گنجور

حاشیه‌ها

مهدی علمشاهی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

با سلام
در غزل ششم
بیت ششم
طبق مطالعاتی که بنده داشتم بصورت زیر باید باشه.
ممنون میشم بررسی فرمایید.
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
رخ همچو ماه تابان ، قد سرو دلربا را

روفیا در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:

اقای امین کیخای گرامی
در مورد نیم بیت :
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
ایا بدین معنا نیست که چهره مغبچگان از فرط زیبایی گویا راه آفتاب را زده ؟
یعنی زیبایی نور خورشید را به سرقت برده ؟؟

روفیا در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

ناصر عبدالرضایی گرامی
سخن بزرگان هر یک کلیدیست برای سخنی دیگر
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
چون تو را دیدم بدیدم خویش را
افرین ان اینه خوش کیش را
در بیت اول حافظ می گوید اگر تو در دل مهری و نظری به من داری چرا بازتاب ان بر چهره من هویدا نیست .
ای که رویت چون اینه بی زنگار است . نکند دلت با من نیست .

کوهزاد در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱:

با سلام و سپاس از ارائه این داستان که جزء داستان های برجسته شهنامه می باشد نظر کاملاً مساعدی دارم، پاره ای از ابیات دارای اشتباه نگارش بوده که امیدوارم اصلاح گردد تا با کیفیت هرچه تمام تر در رؤیت کاربران واقع گردد،
من بختیاری ام و با شهنامه الفتی دیرینه دارم.

روفیا در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

گفت با این همه از سابقه نومید مشو
اشاره به رحمت خداوند نسبت به ادم دارد که بر خشمش یعنی اخراج از بهشت اسبق است .
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف او ناگفته ما می شنود

ناشناس در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

سلام دوستان
در بیت تکیه بر اختر ...
عیار نوعی طرار است که به گونه ای تاج شاهان را می رباید که کسی متوجه نمی شود و همه غافلگیر می شوند .
منظور حافظ از اختر شبگرد چیست ؟
ایا روزگار است ؟

مبین در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

اخلائی اخلائی زبان پارسی گویم /
که نبود شرط در حلقه شکر خوردن بتنهائی
مولوی

مجتبی خراسانی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴:

غرور و خودبینی چشم خرد ادمی را کور می کند و او غافل از حکم قضا در پیش خواهش های نفسانی می رود و سرانجام خود را در چنگال ناکامی و بدبختی گرفتار می بیند و انگاه درمی یابد که این بدبختی از خود اوست.
در چاپ دانشگاه و چاپی که سید حسن تقی زاده انجام داده تنها 4 بیت است که گنجور از ان نقل کرده و اورده.
در چاپ تقوی (که نزد حقیر موجود است) این قصیده کامل اورده شده که از نظر شعری قوی تر و شیواتر است:
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه روی جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن ان پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد برو راست
بر بال عقاب امد ان تیر جگردوز
وز ابر مرو را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا عجب است این که ز چوبی و ز اهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست
زی تیر نگه کرد و پر خویش برو دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

هنگامه حیدری در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:

با عرض پوزش رضوان الله اشتباه تایپ شده است. در حاشیه ی قبل

هنگامه حیدری در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:

افلاکی در سبب انشاء این غزل گوید:
اصحاب یقین رشوان الله علیهم اجمعین چنان روایت کردند که یار ربانی شیخ فخرالدین سیواسی رحمت الله مردی بود ذوفنون و در آن عهد کتابت اسرار و معانی بر عهده ی او بود از ناگاه در او جنونی طاری شد دیوانه گشت. حضرت مولانا همین غزل را همان روز فرمود.

مرتضی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

با سلام..استاد حسام الدین سراج این شعر زیبا رو تصنیفی بی نطیر اجرا کرده...

زرین کوب در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

) در زمان پادشاهی که کارهای خلاف را بخشیده و گناهان را می پوشاند، حافظ قرابه شراب را به دوش می کشد و فقیه، پیاله باده می نوشد. (حافظ قرابه قرابه شراب می نوشد و فقیه پیاله پیاله).
2) صوفی، وقتی مشاهده کرد که پاسبان شرع کوزه شراب را به دوش می کشد، از کنج خانقاه خود به در آمده در میخانه به پای خُم مقیم شد .
3) بامدادان از پیر می فروش چگونگی حال شیخ و قاضی و باده نوشی پنهانی آن ها را پرسیدم ...
4) گفت، هرچند تو راز داری اما این سخن نگفتنی است . خاموش و راز نگهدار باش و می بنوش .
5) ساقی، بهار فرا می رسد و پولی (برای خرید شراب) باقی نمانده است. چاره یی بیندیش که از شدّت اندوه، خون در دلم (به مانند شراب در خُم) به جوش آمده است .
6) در بحبوحه عشق و جوانی و بی چیزی، بهار فرا رسیده است. عذر مرا بپذیر و دامنِ کرم خود را بر روی تقصیر و خطای من بکش .
7) تا به کی مانند شمع زبان درازی و افشاگری می کنی؟ ای عاشق، اجازه کامروایی رسیده خاموش باش.
8) ای پادشاه ظاهر و باطن که به مانند تو هیچ دیده ندیده و هیچ گوش نشنیده است ...
9) آنقدر باقی باش که بخت جوان تو از دست فلک پیر ژنده پوش، خرقه کبود پذیرفته و جانشین آن گردد .

مجتبی خراسانی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴:

یَا غَایَةَ آمَالِ الْعَارِفِینَ
قصیده های ناصرخسرو را می خواندم که رسیدم به این بیت:
وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب
وقت بهار شاد به آب و گیا شدم
خود جنابش فرموده:
"شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: "قولوا الحق و لو علی انفسکم. " شبی در خواب دیدم یکی مرا گفت: "چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر به هوش باشی بهتر." من جواب گفتم که "حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید" چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار کرد و باد خود گفتم که " از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم." ."
این بنده ی خدا از باده توبه کرده و رهسپار کعبه شده بود. خود را به بیت الله الحرام رسانده بود که استغفر الله ربی واتوب الیه و بعد رفته بود مصر و افتاده بود در تور اسماعیلیه و خیال کرده بود که حالا کارش درست شده و البته ما چه می دانیم؟ شاید خدا از او قبول کرده باشد که "حالا تو همینجوری هم بیای پیش ما خیلی خوبه." فرقه ی مذکور به دوست عزیز ما لقب اقا حجت داده بودند و او هم زود آمده بود خراسان و به همه گفته بود که ای جماعت نادان دور من جمع بشوید که من حجت خدا بر شما هستم و امام زمان (آقای المستنصر فاطمی) به ما گفته که برو مردم را آدم کن و من آمده ام که شما را آدم کنم.
اقا حجت رفته بود خراسان و شروع کرده بود که من ال میکنم و بل میکنم و شراب بد است و کعبه خوب است و خلیفه...است و فعلا هفت امامی ها از همه بهترند و من هم حجت شما هستم. (و مسلم است که ان ها برنمی تابیدند این مهم را)
خبر که به خلیفه ی...(فلان فلان شده ی) بغداد رسید پیغام داده بود به غزنوی ها که پدر فلان کس را دربیاورید و آن ها هم آقا حجت را از خراسان انداخته بودند بیرون که برو یک جای دیگر زندگی کن. و البته صحیح این است که آقا حجت فرار کرده است و به افغانستان امروز ما رفته و یک عده مثل خودش را پیدا کرده است که از مستنصر خان فاطمی خوششان می آمده و جایی بوده به نام یمگان که البته چند تا ا سم دیگر هم داشته است. بگذریم حالا.
جناب ناصر شروع کرده بود به شعر گفتن از نوع فارسی و عربی(البته عربی ان موجود نیست متاسفانه) و خلاصه به همه گفته بود که کسایی (کسایی مروزی خودمان) و این ها و امثالهم باید بروند (بوق بزنند) چرا که حرف های آقایان کهنه شده و امروز این منم که حرف جدید دارم و حامی نسل جوانم.(این شعار از قدیم الایام بوده است) و اگر در آن گیر و دار مذاهب که حاکم (فلان فلان شده ی) بغداد از هر که خوشش نمی آمده انگ رافضی و قرمطی بودن را به او می زده. جاداشت که آقا حجت لااقل به خاطر تشیع اثنی عشری مرحوم کسایی مروزی علم (رایت) حمایت از اشعار او را بلند می کرده است ولی از آنجا که مستنصرخان فاطمی گفته بود تو حجت خدا بر مردم خراسان هستی آقاحجت ما کسایی مرحوم را هم جزو بندگان گذشته ی خود می دانسته که توفیق درک محضر حجت خود را نداشته است.
اقایی که شما باشی(خانم ها هم می توانند این متن را بخوانند) آقا حجت بنا را گذاشته بود که من پرچم دار تقوی هستم و تشیع یعنی همین و بس. شروع کرده بود به تازاندن به فقه عامه و انصافا در این یک مورد خوب...کرده همه را. از حنبل گرفته تا تنبل و زرنگ و کودن و حنفی منفی و این ها. رحم هم نکرده. از صدور جواز نگهداری گلابی در خانه به واسطه ی حکم مالک و فتوای خوردن ساکی (شراب مثلث) توسط حنفی گرفته تا حلیت لواط همه را گفته. (جا دارد واقعا از ایشان تشکر کرد و گفت: دست مریزاد)
به هر حال شخصیت جالبی داشته و هر جا می رفته غوغا می کرده ولی ای کاش اسماعیلیه را انتخاب نمی کرد تا تشیعش کامل می شد.
غفرالله لنا و له والسلام

سهراب فدائی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:

خداوندا چرادل آفریدی
چرادرعشق مشکل افریدی

اگرعاشق شدن باشد گناهی
پس چرامعشوق خوشکل افریدی

پویا در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

"کلاه داریش اندر سر شراب رود" غلط است
"سر سراب .".. درست تر است

تماشاگه راز در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

آقای شمس الحق
غذای روح ما معنویت است و ما این معنویت را از قران و آثار بزرگانی مثل مولانا حافظ سعدی عطار کسب می کنیم
علوم جدید به جای خود و در کسب آن می کوشیم
لیکن بدون معنویت پوچی خواهد بود
و این معنویت را در علوم جدید نخواهید یافت به همین دلیل علوم جدید را برای دنیا کسب می کنیم و از آنار قدما معنویت کسب می کنیم
هر مدام به جای خود

دکتر ترابی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

سلامی چو بوی خوش آشنایی، روفیای عزیز
غلام همتتانم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد، آزادید.
با پوزش از شاعر برای اندک دستکاری!! و اما روستایی اگر نبودم ، در این گفتگو با اندیشمندانی چون شما و ساحل چگونه می گشودم؟؟؟
فراتر از چرخ کبود که هستی همچون کیهان ، همانند زمان بی کرانه است ، جاوید است.
وجودتان پایدار و بالنده باد .

دکتر ترابی در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

ساحل گرامی ؟ چطور است ساحل امان بخوانمتان دوست نادیده ؟ استادم خوانده اید
خوش می گویید که در شاگردی بزرگانی چون شمااستادی یگانه ام.

داوود ملک‌زاده در ‫۱۱ سال قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷:

با توجه به ای این که در نسخه های خطی قدیم، معمولن نقطه گذاری نمی‌شد بنابراین در اکثر مواقع تشخیص «با و تا و یا و...» از یک‌دیگر کار دشواری بود و گاه باید به معنی توجه شود و استفاده‌های مشابه شاعر در سایر ابیات و هم‌چنین سنت ادبی و رسم‌الخط نسخه. با این حال، تفسیر دوست گرامی جناب بنازاده صحیح می‌نماید.

علی در ‫۱۱ سال قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

شعرش شان عالی است

۱
۴۶۱۱
۴۶۱۲
۴۶۱۳
۴۶۱۴
۴۶۱۵
۵۷۱۵