گنجور

حاشیه‌ها

میرفخرایی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

منبع این شعر چیست؟ من احساس می کنم کلماتی از مصرع اول و دوم جابجا شده اند. قاعدتاً آنچه شب را چون روز روشن می کند باید "مهر دل افروز" باشد نه "آه" که در شعر قدما اغلب به ابری سیاه تشبیه شده است. لذا بیت اول باید در اصل چیزی شبیه به این بوده باشد:
"تاریک شد از آهِ جگر-سوزم، روز
شد تیره شب، از مهرِ دل-افروزم، روز"

علی حق شناس جاریانی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

سلام خدمت دوستان وبا تشکر از گنجور...
دراین شعر بااستنادبه دیوان حافظ شیرازی (قدسی)
درغزلی که درسایت شماقراردارد یک بیت حذف شده که درخواست دارم قرار دهید تا غزل ناقص نباشد...آن بیت به شرح زیر است:
درآب دیده خود غرقه ام چه چاره کنم
که درمحیط نه هرکس شناوری داند
باتشکر علی حقشناس جاریانی از نطنز

تنگ طه در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیدهٔ دیوانه‌ای درباره دو عالم:

درپاسخ به ناشناس
در بیت دوم گفته :
گفت کین هر دو جهان بالا و پست
قطرهٔ آبست نه نیست و نه‌هست
و نیز در بیت پنجم گفته :
هیچ چیزی نیست ز آهن سخت‌تر
هم بنا بر آب دارد درنگر
پس بنای همه چیز بر آب است و خداوند هم در قرآن می فرماید :وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُؤْمِنُونَ
پس همان بی آب صحیح تر می باشد .

محمد موسوی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵:

خصوصیت سگ. اگر دمش را گاز بگیرد سگ دیگری او هم دم اونو گاز میگیره . یعنی مقابله به مثل نکن مثل سگ که ما مردمانیم و اشتباه میکنیم و بیا از من بگذر.

رضا در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز:

درختی است بالای جان پرورش
ولد میوه نازنین بر برش

حسین در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » تورکون دیلی:

حقیقتا گرک شعر آنا دان دوغلان زامان انسانون ذاتین دا اولا
الله رحمت آله سون شهریاری

شهرزاد در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ عطار » مختارنامه » باب سیزدهم: در ذمِّ مردمِ ب‍یحوصله و معانی كه تعلّق به » شمارهٔ ۱۰:

در مصرع چهار "سلطان بچه ای" لطفاً اصلاح شود. سپاس

مهندس مرتضی جاوید چپرپردی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۷ - جواب:

چو مبصر با بصر نزدیک گردد
بصر ز ادراک آن تاریک گردد
آنچه که به وسیله چشم دیده میشود اگر زیاد به چشم نزدیک شود چشم توانایی دیدن آن را از دست میدهد و تاریک مشود
سیاهی گر بدانی نور ذات است
به تاریکی درون آب حیات است
سیاهی نور ذات خداوندی است که هم نورها را میگیرد و هیچ چیز پس نمیدهد
ولی در این سیاهی آب حیاطی وجود دارد که انسان را جاودانه میکند
سیه جز قابض نور بصر نیست
نظر بگذار کین جای نظر نیست
این سیاهی غیر از گیرنده نور از چشم نیست
در این مرحله از نظر صرف نظر کن که جای نگاه نیست
چه نسبت خاک را با عالم پاک
که ادراک است عجز از درک ادراک
چه نسبتی میان خاک و عالم پاک ملکوت وجود دارد
که فهم وادراک از فهم خودش عاجز است
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
بی آبرویی که در این عوالم آمده است هرگز از خدا جدا نشد به خدا قسم
سواد الوجه فی الدارین درویش
سواد اعظم آمد بی کم و بیش
تن از بابت صورت در خانه کالبد درویش محصور است ولی تن حقیقی =وجود بسیار بزرگ و بدون کم وزیادی وجود دارد
چه می‌گویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک
این چه نکته ای است که میگویم این شب روشنیی است در میان روز تاریکی هستی در عدم و بالعکس
در این مشهد که انوار تجلی است
سخن دارم ولی نا گفتن اولی است
اینجا جای گرد آمدن مردم است که از نور تجلی خداوند استفاده کنند باز هم سخن دارم ولی نگفتن اولویت دارد

مرتضی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:

تعین نقطهٔ وهمی است بر عین
چو صافی گشت غین تو شود عین
دیدن ما حاصل وهم ماست در چشم به دلیل خطا در پردازش و محدودیتهای وجودی
مثل دیدن دایره وقتی که آتشدان را مچرخانیم
هر وقت چشم ما پاک شود صاف و زلال شود

nasrin mohamadi در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

ترجمه شما اشتباه زیاد داره طوری که از خوندنش احساس بدی پیدا کردم

مهندس مرتضی جاوید چپرپردی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:

یکی از اشعار جناب شبستری در رابطه با شناخت من است و در سوال و جوابی در گلشن راز به توضیح در رابطه با من پرداخته اند که این من و منیتی که از خود می شناسیم چیست ؟

ایشان در توضیح ادامه می دهند که زمانی که از من صحبت می شود به هستی خود توجه می کنیم ولی ایشان می فرماید زمانی که حقیقت حضرت حق به عینیت در آمد و مانند پرتوهایی که از سوراخ یک توری بیرون می آید همه جزئی از نور مشکات اصلی است و همه ما از ذات خدا هستیم که این نور را می توان با واسطه از آینه دید و یا مستقیم به منبا نور نگاه کرد .
در کل اگر منظور تو از من روح توست ، تا زمانی که به عقل جزئی تکیه کرده و پیشوای تو برای شناخت جهان است نمی توانی اجزا خود را بشناسی و برو و خود شناسی کن.
ایشان ادامه می دهند همانطور که مریضی آماس و باد کردن با چاقی فرق میکند ، این من که منظور شیخ است از تن ما و جان ما بالاتر است و هر دوی تن و جان از اجزای من هستند .این من که منظور شیخ است ، انسان نیست تا تو بگوئی منظور جان است .
یک راهی پیدا کن که از هر چه در جهان است بگذری (کون و مکان ) و جهان را فراموش کن و در جهان هستی خود ، جهانی وجود دارد نگاه کن .می بینی وقتی های و هو نماند ( منطور حالت سکوت و مدیتیشن است ) و در حالت خلسه که بقول مولوی حالت عدم می نامد ،نه توئی وجود دارد و نه راهی که حرکت کنی و نه مقصودی که به آن برسی .این عدم که عین هستی و هستی واقعی است و به بهشت تعبیر می گردد و امکان که همان حالت و خلقت موجودات است .
این تو که بین این حالت عدم و نیستی که به بهشت آمده و حالت امکان یا خلقت که زندگی موجودات و مادی است و جهنم نامیده می شود .
ای انسان ، تو قرارداری در راهی بین بهشت و جهنم که برزخ توست .این برزخ رفت و آمد تو بین این حالت ]نیستی[که (سکوت ، فقر، عدم ،مدیتیشن که عین هستی و درک کل هستی است ) با ]هستی [ظاهری که (زندگی و تامین معاش و ... ) است ، می باشد .
ایشان در این بیت :
{بود هستی بهشت امکان چو دوزخ } به این نکته اشاره دارند که ممکن الوجود که به این جهان هستی اطلاق می گردد و وجودش ممکن نیست و وابسطه به یک منشا دیگر است و از واجب الوجود که وجود اولیه و منبا اول که خدا است و هست مطلق است خلق شده و یا تعین و شکل گرفته است .
انسان بر خلاف موجودات و مخلوقات دیگر این استعداد را خدا به او داده که از این جهان فانی (ممکن الوجود – عالم امکان – هست ظاهری – تعین – جهنم ) به عالم هست واقعی (واجب الوجود – خدا – بهشت – عدم – فنا فی الله ) رود و بین این دو و مسیر بین این دو را به برزخ یاد نموده اند .
ایشان در بیت بعد به این جمله اشاره دارند که زمانی که تو این مسئله را فهمیدی و پرده های تَوَهُم تو کنار رفت ،کعبه و دیر فرقی نمی کند و احکام که حکم شریعت و برای هدایت جسم و جان تو است از میان برداشته می شود و حقیقت هر چیز و هر عملی را میبینی .
ایشان می گویند تعین و واقعیت ( این جهان هستی ) یک توهم است از حقیقت وعینیت (هستی مطلق) و فقط زمانی که پرده توَهم با صاف کردن خود و اصطلاحا پاک کردن زنگارها از روی آینه دل و باز شدن چشمها و به صورت کلیت دیدن است که می توانی پی برده که که این جهان در حال کثرت (مخلوقات زیاد و تمام هستی و کهکشانها ) در حال وحدت و یکی بوده است .
و فقط کسی که از جزو سوی کل حرکت کند ( حرکت از انسانیت فانی به سوی جهان هستی درون و نور اول خلقت ) این کار تو باید از دو راه پر خطر که هر کدام چندین گذر خطر ناک و مهلکه (جای هلاک شدن – توقف و گمراهی و نتوانستن ادامه مسیر دادن ) بگذری که اولی از منیت یا های و هوی خودت بگذر(کنترل نفس و خواسته ها و آرزوها ) و دوم در صحرای هستی ( –عدم – دل – درون – سکوت – مراقبه - مدیتیشن ) حرکت کنی .

merce در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

درود بر شما سعید گرامی
این بنده هنوز اندر خم کوچه اول هستم. اینگونه که شما می فرمایید
سالها ی متمادی دیگر باید سیر و سلوک کنم تا به درگاه شما حاجب شوم
همیشه بر این گمان بوده ام که مقصود شعرا از پیر مغان ، دانایان قدیم ایرانند که پیروان آیین آشو زرتشت بوده اند و درین راه به مقامی رسیده بودند
که با یک نظر به اسرارِ پشت پرده ی اشخاص پی می برده اند و هر آنکه به
چنین مقامی برسد راه ایشان را رفته است
از حافظ
گفتم شراب و خرقه نه آئین مذهب است
گفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند
. پیران خانقاه نیز چنین اند و پیرو پیر مغان که هر کدام چندین خانقاه را مدیرند که انتخاب شیوخ نیز با آنهاست، چنانکه سعدی شیخ خانقاه سهروردیه بوده و از جانب پیر منصوب
ولی آنچه که جنابعالی میفرمایید را بنده از زبان عرفا ” هاتف غیبی“ خوانده بودم
که با پیر خانقاه و پیر مغان متفاوت است . پیر مغان را انسانی زمینی تصور می کردم که در سیر عالم معنوی به درجه ای بالاتر از انسان معمولی مثل بنده رسیده است
و اولین بار است که پیر مغان را از زبان شما درجه ای والا چون پیغمران یا خضر نبی می شنوم
خوشحال می شوم از نقطه نظرات شما بیشتر آگاه شوم و آنچه که شایسته ی دانستن است بخوانم
شاید درهای تازه ای به رویم گشوده شود
با ادای احترام
مرسده

مهندس مرتضی جاوید چپرپردی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:

حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفته‌ای من
وقتی خواستیم حقیقت را معین و مشخص کنیم به الزام از عبارت من استفاده میکنیم چون من بدیهی ترین چیزی است که انسان در مورد خود فکر میکند میداند
و حال اگر واقعاً بداند به چه مراتبی که نمیرسد من عرف نفس فقد عرف رب

مرتضی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:

تعین نقطهٔ وهمی است بر عین
چو صافی گشت غین تو شود عین
دیدن های ما حاصل خطا در چشم ماست که به دلیل محدویتهای فزیکی و عدم پردازش و فیلتر کردن مغز حاصل میگردد
مثل دیدن دایره وقتی آتشدان را با سرعت میچرخانیم
وقتی که چشم ما صاف و زلال و پاک شد آشفتگی و خطا از آن جدا میشود و چشم وظیفه چشم بودنش را اجرا میکند
آنگاه شوریدن دل شم تبدیل به دیدن میشود که مایه آرامش شماست
مهندس جاوید

مهرداد در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱:

"با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند" ، "با " باید "یا " باشد

محمد امین مروتی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی:

زبان و بی زبانی
در قصه طوطی و بازرگان، پس از آن که طوطی خود را به مردن می زند، بازرگان بر خود و زبان خود نفرین می کند که چرا این پیغام را رساندم و باعث مرگ طوطیک شدم:
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش‌آواز من ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوش‌الحان من راح روح و روضه و ریحان من
ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بی‌پایان توی ای زبان هم رنج بی‌درمان توی
و به نادانی خود لعنت می کند که رنج و کبد انسان ها از نادانی است:
عاشق رنجست نادان تا ابد خیز "لا اقسم" بخوان تا "فی کبد"
اما در ضمن می داند این غیرتِ معشوقی خداوند یعنی آن کسی است که غیر از همه است و در زبان نمی گنجد . خدایی که تحمل معشوقی جز خود را ندارد و به همین سبب طوطی را از چنگ او در آورد:
غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
غیرتِ آن باشد که او غیر همه‌ست آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست
مولانا سخن را عوض می کند که در واقع بحث ما از طوطیِ جسم ماست که با تمام آزاری که دارد،بدان دلخوشیم و جان را فدای آن می کنیم:
اندرون توست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را، تو شاد ازو می‌پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می‌سوختی سوختی جان را و تن افروختی
اما آن که عاشقانه برای معشوق می سوزد، مانند سوخته (آتش گیره)، آتش در همه عالم می زند:
سوختم من؛ سوخته خواهد کسی تا زِ من آتش زند اندر خسی؟
بحث از از سوختن حرارت کلام مولانا را دو چندان می کند به گونه ای که حس می کند مانند شیری است که در وسعت مرغزار نمی گنجد:
ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیرِ هجر، آشفته و خون‌ریز شد
شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود
مولوی قافیه و مفعله را به باد سرزنش می گیرد که گویای مافی الضمیر او نیست و باید بی حرف و گفت و صوت با محبوب ابد و ازل همنشین گردد:
قافیه‌اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه‌اندیش من قافیه ی دولت، توی در پیش من
حرف مانند خاری که بر سر دیوار انگورستان می کشند مانع دسترسی به انگور معنا می شود:
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود ؟ خار دیوار رَزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
خداوند با هر کس به زبانی و با دمی سخن می گوید و هر کس را با خدایش حرف های کاملا خصوصی و منحصر بفردی است:
آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل
و آن بی دمی و سکوت و لاشیء بودن و ناکس بودن است:
من چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم
اگر دام بگذاری و به دام معشوق روی او هم از پی تو می آید. چون عاشقی و هعشوقی نسبی و به نسبت است. اگر تشنه عاشق آب است،آب هم عاشق تشنگان است:
می‌شود صیاد، مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان
به همین دلیل مولانا ابتدا خود را دعوت به سکوت می کند مبادا رازی برای نااهلی فاش شود و ویرانی به بار آید:
چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند
اما همان حرارت و اشتیاق پیش گفته به سراغش می آید که مگر نه این است که گنج جز در ویرانی یافت نمی شود:
من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود
و مگر نه این که عاشق طرب از بلا و زیر از زبر نمی شناسد و در تردید و دو دلی به سر نمی برد؟
غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش‌تر آید یا سپر؟
پاره کرده ی وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا
به قول خودش طالب نامراد شو تا که مراد آیدت چرا که حیات عاشقان در مردن به پای معشوق و ربودن دلت توسط اوست که بدست آوردنش به بهای خون هم ارزش دارد:
گر مرادت را مذاق شکرست بی‌مرادی نه مراد دلبرست؟
هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل‌بردگی
آن که قیمت معشوق را نمی داند زیرا که او را درست نشناخته و ندیده و به ناچار ارزانش می فروشد:
من ندانم آنچ اندیشیده‌ای ای دو دیده! دوست را چون دیده‌ای؟
ای گرانجان خوار دیدستی ورا زانک بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد
مولانا حس می کند هیچ کس همچو او عاشق نبوده و نیست اما بیانش الکن و قاصر است. پس بهتر است دامن سخن را در چینم و به ایجاز و اجمال اکتفا نمایم:
غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم، مراد الا بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش من ز بسیاریّ گفتارم خَمُش
تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سرّ ِ لدن

محمد رضا در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

و این هم خود مولانا گفته که:
ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بی‌ادب
هر که را بینی شکایت می‌کند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایت‌گر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوش‌خو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود...

محمد رضا در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

مرا گوید یکی مشفق بَدَت گویند بدگویان
نــکــو گــو را و بــد گــو را نمـــیدانــــم نمــیدانــــم

مسعودزارعی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو:

سلام: در بیت اول ، رفت در یاری بزد، بجای آمد ،صحیح است

محمد رضا در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید:

و ضمن توضیح مطلب بالا خانم/ آقای م.طاهر عزیز:
شما که میگین مولانا از اخلاق پسندیده و نیکو بهره مند نبوده و دلیل و مدرک هم میارین، لطفاً نگاهتون فقط به همون ابیاتِ دارای کلمات رکیک نباشه و یه نگاهی هم به پس و پیش این ابیات بندازین... با تشکر
که در ادامه همون دو بیتی که شما آوردین اومده:

آن یکی نایی خوش نی می‌زدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن
ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بی‌ادب
هر که را بینی شکایت می‌کند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایت‌گر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوش‌خو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود...

۱
۴۶۰۰
۴۶۰۱
۴۶۰۲
۴۶۰۳
۴۶۰۴
۵۷۲۶