گنجور

 
رفیق اصفهانی

رفتی و رفت از غمت ای غمگسار دل

آرام جسم و طاقت جان و قرار دل

دور از تو ای ربوده ز دست اختیار دل

درمانده دل به کار من و من به کار دل

رحمی خدای را به من و دل که مانده او

دل زیر بار عشق تو من زیر بار دل

گفتی که دل مده ز کف ای پند گو چه سود

اکنون که رفت از کف من اختیار دل

جز این که شد ز خون جگر لاله گون رخم

نشکفت دیگرم گلی از خارخار دل

شد بی تو صبح و شام من و دل سیه، فغان

از صبح تیره ی من و از شام تار دل

از اشک و آه منع دل و دیده چون کنم

آنست کار دیده و اینست کار دل

روزی که دیده دیده خط و خال او رفیق

شد تار و تیره روز من و روزگار دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

از من بآزمون چو طلب کرد یار دل

از جان شدم بخدمت و بردم نثار دل

دیدم بزیر حلقه زلفین آن نگار

در بند عاشقی چو دلم صد هزار دل

فرمانگذار دلبر و طاعت نمای من

[...]

ادیب صابر

خرم به روی عشق شود روزگار دل

سودای عشق یار همه روز کار دل

جز روی نیکوان نبود اختیار چشم

جز عشق دلبران نبود اختیار دل

دل را به داغ عشق ملامت مکن که هست

[...]

همام تبریزی

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

نازک بود حکایت دل زینهار دل

خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها

پرورده است مهر تو را در کنار دل

ترسم که در حساب نیارد دل مرا

[...]

حکیم نزاری

ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل

گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل

دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند

در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل

بی رونق از دل است همه کار و بارِ من

[...]

جهان ملک خاتون

رفتی و در غم تو بماندم فگار دل

بازآی تا کنیم به پایت نثار دل

آخر نگاه دار دل خستگان هجر

شاید که آید آخر کارت به کار دل

چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه