گنجور

حاشیه‌ها

اصغر رحیمی در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی:

من حیفم آمد که این داستان را نقل نکنم شرح کامل داستان را در اینجا برای شما می آورم :
داستان جالب توبه نصوح

نَصوح مردی بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و
در حمام زنانه کار می کرد.
سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود
اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسی از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکاری و زرنگی او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وی آنها را دلاکی کند و از او قبلاً وقت می گرفتند تا روزی در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایی و خدمتگزاری اعلام آمادگی نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا گوهر گرانبهای دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر
پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود . طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکی بعد از دیگری مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبری از آن نداشت ، ولی از ترس رسوایی ، حاضر نـشد که وی را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفی که می رفتند تادستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار می کرد و این عمل او سوء ظن دزدی را در مورد او تقویت می کرد و لذا مأمورین برای دستگیری او بیشتر سعی می کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجه شد و از روی اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقامستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایی نجاتش دهد . به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد . پس از او دست برداشتند. و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت . او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره
گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ، دیگر نمی
توانست در آن شهر بماند و از طرفی نمی توانست راز خودش را به کسی اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهی که در چند فرسخی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید . اتفاقاً شبی در خواب دید کسی به او می گوید : « ای نصـــوح ! چگونه توبه کرده ای و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل رام روئیده شده است ؟ تو باید چنان توبه کنی که گوشتهای
آرام از بدنت بریزد . » همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهای گران وزن را حمل کند و به این ترتیب گوشتهای حرام تنش را آب کند . نصوح این برنامه را مرتب عمل می کرد تا در یکی از روزها همانطوری که مشغول به کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست ؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است ، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن
میش را گرفت و نگهداری نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود می خورد ، به آن حیوان نیز می داد و مواظبت می کرد که گرسنه نماند. خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند می شد تا سرانجام کاروانی که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر می داد به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وی راهی نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه
آبی حفر نمود و کم کم در آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمی که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند. رفته رفته ، آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود . از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من کاری و نیازی به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او برای آمدن نزد ما حاضر نیست ما می رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم .
پس با خواص درباریانش به سوی محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه برای ملاقات و دیدار او آمده بود ، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند
تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسری نداشت ، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت ، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسی رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت چند سال قبل ، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد کن . نصوح گفت : چنین است . دستور داد تا میش را به او رد کنند، گفت چون میش مرا نگهبانی کرده ای هرچه از منافع آن استفاده
کرده ای ، بر تو حلال ولی باید آنچه مانده با من نصف کنی . گفت :
درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف کنند. آن شخص گفت : بدان ای نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته برای آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدندچون بنده ای توبه نصوح کند، خدا دوستش دارد وگناهانش را در دنیا و آخرت بپوشاند

داریوش ابونصری در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام:

بازگفت او این سخن با آسیه
گفت جان افشان بر او ای رو سیه

به نظر میرسد آیسیه در مصرع نخست املای نادرست واژه باشد ,آسیه درست است.

رضا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۸۸ - شکایت پیرزن:

با عرض سلام و تشکر
در بیت ششم کلمه عرصه اشتباهاً عرضه نوشته شده است لطفاً اصلاح نمایید

سجاد در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹:

با سلام . از این قبیل غزلیات خیام نیشابوری می توان استنباط کرد که او تا حدودی افکاری پوچ گرایانه داشته است . دوستان عزیز و محترم به غزلیات 140و138 رجوع نمایند.البته که شخصیت شاعری پر آوازه مانند او تک بعدی نیست . بلکه میتوان ساعت ها جلسه و کارگاه های همفکری جهت بررسی و پژوهش پیرامون شخصیت خیام و خیام پژوهی برگزار کرد.
باتشکر.

پریناز در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:

سلام با تشکر از زحمات اما کاش همه بیتها رو معنی میکردید

شهاب حسن نژاد در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ - جرس کاروان:

به نام خالق
شهریار شاعر درد بود ورنج واین شعر اوج گرفته از دزون داغان وی خبر میدهد
شهریار به دلیل کم لطفی به قاسم دوست همیشه مهربانش دردی کشید که بیت دوم این شعر گواه این موضوع است...بیایید قدر لحظاتمان را بدانیم

فریبرز حاتمی در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۶:

بیت بیست و یکم، در منابعی از جمله لغتنامه دهخدا جهت تفهیم واژه ی "صلاب" این بیت اینطور آورده شده:
بیاورد صلاب و اختر گرفت
ز روز بلا دست بر سر گرفت

پیام در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:

زمان حافظ برق بوده؟ :/

مقصودی در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ عبید زاکانی » موش و گربه:

لینک داستان مصور کتاب
پیوند به وبگاه بیرونی/

پویا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

عالی

ّهاشم در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد:

آیا مخاطب حضرت مولانا در این جا منتقدینی هست که درک درستی از محتوی و معانی و مفاهیمی را که به نقد کشیده اند ندارند و نقد را صرفا به خاطر این که خودی بنمایند !! انجان میدهند؟

جلال در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

معنی "عیسی"
در به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
چیست؟ و چطوری خوانده می شود؟
ممنون

... در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹:

با سلام و خسته نباشید.این غزل نیازمند ویرایشی کامل میباشد.چند نکته ی کوچکش:
"بیت 1"
می پرد این مرغ دیگر "تا" جنان عاشقان
"بیت4"
از جمازه بر پریدی و بگفتی غیرتش بی نشان را بی نشان را بی نشان عاشقان
"بیت10"
ای رسول قرب وعزت هان دهانم را مگیر تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان
همانطور که گفتم این غزل نیازمند ویرایش میباشد.جای چند از ابیات هم باید عوض شود.بنده فقط به چند نکته اشاره کردم.
در پناه مولا

ساری و جاری در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

معنای:
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
وقتی که به کسی دوست داری (تهوی) نمیرسی(ما تلق)، رها کن دنیا را، آن را واگذار کن.

عیسی در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

صددرصد ساعد درسته. رشته تسبیح رو نمیشه بمعنی نخ تسبیه در نظر گرفت. چون در این صورت بیت معنی خودش رو کاملا از دست میده. دست شاعر چه در دامن و چه در ساعد ساقی باشه، رشته نخ تسبیح چطوری میتونه پاره بشه؟ DDDD
رشته تسبیح رو محتمل تره که بمعنی جمعی از اهل عرفان درنظر گرفت که در حال ثناگویی هستند. در اینصورت در کنار هم قرار میگیرند و سنت دعای دست جمعی هم اینطوری معنی پیدا میکنه. دراینصورت اون تفکر چندلایه ای حافظ هم که در ابیاتش انتظار داریم وجود داشته باشه، اتفاق میفته. یکی از این جمع برخلاف مجموعه حرکتی کرده و از اون فضا جدا شده.

مجید در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۳۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲ - آشیان عنقا:

دقیقا
بگمانم دلیلش ناکامی تو رسیدن به معشوقش بوده مخصوصا این شعرشو من میخونم خیلی دلتنگ میشم :(
دونن آخشام چاغی سن‌سیز منی آغلاتدی یاغیش
یادیما سالدی سنی مطلبینه چاتدی یاغیش...

فرزام در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ:

فعل "برنجید" که دو بار در این بیتها استفاده شده به معنای زحمت کشیدن است . امروز رنجیدن در پارسی معنای آزرده شدن به کار می رود. برنجید فعل بسیار زیبا و گویایی است که توانایی ساخت چندین واژه از آن وجود دارد.

امین کیخا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

از پیشوند فرو دو لغت زیبا ساخته اند
فروداشتن / to restrict
فروکاستن / to reduce
برای نمونه / پیشرانه ی خودروی .... برای نیروی 280 اسب بخار فروداشته شده است .

امین در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:

با سلام
من پیشنهاد میکنم اگه فایل صوتی از این حکایات یا اشعار وجود دارد اونم بذارید البته اگه امکانش باشه
مثلا مناسب ترین فایل برای این حکایت این فایل است
پیوند به وبگاه بیرونی

سالک در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

معنی بیت پنجم را متوجه نمی شوم.
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت درانه شو دردانه شو
ممنون می شوم اگر توضیحی برای آن ارایه کنید.

۱
۴۶۸۲
۴۶۸۳
۴۶۸۴
۴۶۸۵
۴۶۸۶
۵۷۱۰