گنجور

 
ابوالفضل بیهقی

و در آن روزگار که بغزنین بازآمدیم با امیر، و کس را دل نمانده بود از صعبی این حادثه و خود بس بقا نبود این پادشاه بزرگ را، رحمة اللّه علیه، من میخواستم که چنین که این نامه را نبشتم بعذر این حال و این هزیمت را در معرض خوبتر بیرون آوردم. فاضلی بیتی چند شعر گفتی تا هم نظم بودی و هم نثر. کس را نیافتم از شعرای عصر که درین بیست سال بودند اندرین دولت که بخواستم، تا اکنون که این تاریخ اینجا رسانیدم از فقیه بو حنیفه‌، ایّده اللّه‌، بخواستم و وی بگفت و سخت نیکو گفت و بفرستاد و کلّ خیر عندنا من عنده‌ . و کار این [فاضل‌] برین بنماند، و فال من کی خطا کند؟ و اینک در مدّتی نزدیک از دولت خداوند سلطان ابو المظفّر ابراهیم‌، اطال اللّه بقاءه‌، و عنایت عالی [وی‌] چندین تربیت یافت وصلتهای گران استد و شغل اشراف ترنک‌ بدو مفوّض‌ شد، و بچشم خرد به ترنک نباید نگریست که نخست ولایت خوارزمشاه آلتونتاش بود، رحمة اللّه علیه. و قصیده‌ این است.

شاه چو بر کند دل ز بزم و گلستان‌

آسان آرد بچنگ مملکت آسان‌

وحشی چیزی است ملک و این زان دانم‌

کو نشود هیچگونه بسته بانسان‌

بندش‌ عدل است و چون بعدل ببندیش‌

انسی‌ گردد همه دگر شودش سان‌

اخوان ز اخوان به خیل و عد نفریبد

یوم حنین اذا عجبتکم بر خوان‌

اخوان بسیار در جهان و چون شمس‌

هم دل و هم پشت من ندیدم ز اخوان‌

عیسی آمد سبک بچشم عدو زانک‌

تیغ نخواست از فلک چو خواست هم خوان‌

کیست که گوید ترا مگر نخوری می‌

میخور و دادِ طرب ز مستان‌ بستان‌

شیر خور و آنچنان مخور که بآخر

زو نشکیبی چو شیرخواره ز پستان‌

شاه چه داند که چیست خوردن و خفتن‌

این همه دانند کودکان دبستان‌

شاه چو در کارِ خویش باشد بیدار

بسته عدو را برد ز باغ بزندان‌

مار بود دشمن و بکندنِ دندانش‌

زو مشو ایمن، اگرت باید دندان‌

از عدو آنگاه کن حذر که شود دوست‌

وز مُغ‌ ترس آن زمان که گشت مسلمان‌

نامه نعمت ز شکر عنوان دارد

بتوان دانست حشو نامه ز عنوان‌

شاه چو بر خود قبای عجب‌ کند راست‌

خصم بدردش تا ببندِ گریبان‌

غرّه نگردد بعزّ پیل و عَماری‌

هر که بدیده است ذُلّ‌ اشتر و پالان‌

مردِ هنر پیشه خود نباشد ساکن‌

کز پیِ کاری‌ شده است گردون گردان‌

چنگ‌ چنان در زند در تن خسرو

چون بشناسد که چیست حال تن و جان‌

مأمون آن کز ملوکِ دولتِ اسلام‌

هرگز چون او ندید تازی و دهقان‌

جُبّه‌یی از خز بداشت بر تن چندانک‌

سوده و فرسوده گشت بر وی و خلُقان‌

مر ندما را از آن فزود تعجّب‌

کردند از وی سؤال از سببِ آن‌

گفت ز شاهان حدیث ماند باقی‌

در عرب و در عجم نه توزی‌ و کتّان‌

شاه چو بر خزّ و بز نشیند و خسبد

بر تن او بس گران نماید خفتان‌

مُلکی کانرا بدرع‌ گیری و زوبین‌

دادش نتوان بآبِ حوض و بریحان‌

چون دلِ لشکر ملک نگاه ندارد

درگهِ ایوان‌ چنانکه درگهِ میدان‌

کار چو پیش آیدش بمیدان ناگه‌

خواری بیند ز خوار کرده ایوان‌

گرچه شود لشکری بسیم قوی دل‌

آخر دلگرمی‌یی ببایدش از خوان‌

دار نکو مر پزشک را گهِ صحت‌

تات نکو دارد او بدارو و درمان‌

خواهی تا باشی ایمن از بدِ اقران‌

روی بتاب از قِران‌ و گوی ز قُرآن‌

زهد مقّید بدین و علم بطاعت‌

مجد مقیّد بجود و شعر بدیوان‌

خلق بصورت قوی و خُلق بسیرت‌

دین بسریرت قوی و مُلک بسلطان‌

شاهِ هنر پیشه میرِ میران مسعود

بسته سعادت همیشه با وی پیمان‌

ای بتو آراسته همیشه زمانه‌

راست بدانسان که باغ در مهِ نیسان‌

رادی گر دعوتِ نبوّت سازد

به ز کف تو نیافت خواهد برهان‌

قوّتِ اسلام را و نصرتِ حق را

حاجتِ پیغمبری‌ و حجّتِ ایمان‌

دستِ قوی داری و زبانِ سخنگوی‌

زین دو یکی داشت یار موسیِ عمران‌

شکرِ خداوند را که باز بدیدم‌

نعمتِ دیدارِ تو درین خُرم‌ ایوان‌

چون بسلامت بدارِ ملک‌ رسیدی‌

باک نداریم، اگر بمیرد بهمان‌

در مثل است این که چون بجای بود سر

ناید کم مرد را زبونیِ ارکان‌

راست نه امروز شد خراسان زین سان‌

بود چنین تا همیشه بود خراسان‌

ملکِ خدای جهان ز ملکِ تو بیش است‌

بیشتر است از جهان نه اینک ویران‌؟

دشمن تو گر بجنگ رخت تو بگرفت‌

دیو گرفت از نخست تختِ سلیمان‌

ور تو ز خصمان خویش رنجه شدی، نیز

مشتری آنک‌ نه رنجه گشت ز کیوان‌؟

باران کان رحمتِ خدایِ جهان است‌

صاعقه‌ گردد همی وسیلتِ باران‌

از ما بر ماست‌، چون نگاه کنی نیک‌

در تبر و در درخت و آهن و سوهان‌

کار ز سر گیر و اسب و تیغ دگر ساز

خاصه که پیدا شد از بهار زمستان‌

دل چو کنی راست با سپاه و رعیّت‌

آیدت از یک رهی‌ دو رستم دستان‌

زانکه تویی سیّدِ ملوکِ‌ زمانه‌

زانکه ترا برگزید از همه یزدان‌

شیر و نهنگ و عقاب زین خبر بد

خیره‌ شدند اندر آب و قعرِ بیابان‌

کس نکند اعتقاد بر کره خویش‌

تا نکنی شان ز خون دشمن مهمان‌

گر پری و آدمی دژم شد زین حال‌

ناید کس را عجب ز جمله حیوان‌

می‌ نخورد لاله برگ و ابر نخندد

تا ندهی هر دو را تو زین پس فرمان‌

خسروِ ایران تویی و بودی و باشی‌

گرچه فرو دست‌ غِرّه گشت بعصیان‌

کانک بجنگِ خدا بشد بجهالت ()

تیرش در خون زدند از پی خذلان‌

فرعون آن روز غرقه شد که بخواندن‌

نیل بشد چند گامی از پی هامان‌

قاعده ملکِ ناصریّ‌ و یمینی‌

محکم‌تر زان شناس در همه کیهان‌

کاخر زین هول زخمِ‌ تیغِ ظهیری‌

با تن خسته روند جمله خصمان‌

گر نتواند کشید اسب ترا نیز

پیل کشد مر ترا چو رستمِ دستان‌

گر گنهی کرد چاکریت نه از قصد

کردش گیتی بنان و جامه گروگان‌

گر بپذیری، رواست، عذر زمانه‌

زانکه شده است او ز فعلِ خویش پشیمان‌

لؤلؤِ خوشابِ‌ بحرِ ملک تو داری‌

تا دگران جان کنند از پیِ مرجان‌

افسرِ زرّین ترا و دولتِ بیدار

و آنکه ترا دشمن است بدسگ کهدان‌

گل ز تو چون بویِ خویش باز ندارد

کرد چه باید حدیثِ خارِ مغیلان‌؟

به که بدان دل بشغل باز نداری‌

کاین سخن اندر جهان نماند پنهان‌

حرب و سخایست در دم چون رجالیست‌

کان خجل است سایه را دادن سوان‌

شعر نگویم، چو گویم، ایدون گویم‌

کرده مضمّن‌ همه بحکمتِ لقمان‌

پیدا باشد که خود نگویم در شعر

از خط و از خال و زلف و چشمک خوبان‌

من که مدیحِ امیر گویم بی‌طمع‌

میره‌ چه دانم چه باشد اندر دو جهان‌

همّتکی‌ هست هم درین سر چون گوی‌

زان بجوانی شده است پشتم چوگان‌

شاها در عمر تو فزود خداوند

هر چه درین راه شد ز ساز تو نقصان‌

جز بمدیحِ تو دم نیارم‌ زد زانک‌

نام‌ همی بایدم که یافته‌ام نان‌

تا بفلک بر همی بتابد خورشید

راست چو در آبگیر زرّین پنگان‌

شاد همی باش و سیم و زرّ همی پاش‌

ملک همی دار و امر و نهی همی ران‌

رویت باید که سرخ باشد و سرسبز

کاخر گردد عدو بتیغ تو قربان‌

این سخن دراز میشود، امّا از چنین سخنان با چندان صنعت و معنی‌ کاغذ تاجی مرصّع بر سر نهاد. و دریغ مردم فاضل که بمیرد، و دیر زیاد این آزاد مرد.

و چون ازین فارغ شدم، اینک‌ بسر تاریخ باز شدم. و اللّه المسهّل بحوله و طوله‌ .

 
sunny dark_mode