همه از عشق من مات و من از عشق تو حیرانم
نمی دانم چه عشق است این چه حسن است این نمی دانم
عیان گر نیست حال این دل مجروح من باری
دلم بشکاف تا بینی جراحتهای پنهانم
چنان مهر توام در جان گرفته جا که مهر تو
برون ناید ز جانم گر برون آید ز تن جانم
طبیبا دردم از یار است از درمان من بگذر
که درمان توام درد است و درد تست درمانم
نمی گردد جدا از روزگارم تیرگی بی تو
ندارد صبح وصل از پی همانا شام هجرانم
جدا زان گل مگو چونی که دور از گلشن وصلش
رفیق آن عندلیبم من که محروم از گلستانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و شکنجهای که از دوری محبوبش متحمل میشود سخن میگوید. او احساس ضعف و ناتوانی میکند و دلش به شدت در رنج است. عشق و یاد محبوب از ذهن و زبان او بیرون نمیرود و اشکهایش بیوقفه جاری است. او از روزهایی که به یاد محبوب میافتد، آه و فغان سر میدهد و به شدت از فقدان او رنج میبرد. شاعر میخواهد به محبوبش بگوید که چگونه دوری او جانش را به آتش کشیده و دیگر تاب و توان ندارد.
هوش مصنوعی: همه به خاطر عشق من در حالتی گیج و مات هستند، و من به خاطر عشق تو در حیرتم. نمیدانم این احساسی که دارم چیست، این زیبایی که میبینم چه چیزی است؛ نمیدانم.
هوش مصنوعی: اگر حال و روز دل زخمخوردهام نمایان نیست، بگذار دلم را بشکافم تا جراحتهای پنهانم را ببینی.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو چنان در وجود من ریشه کرده که اگر روزی از وجودم خارج شود، دیگر روح من نمیتواند بدون آن زندگی کند.
هوش مصنوعی: درد من از معشوق است و درمانم هم به خاطر اوست. پس بهتر است که از تلاش برای درمان من بگذری، چرا که خود داروی من نیز دردی است که از تو ناشی میشود.
هوش مصنوعی: زندگیام بدون تو هرگز از تاریکی خارج نمیشود. صبح وصال به من نمیرسد و همواره در شب جدایی به سر میبرم.
هوش مصنوعی: دوری از گلستان و باغ عشق مرا غمگین کرده است. من که نه به لطف گلستان دسترسی دارم و نه از زیباییهای آن بهرهمند هستم، باید از دیگران بپرسم چطورند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.