نیاید تا به لب از ضعف جانم
نمی آید به لب از دل فغانم
به داغت سوختی جان من از هجر
چه می خواهی ز جان ناتوانم
مجو تاب و توان از من که بی تو
شد از تن تاب و رفت از دل توانم
ز جوی دیده اشک من روانست
که رفت از دیده آن سرو روانم
نمی بینی اگر خونین دلم را
نگاهی کن به چشم خون فشانم
نیاید غیر فکرت در ضمیرم
نباشد غیر ذکرت بر زبانم
رفیق از دوری آن مه شب و روز
رود آه و فغان بر آسمانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از عشق و دوری معشوق سخن میگوید. او به دلیل عشق شدیدش، به شهرت بدی گرفتار شده و دیگران دربارهاش قضاوت میکنند. حسرت وصال معشوق، کامش را تلخ کرده و آرامش را از دلش گرفته است. او از غم و رنجی که در هر دو روز و شب بدون معشوق متحمل میشود، شکایت میکند و در نهایت بیان میکند که این عشق، نقطه آغاز رنج و همچنین پایان دردهایش خواهد بود.
هوش مصنوعی: به دلیل ضعف و ناتوانی روح و جانم، نمیتوانم هیچ صدایی از دل به لب بیاورم.
هوش مصنوعی: از محبت تو دلم شکست و بیتابی کردم، از دوریات چه انتظاری از جان بیرمق من داری؟
هوش مصنوعی: از من انتظار نداشته باش که تاب و تحملی نشان دهم، زیرا بدون تو، قدرت و توانم از تنم رفته و از دل نیز ناتوان شدم.
هوش مصنوعی: اشکهای من مانند جوی از چشمانم میریزد، چونکه آن سرو زیبای من از دیدگانم رفته است.
هوش مصنوعی: اگر به درد دل خونین من نگاهی بیندازی، میبینی که چشمانم پر از اشک است.
هوش مصنوعی: فقط فکر تو در ذهن من است و هیچ چیزی جز یاد تو بر زبانم نیست.
هوش مصنوعی: دوست من، به خاطر دوری آن ماه، در روز و شب دچار اندوه و نالهای بر آسمانم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.