی چنان که باید نتوان

اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود

لفظ همه خوب و هم به معنی آسان

جز به سزاوار میر گفت ندانم

ور چه جریرم به شعر و طایی و حسان

مدح امیری که مدح زوست جهان را

زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان

سخت شکوهم که عجز من بنماید

ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان

برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی

ورچه بود چیره بر مدایح شاهان

مدح همه خلق را کرانه پدید است

مدحت او را کرانه نی و نه پایان

نیست شگفتی که رودکی به چنین جای

خیره شود بیروان و ماند حیران

ورنه مرا بو عمر دلاور کردی

وان گه دستوری گزیدهٔ عدنان

زهره کجا بودمی به مدح امیری؟

کز پی او آفرید گیتی یزدان

ورم ضعیفی و بی‌بدیم نبودی

وآن که نبود از امیر مشرق فرمان

خود بدویدی بسان پیک مرتب

خدمت او را گرفته چامه به دندان

مدح رسول است، عذر من برساند

تا بشناسد درست میر سخندان

عذر رهی خویش ناتوانی و پیری

کو به تن خویش از این نیامد مهمان

دولت میرم همیشه باد بر افزون

دولت اعدای او همیشه به نقصان

سرش رسیده به ماه بر، به بلندی

و آن معادی به زیر ماهی پنهان

طلعت تابنده‌تر ز طلعت خورشید

نعمت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۱۳ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۷، ساعت ۲۰:۲۹ نوشته:

با استناد به یک نسخه‌ی چاپی (گزیده‌ی اشعار رودکی - دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری، نشر علم 1373، ص 72-75) و با مقایسه‌ی اختلافات با نقل «تاریخ سیستان» نسخه‌ی الکترونیکی در لوح فشرده‌ی «نورالسیره 2» این تغییرات اعمال گردید:
بیت 10 : زاید شیطان -> راند سلطان
بیت 20 : و آن که -> وآنک
بیت 21 : رماند -> براند (در تاریخ سیستان هم «رماند» آمده)
بیت 26: جابان -> جانان (در تاریخ سیستان «حابان» آمده)
بیت 39: او بست -> اوی است
بیت 45 جاافتاده بود و اضافه شد
بیت 46: ز فان -> زبان (در تاریخ سیستان «کو بگشاید زفان ...»)
بیت 52: صد -> صدر
بیت 58: ار -> اگر (در تاریخ سیستان هم «ار» است، با «ار» وزن شعر با یک سکته درست می‌شود، با «اگر» وزن روان‌تر است)
بیت 67: بباید -> بیابد
بیت 72 : مبک -> ملک
بیت 73: عمرو بن اللیث -> عمر بِن ِ اللیث (در تاریخ سیستان هم عمرو است که با توجه به وزن شعر درست به نظر نمی‌رسد)
بیت 74: اگر -> گر (در تاریخ سیستان هم «اگر» آمده)
بیت 77 جاافتاده بود و اضافه شد
بیت 88: وان گه -> وآن که (در تاریخ سیستان «وانک» آمده)
بیت 91: خویش و -> خویش
در بیت 18 «سرخ است» را باید به ضرورت وزن «سرخس» بخوانید، همچنین در بیت 57 «سیام است» را به دلیل مشابه «سیامس» باید خواند.

 

زهراوطن خواه در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۵۸ نوشته:

باتوجه به سبک رودکی« اسب نبیند چنو سوار نه میدان» محتمل تراست

 

غلامعلی کشانی در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۳ نوشته:

از استاد سخن بعید بود که چنین سخنان قوی‌ و محکمی را خرج مدح کند، اگر چه ممدوح مطلوب ترین بشر همه ی دوران ها باشد.
این کلمات آن قدر ارزشمندند که آدم حیف اش می‌آید بار ها نخواند و آفرین نگوید،
اما دریغا که اسم کسان، و بخصوص اهل قدرت و ثروت در آن آمده است، دریغا!

 

علی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۴۷ نوشته:

در مدیحه، بیشتر راه اعتدال پیموده و جز در یکی دو مورد مبالغه به کار نبرده است. مؤلف تاریخ سیستان که این قصیده را نقل کرده به اعتدال معانی مدحی آن گواهی داده و نوشته است:« و ما این شعر بدین یاد کردیم تا هرکه این شعر بخواند امیر با جعفر را دیده باشد که همه چنین بود که وی گفته است و این شعر اندر مجلس امیر خراسان و سادات، رودکی بخواندست، هیچ کس یک بیت و یک معنی از این که درو گفته بود منکر نشد و همه به یک زبان گفتند که اندرو هرچه مدیح گویی مقصّر باشی که مرد تمام است.»
استاد محجوب از این مطلب تاریخ سیستان چنین برداشت کرده است که در آن عهد اگر شاعر در مدح، مطلبی می گفت که در ممدوح نبود، بدو اعتراض می کردند.
https://rasekhoon.net/article/show/744827/%D8%A8%D8%AD%D8%AB%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C

 

علی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۵۳ نوشته:

در قصیده مادرمی، همچون دیگر اشعار دوره سامانی از میان عناصر بیانی، عنصر تشبیه غلبه دارد. بجز ترکیبهایی یا واژه های مرکبی چون«آفتاب زمانه» و «سامْ سوار»که بر بنیان تشبیه ساخته شده، این تشبیه ها نیز در قصیده بکار رفته است:
-جوشیدن شراب← جوشیدن زر در کوره یا بوته برای پالوده شدن
-می در خم(از نظر کف کردن) ←اشترمست
-کف روی شراب← کف دهان شتر
-شراب← یاقوت سرخ و مرجان
-شراب←عقیق یمانی
-شراب← نگین بدخشان
-شراب←چشمه خورشید رخشان
-شراب در بلور← گوهر سرخ در کف موسی عمران
-هریک از غلامان ترک- ماه دو هفته رخشان
-صورت←می سرخ
-زلف و جعد←ریحان
-قامت←سرو
-زلفکان←چوگان
-گوهری سان← آفتاب
-امیرصفاری←شافعی و بوحنیفه و سفیان
-امیر صفاری←رضوان
-امیرصفاری←سلیمان
-تن امیرصفاری← کوه/ کوه سیام
-دشمن چون اژدها←موم پیش آتش سوزان
-مدح←رسول
-امیرصفاری← ابر بهاری
-عطای کف امیر← طوفان
-عفو- رسن
-دشت و بیابان← حلقه تنگ
-دولتِ میر← یوز
-دشمن میر← آهوی نالان
-رودکی←جریر و طایی و حسّان
-رودکی←سحبان
-دویدن شاعر← دویدن پیک مرتّب
تشبیه ها همه حسی است و از میان آنها، بعضی از انواع تشبیه هایی است که به ویژه پس از رودکی در شعر فارسی فراوان به کار رفته است.از میان این مجموعه، دو تشبیه تفضیل و یکی مرکب و یکی مشروط است. یکی تشبیه در تشبیه است(=دشمن چون اژدها موم پیش آتش سوزان)و دو تشبیه به هم وابسته است(=دولت او یوز و دشمن آهوی نالان).
استعاره و مجاز و کنایه، در قصیده اندک است و از آن میان می توان به مواردی از این دست اشاره کرد: مادر می، بچه او(=بچه مادر می)، آفتاب زمانه، گوهر سرخ(=آتش)، جامه پاره کردن، زبان گشودن، چامه به دندان گرفتن،[اندوه ده ساله را]به طنجه راندن، [شادی نو را]از ری و عمان آوردن، سالخورده بودن.
تشخیص(= انسان انگاری و جان بخشی)در مواضع متعدد از قصیده به ویژه در تغزل آن، شعر را از بی روحی و سکون به درآورده است، مبالغه- که یکی از عناصر مهم شعری است- به اعتدال در تمام قصیده جریان دارد و مبالغه های گزاف آمیز و آنچنانی در آن نیست.
اگرچه در این قصیده مواردی از تناسب و تضاد و قلب و جناس و ترصیع و بعضی صنایع دیگر صوری و معنوی به کار رفته، آنچه شاخص تر از دیگر موارد می نماید نغمه آواهاست. تقریباً می توان گفت که در بسیاری از بیتهای قصیده، پس از موسیقی حاصل از وزن و قافیه، واج آوایی مهم ترین عامل موسیقایی ابیات است.

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.