فرهاد شهبازیان -طبس در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:
دوستمان "مسکین عاشق=7 " تفسیر پر محتوا و تا حدودی صحیحی کرده منتهی یه جاش اشتباه داره بیت چارم همانجا درسته و هنوز نصایح حاکم به حافظه نه نصایح پیر یا خود حافظ به حاکم. کمتر از ذره نیی هم خیلی عالمانه اش ندانید و صحبت الکترون و نترون و پروتون پیش نکشید این ذراتی که مد نظر حافظه امروزه کسی نمیبینه من که بچه بودم هنوز برق نبود و خانه ها هم خیلی تاریک بود موقعی که از سوراخ سقف(خول) نور توی اتاق میافتاد میدیدی که هزارن ذره دارند چرخ میخورند و از خول میروند بالا، من میگفتم یعنی اینهمه ذره را ما میخوریم از طریق تنفس؟
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۲ - بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را:
سخاوتمندانه رادوار هم می شود
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۲ - بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را:
سنی به فارسی یعنی آسنی و آهنی ولی به عربی یعنی رفیع و یلند و به گویش لری سنی کردن یعنی نتاختن اسب از روی مانع و یا جویبار و روبرگرداندن از موانع .
فرهاد شهبازیان -طبس در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:
در بیت پنجم ایهام هم دارد صورت معشوق که به اتش تشبیه کردهدر واقع خالی برآن نیست و این خال انعکاس مردمک چشم عاشق در روی لطیف معشوق است و از اینکه به آتشها نگاه میکرده چشماش برق زده و خسته شده!! بیت دوم هم پرسش به معنی سوال کردن نیست و پرسه اش یعنی مراسم ختم است
رضا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:
به نطر می رسد که بیت پنجم به اینصورت درست باشد :
سرم از خدای خواهم که بخاک پایت افتد
که در آب مرده بهتر که در آروزی آبی
ناشناس در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:
سخن در بیت سرم از خدای خواهم که بخاک پایت افتد که در آب مرده بهتر که در آروزی آبی چنان طبیعی و روان و معنی چنان زیباست که ذهن متوجه نمی شود که در این شعر بواسطه مقابل کردن سر با پا و خاک با آب صنعت بکار رفته و بهترین صنعتگر آنست که صنعتش نمایان نشود که لذت می بخشد اما تا دقت نکنی نمی یابی که صنعت بکار برده معنی بقدری بلند و الفاظ چنان جا افتاده که نکته سنج باید دریابد تا گوینده در جمع کردن الفاط چه بنای زیبا یی ساخته و همه اینها لطفش از معنی و روانی سخن است که گفته اند بهترین سخنها موجز و پر معنی ترین آنهاست و این فقط از سخنوری چون شیخ اجل سعدی ساخته است وبس
علی در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » سهندیم:
ترکی دیلی تک سوگلی ایستکلی دیل اولماز
اوزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز
تاوتک در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۴:
با پوزش از درج نشدن نامم
ناشناس در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۴:
نقطه و نکته هر دو از نوک فارسی ساخته شده اند و نقطه اثر نوک کلک است بر کاغذ
برگرفته از یادداشتهای حاشیه ای امین کیخا در گنجور
اردشیر در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۴:
باسلام
نکته یعنی موضوع مهمی که با دقت نظر کشف شود , همچنین به معنی سخنی خاص که هر کسی ان را نمی داند نیز معنی شده ( برپایه فرهنگ لغت دهخدا و عمید ) اینجانب بر این باور هستم که مقصود خیام از دل یعنی مردم عادی از دیدگاه خیام نکته براو پوشیده نمانده است , او در حال تدریس است
Suri در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:
سلام
در پاسخ به جناب امیدی
بنظر من, در مصرع "آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند" فاعل "زند" همان "نقاش ازل" است که اگر بخواهد, آدم و خصوصیات آدمی محو میشود, آدم "از خود تهی" میشود و "آنچه اندر وهم ناید آن" شود و یا بقول سعدی "رسد آدمی بجائی که بجز خدا نبیند" همان که عرفا به آن وصل, یکی شدن عاشق و معشوق و وحدت میگویند.
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۵۹ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:
آشکارا در نوشتار صوفیانه کیمیاگر یعنی پیر و شما درست می فرمایید زیرا مس یک خام را به زر پختگی دیگر می کند اما لغت زیبای دیگری که جا دارد گفته شود چشماغیل و آغیل و چشم آلوس و آلوس است همه یعنی به گوشه چشم نگریستن حالا به خشم یا ناز و یا به قول قران کریم به خائنه الأعین ، لغت بعدی که به ویر سپرد نش با این رشته آسان است آلاس است که معنی انگشت و زغال می دهد ، و نیز آنچه که با آتش پخته شود و آماده شود را انگشتوا گویند .
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
شمران شمیران و سمیرم یعنی سردسیر و تهران یعنی گرمسیر . اما داستان شیر آب بسیار زیباست ، گویا به احترام ملک مبارکی اناهید نام شیر آب را به ریخت شیر جانور می تراشیدند و از جمله چند شیر آب با دهان سوراخ که آب از میان دهانشان بیرون می آید هم در مانده های باستان شناسی یافت می شود از گذشته های دور !
محسن ارشاد در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:
با سلام واحترام چنانچه منظور از خاک انسان و کیمیا هنر ارتقا انسان در نظر بگیریم حالا هوشیاری بزرگان ما بهتر درک میشود
تاوتک در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیهالسلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیهالسلام:
سپاس استاد برای اسامی جوجه تیغی و کودکخو .سپاس برای توضیحات کاملتان
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیهالسلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیهالسلام:
کودکخو بسیار زیباست، دست آخر فرصتی داد یک کلمه هم از دانش کودکان بنویسم !
Children's needs are usually excessive ,urgent and immediate ! از این جمله کتاب کودکان که باید من به آن بپردازم نه گنجور می گوید نیاز کودکان شدید ناگهانی و فوری است من این جمله کتاب نلسون را وارون کرده ام و برداشتم اینگونه شد که هر کس نیاز فوری و شدید و اورژانسی در برخورد با دیگران دارد چه بسا کودکخو باشد !
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیهالسلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیهالسلام:
خارپشت گام نخست در بینشوری سرورمان ابوعلی است در رساله طیر که به عربیی فاخر نوشته شده است می گوید باید خارپشت شوی نخست و ........ و گژدم که سلاح بر زمین نگذاری و ..... شترمرغ و .....
خارپشت زیونده ای است ارزشمند از نگاه ایرانیان و نامهای او بسیارند چند تا از انها را می نویسم ، ریکاسه ، ریکاشه ، خارپشت ، چوله ، ژیژک ، ژوژک ، تشی ( مازندرانی ) جوجه تیغی ، مرنگو و پیهن و ......
زیونده دیگری که با اهریمن می ستیزد بورک bavrak است که همان سگ آبی است و اینکه رستم ببر بیان می پوشد در واقع زیر جوشنش پوست بورک یا ببرک می پوشیده است که پوستی گرانبها داشته نه پوست ببر درنده !
اردشیر در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۳:
با سلام
در برخی نسخه ها خوانده ام این امدن و رفتن ما بهر چه بود که در این صورت مقصود شاعر همگانی است در صورتی که امدن و رفتنم بهر چه بود فقط خود را مخاطب قرار می دهد خیام بزرگ با اهنگی رسا در جایی دیگر اعلام می دارد خوش گلشنیست حیف که گلچین روزگار فرصت نمی دهد که تماشا کند کسی
به هر روی با توجه به اینکه خیام یکی از ریاضی دانان بزرگ زمان خویش بوده و از انجا که زندگی و مرگ انسان را در افزایش و یا کاهش شکوه و منزلت جهان هستی بی تاتیر می داند لذا انسان را به مانند صفر که عدد خنتی عمل جمع و تفریق در ریاضیات است خنتی در فرایند خلقت می داند
همه می دانند حال انان که دل بر دنیا نهند چگونه است جهل است که دلیل عدم ادراک صحیح ادمی و در نتیجه تکیه بر اوهام می شود و دل بستن به دنیا نشانه جهل است
خوشا انانکه از پا سر ندونند
متال شعله خشک و تر ندونند
کنشت و کعبه بتخانه و دیر
سرایی خالی از دلبر ندونند
شرح سرخی بر حافظ در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:
شیخ در این جهان وعده ی بهشت و جوی های شراب داده است و معلوم نیست صحیح یا غلط باشد ولی پیر مغان با گشودن میخانه آن حقیقتی را که شیخ وعده داده بود جامه ی عمل پوشاند .
امین کیخا در ۱۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۲ - بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را: