گنجور

حاشیه‌ها

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است:

هوش و هش ریشه لغت حس است و پیشتر از هوش لغت سهش هم معنی دریافت و درک و حس بوده است .

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است:

عرض را دکتر پرتو بربسته و نیز فتاد ترجمه کرده است .

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است:

ندا را با صدا ساناسان گرفته است مولانا و این خیلی زیباست . اما شنیدنی است که sound به معنی صدا با شنیدن همستاک است تنها تفاوت در ش و س است که این نوع گردانش کاملا شایع است .

ادروک در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن:

بیت چهارم مولانا تا می توانسته هیکل پیر را به زشتی نمایانده است ولی چیزی را که نگفته به لجن کشیده است چشم های پیر است !! زیرا ابروان پیر را بر روی چشمانش مانند پالدم بر روی مقعد جانور انگاشته یعنی چشم های پیر را نگفته به زشتی تمام به تصویر اورده است !!

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود:

از آغاز لغت آغازگاه را هم داریم یعنی مبداء

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود:

غفلت عربی با فرغول فارسی درهم ریخته همدیگر هستند و فرغول معنی غفلت هم می دهد

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۶:

با عرض ادب و اخلاص به همه فرهیختگان راه بیدلی؛در بیت سیزده ام: بجای عرض٬ عیب اهل هنر نگه دارید. با عرض حرمت ؛ سیماگر

ارزو در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۲ - بی پدر:

خیلی پرمفهوم

تاوتک در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵:

گفتم بر چون متن زآنچه تنیدی بگو شاهکاریست که خلقش فقط از خداوندگار برمی آید.تنیدناینجا به معنی پرداختن آمده است و متن با فتح میم و ت و سکون نون نهی از تنیدن .میفرماید به چگونگی و کیفیت مپیچ و از آنچه خود تنیده ای بازگو

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:

منظورش بهبود کناره نویسی هاست و من را هم چنانچه گفتم نقد می کنند و این ناراحت کننده نیست

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:

غلامرضا جانم بنویس ما شاد از امدن شما هستیم

محمد کاظم در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

اینه ات دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
اولین بار که این بیت را خواندم خشکم زد وگمان کردم مولانا ختابش بر من است
با اینکه قبل از خواندن مثنوی با مولانا و اشعارش کاملا مخالف بودم

تاوتک در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

دوستان عزیز کتاب انسان ذهن است و دیگر هیچ در این زمینه راهگشا خواهد بود ..

تاوتک در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

با درود به اساتید بزرگوار
من فکر میکنم که برای شناخت مولوی نیازی نیست که به هشت قرن پیش برویم مولوی ها در گذر و خیابان پیش روی ما هستند و اما اینکه چگونه وی دگرگون شد و در واقع مولانا گردید به نظر نقش فرد چندان مهم نیست و اندیشه در وی موثر افتاده است وقتی نقش فرد را مهم بدانیم خوب باید بنشینیم دست روی دست بگذاریم و منتظر منجی خود بمانیم پس جای اندیشه کجاست مولوی را نگرش نو دگرگون کرد و نه انسان نو .امادکتر سروش اینگونه فکر نمیکند وی قمار عاشقانه ای را متصور است که در آن مولوی خود را بی اختیار و بی خرد و اندیشه در اختیار شمس نهاده است و این گونه کاملا بی اختیار به ساحت عرفان و شناخت پای نهاده .پس چگونه است دوستان که شمس مولانا نشده و تنها شمس باقی مانده است.به نظر بنده هر کس بتواند دست از تعلقات ذهنی و مادی و معنوی خود بردارد و وابستگی های خود را قطع کند میتواند امید تحول و دگرگونی مولوی گونه داشته باشد .به نظر من هم غزلیات تفسیر میطلبند و مثنوی متحولمان خواهد کرد ان شاالله

ایران در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵:

جناب مطلق حرف های عجیبی می زند. این شعر عرفانی فلسفی چه ربطی معراج دارد. مخصوصا همان جایی که جناب مولانا می فرماید: کوی خرابات رو چه کلیدی بگو؟
به طور واضح ریشه در سنت های زرتشتی- میترایی دارد. لطفا تمام میراث خود را به روش حاکمان زمان خود تفسیر نکنیم

صدرا در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱ - سر آغاز:

در بیت پنجم مقدمه باب :
نه در خشت و کوپال و گرز گران به نظر صحیح تر مصراع:(( نه در خود و کوپال و گرز گران)) هست که مراعات نظیر و هم وزن درونی را به مراتب مورد تفقد قرار می دهد.
جالب هست بدانیم که پراکنده گو سعدی را با فردوسی قیاس کرده است و این اتهام را بر وی وارد کرده که در حماسه سرایی زبردست نیست و افصح المتکلمین شیخ اجل بلافاصله در ابیات بعد با زبان فردوسی به سراییدن می پردازد:
نداند که ما را سر جنگ نیست
وگر نه مجال سخن تنگ نیست
بیا تا در این شیوه چالش کنیم
سر خصم را سنگ بالش کنیم!
ادبیات غنایی روی به ادبیات حماسی می آورد و این اوج بلاغت سعدی را تاکید می کند
البته که در ادامه می فرمایند :
سعادت به بخشایش داور است
نه در زور و بازوی جنگاور است
از نظر شیخ اجل، با تقدیر افلاک نمی توان دست آهیخت.
در صورتی که فردوسی تقدیر را هم بر هم می زند:
که گوید برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مرا کاین نیوش
به گرز گرانش بمالم دو گوش
و همچنین حکایت بعدی که قابل قیاس با حماسه سرایی فردوسی نیست
در شعر سه تن پیمبرانند
هر چند که لا نبی بعدی
اوصاف و قصیده و غزل را
فردوسی و انوری و سعدی

غلامرضا مقبلی(هنزاء) در ‫۱۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

شمس ذوالقدرم:
یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارابس
دیگر سخن:
من آنچه شرط بلاغست باتو می گویم
توخواه از سخنم پند گیر وخواه ملال
اگر ما ازباده حق جرعه ای نوشیده باشیم و در بحر بیکران عالم معنا غوطه ای خورده باشیم هرگز خویش را ضعیف واحقر نمی دانیم.
چنانکه مولانا معتقدست ما خاک را آفریده ایم نه اینکه ما از خاک.
این گفتار ممکن است به مذاق خیلی ها ناخوش آید ولی اگر دریافته باشیم که وی آنقدر به خدا وصل است که خود را جدا از او نمیداندکه این کمال انسان است. شاید بگوییم چگونه؟
مولانا در مثنوی پاسخ میدهد: گر شدی عطشان بحر معنوی
فرجه ای کن در جزیره مثنوی
وتا زمانیکه روزن دل بر نگشاییم تهیدستیم.
لیک اگر این مهم حاصل آمد دلمان آگاه میشود ودیگرسرزنش نادانی خویش رها میکنیم.
رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند........
حال آنکه اگر دنیا با جزایر آبی خاکیش را بگفته خودتان عظیم دانستیم ناگزیریم از اذعان به حقارت خود. امید است روزی که جز خدا نبینیم ودراینحالتست که خود را عظیم ودنیا راهیچ می بینیم.
وچه بسیار کسانی بودند بانام ویا بی نام که صدالبته هستند نیز چون شماوخواهندبودوبه این معارف ومعانی دسترسی دارند.
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم وبعد از من گویند به دورانها

۱
۴۸۱۱
۴۸۱۲
۴۸۱۳
۴۸۱۴
۴۸۱۵
۵۵۳۱