گنجور

 
رفیق اصفهانی

نیاید تا به لب از ضعف جانم

نمی آید به لب از دل فغانم

به داغت سوختی جان من از هجر

چه می خواهی ز جان ناتوانم

مجو تاب و توان از من که بی تو

شد از تن تاب و رفت از دل توانم

ز جوی دیده اشک من روانست

که رفت از دیده آن سرو روانم

نمی بینی اگر خونین دلم را

نگاهی کن به چشم خون فشانم

نیاید غیر فکرت در ضمیرم

نباشد غیر ذکرت بر زبانم

رفیق از دوری آن مه شب و روز

رود آه و فغان بر آسمانم

 
sunny dark_mode