مانی ا. در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
در شگفتم که عظمت مصرع آخر و نهیب «ای بیبصری»ی که سعدی به خود میزند، تابهامروز طومار فلک را درهم نپیچیده است.
merce در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۲۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:
روفیا بانوی گرامی ، درود بر شما
بنابرعلاقه ای که به ادبیات دارم ، به این حاشیه ها سر می زنم
شاید ازین گنجینه گنجور سهمی هم بردارم، نه سر دشمنی با کسی و نه منیّتی مرا وادار به نوشتن و نظردادن می کند
با شما بانوی فرهیخته موافقم که مردم آزاری را مادر مهلکه ها بدانیم. یکی از مهلک ترینشان حسادت است . من اگر خودرا در زمینه ی مثلاًعرفان صاحب نظر بدانم و این در من غرور و تکبر ایجاد کند ، آهسته آهسته عرفان را ملک طلق خود میدانم که دیگران را حق دخالت برین ساحت نیست. دهان می بندم ، اگر نَفَسی برآمد خفه می کنم ، همه باید با اجازه ی من درین خطه ،
وارد شوند ، اگر حتا همچون روفیایی نظری داشت این منم که تأئید یا تکذیب می کنم
امام محمد غزالی قبل از همه ی روانشناسان نکته به نکته بدین موارد اشاره دارد و موشکافانه بیان کرده، از جمله اینکه اگر من خودرا در زمینه ای برتر میدانم و این برتری مایه ی افتخار و شهرت و غرور من است ، اگر روزی بانو روفیایی آمد و از من بهتر بود و هر چه من رشته ام پنبه کرد ،ممکن است ازین به بعد افتخار نصیب او بشود و من بی بهره . چه میشود؟ به شما می تازم ، که تو که باشی که درین میدان گوی میزنی برو با کودکان بازی کن ، عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
که عارف ازین مقوله جداست، او برکسی خرده نمی گیرد ، خود را نمی بیند که زبان به طعنه بگشاید ، مدعی نیست ، رهاست . با حافظ هم کلام است که : حضوری گرهمی خواهی از او غافل مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها . فرمود: از اینجا تا خدا دو قدم است ، ازخود بریدن و به سوی اورفتن، که مشکل قدم اول است
مرا نیز عقیده بر این است که انسانها بالذّات بد نیستند ولی زمانی که پای حیثیت کاذبشان به میان می آید زخمه ی ساز دگرگونه می زنند ، حکایت آن واعظ می شود که بر منبر می گفت باید بر یهودی و ارمنی هم رحمت اورد اگر چه شراب فروش باشند، ولی وقتی یک ارمنی دکان شراب فروشی باز کرد و مریدان گه گاه دم گرم ارمنی را به دم سرد واعظ ترجیح دادند ، مردم را تحریک کرد تا دکّانش به آتش کشیدند
مسجدی بُد به کشور ِ افغان صحن آن همچو روضه ی رضوان
طاق و کف مرمرین و رنگارنگ گنبدش از عقیق و از مرجان
فرشهایش ز تار ابریشم که برد هوش از سر و از جان
در ِ مسجد طلایی و زر کوب منبرش هدیه بود از خاقان
بر دو گلد سته ی بلند و رفیع پنج نوبت نقاره بود و اذان
از شکوه و جلال آن مبهوت زن و مرد و جوان و خرد و کلان
واعظی شد امام آن مسجد هم فصیح و بلیغ و چرب زبان
سر چو بر سجده می نهاد نزار گریه می کرد و ناله و افغان
بر سر منبرش همه توحید خیر خواهی ز بهر پیر و جوان
که الهی ز لطف می گردان همه ی بندگان خود شادان
ما ز کس کینه بر نمی گیریم گر که باور ندارد این قرآن
گبر و ترسا و مشرک و کافر پیرو ِ دین موسی ِ عمران
همه در خدمت تو عبد و عبید خمر نا خورده یا که بَد مستان
آنکه مِی می فروشد و ساقیست گر یهود است یا که از ضَروان
دستگیری کُنَش به لطف و به خیر روزیش را حلال می گردان
……………………………….
……..………………………….
چند سالی برین روال گذشت واعظ از وضع خویش دل نگران
چون که نزدیک آن سرای رفیع یک مسیحی گشوده بود دکان
سر زباندار و خوب و سر زنده مشرب اش نیک هم بَر این و بَرآن
آشپز خانه اش تمیز و ظریف هم غذاهای ساده هم الوان
هم طعام اش لذیذ بود به طبع هم شَرابش به بوی چون ریحان
هم به ساقی گری مُجَرب بود هم نوایش چو مرغ خوش الحان
هر که بر دکّه اش گذر کردی مشتری می شد از دل و از جان
کسب واعظ شد از پس ِاین وضع هم زمان در کسادی و خُسران
این ترجیع بندی ست بلند که از حوصله ی این مقال بیرون است
ملاحظه میفرمایید ؟ پای منفعت ، شهرت ، منیّت ، آبروی خیالی در میان است که منجر به دیگر آزاری می شود
اینکه من نوشتم: هیچ بالایی را رساتر از قدو بالای روفیای عزیز درین حاشیه نمی بینم ، تمجید نیست ، تحریک نیست ، نخواستم هیولا بیدار کنم ، نشان بدهید تا ببینم
سرتان را درد آوردم ببخشید ، شما را چون خواهر بزرگتر دیدم ، سر درد دلم باز شد
چه خوش گفت وارسته ای
هرگز در آسمان ندرخشی چو سایه ای با زهره همنشین نشوی ،رایگانه ای
شاهین تیز چنگ نگردی به بام دهر تا ماکیانه در طلب آب و دانه ای
هرگز به بوستان نرسد بلبلی که ساخت صحرا و دامن برهوت آشیانه ای
با ادای احترام
مرسده
مجتبی در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:
درگرد بیت دوم من شنیده ام که(نمونه اش آواز مرحوم تاج اصفهانی در جشن هنر شیراز)
اگر فقیه نصیحت کند که می مخورید
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
که به لحاظ وزنی هم دزست تر به گوش می آید.
حمید زارعی در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:
در بیت نهم
سیماب را ز آینه پایگریز نیست
دارد تحیرم به قفس اضطراب را
سیماب = جیوه که نماد اضطراب و حرکت هست
بیدل انسان ها رو آینه ای میدونه که متحیر به دنیا خیره شدن و عکس العملی ندارن
میگه همونطور که جیوه که متحرک هست از حیرت در آینه ثابت شده و بی حرکت، من هم اگه از فرط جنون به صحرا نمیزنم به خاطر اینه که از فرط تحیر خشک شدم.
شهاب در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵:
من یه جا خوندم شاه نعمت الله گفته:درروی زمین نیست چوماهان جایی،ماهان دل عالم است وما اهل دلیم
کمال در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۷۱:
باعرض سلام وتبریک به مناسبت فرارسیدن یوم جانبازوولادت حضرت عباس (ع) نظری نیس بجزرسیدگی بیشترگنجور...وجمع دوبیتی حاضرکه حاصلش:5084 درپناه حق ،پیروزوموءیدباشید.
ناشناس در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
مصرع دوم یعنی چه ؟
ممنون اگر توضیح دهید
روفیا در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۹ - جواب:
مرسده جان زیبا بود . اطلاعات بنده از تاریخ و فرهنگ اقوام مختلف بسیار ناچیز است ولی دوست دارم بدانم .
روفیا در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۱۵ - جواب:
سلام دوستان گرامی
حقیر تنها نظاره گر نظرات محترمتان بودم و هیچ نظری را تایید یا رد نکردم .
ازینکه سعه صدر بخرج داده این ظاهرا بی تفاوتی مرا به دل نگرفتید خوشحالم .
ولی براستی بی تفاوت نبودم . دوستان هنگامی که تاییدات حضرات را میخواندم هیولایی در درونم مست و شیفته می شد . ولی نگران نباشید تا هنگامیکه ما از وجود این هیولا اگاهیم او بی خطر است . من تاییدتان نکردم چون نمی خواستم به این هیولا خوراک بدهم .
این یکی از مضرات دوستی هاست . فکر می کنید دیکتاتوری چگونه شکل میگیرد ؟؟ یکنفر تصادفا قدرتی به دست می اورد و دوستان پیرامونش گرد می ایند یا از روی علاقه حقیقی یا اغراض شخصی تایید و تحسینش میکنند . اگر این فرد این تاییدات را باور کند و به خود بگیرد ان هیولا روز به روز فربه تر می شود تا جایی که دیگر اثری از ان فرد اولی باقی نمی ماند بلکه هیولای نفس بیکباره او و همه اطرافیانش را می بلعد .
و اما درباره مهلکه ها مایلم بگویم همه ان مهلکه ها در نهایت مردم ازاری هستند . تمسخر تکبر خودبزرگ بینی زنا تجاوز دزدی زورگویی نوشیدن شراب حین رانندگی و ... همه به این خاطر مهلکه هستند که در خود ظرفیت مردم ازاری دارند .
خداوند مخلوقاتش را دوست دارد چگونه انکه نزد خداوند به جانی ارزد نزد ما به احترامی نیرزد ؟!
حقیر با هیچ فردی مشکل ندارم . شما هم ندارید . همه با اندیشه و گفتار و عملکرد غلط مشکل داریم . بارها دیده ایم یک فرد ناخوشایند بمحض اینکه به خطایش اعتراف کرد یا در صدد جبرانش برامد بیکباره تبدیل به یک موجود خواستنی یا بقول مهران مدیری باقلوا می شود . پس چه شد ؟! او که چندی پیش منفور بود !!
معلوم میشود ادم ها بالذاته بد نیستند . بلکه پندار و گفتار و کردار نادرست این سوئ تفاهم را در ما ایجاد میکند که ما از این فرد نفرت داریم .
بنده حقیر باز هم تاکید میکنم فقط یک گناه در دنیا هست و ان مردم ازاریست . از خواهر کوچکتان این را داشته باشید نسبت به این مقوله حساس باشید و از هر کار ازاردهنده ای بپرهیزید و از برکات این پرهیز که شامل دقت نظر خلاقیت صبوری تواضع اگاهی هنر و هزاران خیر و برکت دیگر بهره مند شوید و تا دنیا دنیاست در صلح و اشتی زندگی کنید .
روفیا در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند:
سلام اقای حمیدرضا گوهری گرامی
بحر وجدانی نه بحر وحدانی
بحر وحدانی ست جفت و زوج نیست
گوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اشراک او
دور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ
لیک با احول چه گویم هیچ هیچ
همانگونه که فرمودید در بیت :
یا از ان دریا که موجش گوهر است ...
درباره دریایی سخن می گویید که یکپارچگی در جنس دارد . شاید درباره ذات خداوند سخن میگوید که بسیط و غیر قابل تجزیه است .
برخی بر این باورند که از انجایی که خداوند ما را هم از جنس خود افریده ما چنین یکپارچگی در درون خود احساس می کنیم و ادراک ما از ان زندگی که در درونمان است بسیط است . این را شاید ذهن بنامیم شاید روح شاید ادراک ...
ولی ناگفته نماند بهنگام بیماری روح با اختلالات روحی این یکپارچگی اسیب می بیند . مثلا فرد مبتلا به اسکیزوفرنی یا یک فرد ریاکار این یگانگی را در درونش احساس نمی کند . در ان سوی طیف یک انسان خود اگاه جسم و روحش هم با هم یکپارچه هستند مثلا اگر باور دارد که سیگار مضر است بدنش هم به سوی ان حرکت نمی کند .
در سطوح بالاتر انسانها با افراد خانواده و بعد هموطنان سپس نوع بشر و در نهایت کل کائنات یکپارچه می شوند که زاییده اندیشه وحدت وجود است .
پیش من اوازت اواز خداست
عاشق از معشوق حاشا کی جداست
داود بیدق داری در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
هربارکه غزل این بزرگ مرد تاریخ ادبیات را خوانده ام برایم تازگی داشت وهربار نکات تازه ای را به من آموخته است.واقعا جوهرسخن را کشیده وروان وزیبا ارائه داده است.
روفیا در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند:
sorry : whore
شایق در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
باسلام وقتی می توانی روی زیبا را ببینی که دلت صاف و بی غبار و زنگار باشد که اگر او را دیدی دیگر چیزی جز او نمی بینی و نا شکیبا وبی قرار میشوی ومی خواهی همیشه در دام او باشی انوقت همه را او می بینی بهر جا بنگرم انجا تو وینم
دیاکو در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت:
مصرع نخست بیت شانزدهم,
اینگونه است که "چون درامد در میان غیر خدا"
دانا در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
در مورد تفسیر و معنی بیتی که جناب آقای علیرضا میفرمایند، به نظر بنده با چندین و چند بار خوندن اون بیت به یک ایهام برمیخوریم، با کمی مکس و تکیه و تأکید پس و پیش هنگام خوندن میشه به این معنی هم رسید که:
من به خاطر محبت و مهربانی تو نیست که به تو نگاه میکنم (بلکه به خاطر زیبایی تو است) چرا که عاشق صادق و حقیقی پاکباز شده از عشق زیاد و همه چیزش رو باخته و نیازی به محبت و مهربونی در خودش حتی احساس نمیکنه و فقط به خاطر رخ زیبا و بی نظیر و اون عشق حقیقیه که به معشوق نگاه میکنه!!!
با سپاس ...
أبرار در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب:
با کمال احترام و عذر خواهی از همه دوستان
مولوی نه عالم دین است و نه عالم و متخصص علم کلام و قران
او نیز همانند حافظ هنرمندی میباشد که با کلمات همان کاری را انجام میدهد که یک نقاش بی نظیر همانند مایکا انجلو با هنر خود در واتیکان در شهر روم امروز . بدون شک بی نظیر ولی صد در صد با نتیجه ای نهایی که بی نظیر و فریبنده است
ولی انعکاس دهنده فهمی غلط از حقیقت
در مورد مایکل انجلو تعجبی هم نیست به علت اینکه این هنر بی نظیر او انعکاس اعتقادات اوست که بر اساس انجیل تحریف شده توسط کلیسای روم است
ألبته کسانی که از بدیهیات دین اسلام با خبرند مانندخود مرحوم علامه جعفری متوجه این امر هستند و مولوی را به عنوان یک عالم و متخصص به دین اسلام و قران نمیشناسند
تنها شیفته هنر کلامی مولانا یند
شبهاتی هم که مولانا در مورد تصوری که او از هدف
لطفا دقت بفرمایید هدف
بلی هدف عزاداری برای امام حسین علیه الصلاة و السلام
داشته البته خود نشأته همین غیر متخصص بودن او در این موارد میباشد
یعنی مولانا به جهت نشناختن متخصصانه مقوله های مطرح شده در قران کریم بخصوص هدف از رسالت و ایضا نشناختن و اهمیت سر فصل هایی مانند رسالت ,امامت , ظلم , قیام , عدالت , خصوصا هدف اصلی خلقت
یعنی خلافت انسان به عنوان نماینده حضرت حق جل جلاله در زمین و خلاصه نشناختن واقعی مقام حضرت رسول ص این وجود نازنین و اشرف أنبیاء و اولیاء ص به عنوان خلیفه الله بر زمین و همه خلایق عالم هستی که حضرت حق به جلالت و جبروت و رحمت عشقش انتخاب و خلق نمود و خلاصه مهم تر از همه نشناختن مقوله قرانی خلافت یا جانشینی خلیفه الله ای حضرت رسول ص یعنی امامت
نهایتا مولانا با تمام هنر بی نظیرش به همان سرنوشت مایکل أنجلو ها مبتلا شده .
مؤید باشید
أبرار
تردید در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱:
حرامست بر من فانی که از جام می خرابم
کنار حور بهشتی رقم زد درد و عذابم
چه گویم از دل پر غم چه نوشم جز می ماتم
شکار زلف کمندش شود ایام شبابم
کمان ابرویش هر دم فزون کرد رنج و دردم
دو برگ غنچه ی لعلش بگیرد فرصت خوابم
نوایی تا که از او شد هزار از نغمه فرو شد
شنیدم نغمه ی قدسی چنین است بانگ ربابم
به چنگم چون که بیفتد حجاب از پرده بیفتد
ستانم کام دل آخر ندارم ترس عقابم
ناشناس در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱ - سر آغاز:
پبیت ششم کسی بود که اشتباهاً کی تایپ شده است
شایق در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
با سلام سعدی در این غزل خط مشی خود را بطور واضح مشخص کرده تا نگویند او فردی شرابخوار وزن باره بوده است بلکه منظورش درهمه اشعار عشق بخداست نه به دختر همسایه
مانی ا. در ۱۰ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۵۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷: