گنجور

حاشیه‌ها

سیامک در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۲۲ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:

این واقعیت تلخ در همه ی ادوار تاریخ بوده است که ثروت چه کارها که‌نمیکند . متاسفانه در دنیایی زندگی میکنیم که همه ی صفات عالیه ی اخلاقی در برابر ثروت رنگ میبازد .و چه نکو فرموده است : خوبان جهان صید توان کرد به زر .

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

عیار معرفت هر کس را با شأن وی می سنجند. نمی دانم مقدمۀ کتاب محمد مختاری در زمینۀ انسان در شعر معاصر را خوانده اید؟ تازه دربارۀ شعر معاصر که مجموعا ضعیف ترین شعر عرفانی تاریخ ادبیات از قرن 4 تا 14 است هم کلیت سخن او درست نیست، چه رسد نسبت به اشعار بلند گردنکشان عرصۀ معرفت. مثلا برای فهم اشعاری چون در پس آینه طوطی صفتم داشته اند.... فقط فارسی دانی کافی نیست و باید مباحثی چون اعیان ثابته و اختیار جبری را در لسان عرفا دانست و مبحث امر بین الامرین را حل و رابطه حادث با قدیم را درک کرد! سپس شأن حافظ را در نظر گرفت و نهایتا قضاوت کرد که وی مثلا جبری هست یا نیست.
به ظواهر الفاظ پیچیدن نسبت به بیانات شاعران عارف-نه شاعران عارف نما- اولین قدم کج از کوی حقیقت آنهاست که موضع شه رخ نهی ویرانی است.
این قاعده را همان روزگاری که شما خیلی سنگش را به سینه می زنید هم تایید می کند. قبول ندارید؟
فهم حقایق منحصر به تحصیل در آکسفورد یا درس خواندن در فیضِۀ قم یا الازهر قاهره نیست گرامی. ولی هر حقیقت تجلی گاه اصلی و تجلی گاه های فرعی و نیز باطل دارد. بالاخره عرفان نظری علم هست یا نه؟ و در مراتب بالایش جز با مدد استاد چیز دان و عالم به آن علم-نه عالم نمای به آن علم- باید آن را فهمید؟ به صرف لغت دان بودن و زبان فارسی را دانستن و مراجعه به شروح دیوان شاعران که اغلب این شروح را باید در دریا انداخت، نمی توان عرفان دان و معرفت شناس شد. اینکه حافظ می گوید «طاعت دیوانگان» و یا همین غزلبالا که بحث از "طاعت بیگانگان" می کند، منظورش بر ظواهر نیست و دارد مذهبش را می گوید و برخی با همین شعر وی، مذهب وی را به دست می آورند.
یا در خمریه ها و ساقی نامه های شاعران عارف، کسی که اهل فن باشد می داند منظور گوینده چیست. مثلا اهل فن از شعر عزای عاشورای حلب در شعر مولوی نه تنها طعن وی به تشیع را برداشت نمی کنند که مذهب تشیع او را به دست می اورند یا مثلا در یک بیت شعر ابن فارض که من و شما با اجدادمان هم جمع شویم منظور ابن فارض را نمی فهمیم! ولی کسی هست-مثل سید علی قاضی- که از آن شعر مذهب تشیع او را اثبات می کند. می دانید چرا؟ چون او و امثال او اهل فن اند ولی من و شما نه؛ و مشکل اصلی همین جاست.
ندانستن عیب هست ولی عیب بزرگتر این است که انسان نداند و نخواهد قبول کند نمی داند؛ و بدتر اینکه در همان عرصه های نادانی، خود را دانا جلوه دهد و کانال گمراهی خود و بقیه شود.
شاید بگویید اهل فن هم در میان خود اختلاف دارند. مثلا فخر رازی چیزی می گوید و غزالی چیز دیگر و ابن سینا چیزی و ملاصدرا چیزی و شریعتی و مطهری چیز دیگر و .... جواب این مسئله برای کسی که وارد حیطۀ حقیقت شود جواب سختی نیست. حقیقت مراتب دارد و به اقتضای هر رده، اهل فن مخصوص وجود دارد. باید این را لحاظ کرد و در ضمن مراتب را به تحلیل های من در آن وردی مثل قبض و بسط دکتر سروش و صراط های مستقیم وی و تحلیل ناصواب الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق و.... ماستمالی نکرد. به علاوه در هر رده نیز بیان اهل فن باید خالی و عاری از موانعی چون جبر و اکراه و سطح مخاطب خاص را در نظر گرفتن و تقیه و غرض و ...باشد. بزرگترین هنر انسان در عالم خاکی این است که حقیقت را بشناسد و طبق منزلت و رتبۀ هر شخصی که با وی اصطکاک دارد، به دستور همان حقیقت و به شیوه ای که او دستور می دهد(دستوری به ظاهر تند یا کند یا خنثی)، برخورد کند، مشرب زیبای شما در تعامل نرم با همه، مشرب و شیوۀ خیلی خوبی است ولی وقتی در ذیل یک قاعده-که من آن را حقیقت تعریف می کنم-نرود حداقل در مواردی ره به ترکستان می برد....و در مصادیقی بر خلاف مشرب خدا و خوبان روزگارست..... بگذریم حالا!

مصیب مهر آشیان مسکنی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۴۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مسمطات » تضمین قطعهٔ سعدی:

این تضمین کلا ناقص وخراب است ونصیحت پیر پاردوژ برای پیر عجوز خوباساست ..والی کفایت قزعه زیبای سعدی را ندارد...به همین سبب اورا تضمین نموده ام ..
که مطلع ان ...ابنگونه شروع میشود....
جوانم توچراغ جان فروزی ....
.مگرد در گرد ،دونان بهرروزی
چنبن گفتا حکیم سبنه سوزی
گل خوشبوی درحمام روزی
وپنج بیت دیگر هم براین قطعه اضافه نموده ام..

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

راستی دکتر! من هیچ مدان با شما در زمینۀ بحث مرشد و مریدی همسو هستم و موافق! جز در برخی عرصه ها(ای:عرصات العاشقین!)
از چرت و پرت ترین اندیشه هایی که برخی سعی در تعمیم آن داشته و دارند همین بحث مرشد و مریدی است. اما وقتی ما قبول کردیم-و برای ما اثبات شد – که حقیقت رده ها و معرفت مراتب دارد و به تعبیر فلاسفه، یک مقولۀ تشکیکی اند، جز در مراتب بلند و خاصی که گریز و گزیری از ارشادگری توسط هادیان عقول و راهنمایان قلوب نیست، بحث مرشد و راهبر یک بحث بیهوده و فساد زاست. اما در برخی حیطه ها، بی یار و مرشد نمی توان-و نباید- وارد شد و البحث ذو شجون و لیس هنا محل تفصیله یا روفیا! شما اگر قضیۀ رازق بدون مرزوق و خالق بدون مخلوق را حل کردید خودبخود! مسئلۀ مرشد بدون مرید هم حل می شود. کلا مثل ابوریحان، زود سعی در انکار نداشته باشید ارجمند. دو یار از هم جدا کردن هنر نیست! هنر فهمیدن است نه انکار و تشکیک، ابن سینا می فرمود.
اما ادبیات فارسی؛ و ما ادراک ما ادبیات فارسی؟!
ادبیات فارسی اقیانوس معارف است، لزوم عدم ورود غیر متخصصان به عرصه های معرفتی بالای ادبیات، امری ضروری است. با دانش نحو نمی توان علم محو را تشریح کرد جناب!
می توان عروض دان بود ولی در حیطۀ عروض فقط به ادبیات نگریست یا مثل دکتر کیخا از لحاظ فقه اللغه و فیلولوژیستی بحث کرد؛ یا بلاغی بود و صنایع ادبی را جست و شناخت. اما نمی توان با صرف فارسی دانی-حتی اگر به حد تخصص فارسی دانی هم رسیده باشیم- نسبت به مقولات معرفتی ادبیات فاخر فارسی اظهار نظر کرد. یک مقدار بیشتر در مطلبی که نوشته اید بیندیشید استاد. اصلا بحث بر سر این نیست که همه را ملزم به سکوت کرد و اجازه نداد حرفی بزنند. شما یک معادلۀ دو سویه را مغلطه وار مطرح کرده اید و انتظار دارید ما جواب بدهیم؟ در حالی که فرض سوال، سفسطه آمیز است خواهر.
اما باید حرف در حد تخصص باشد. فرض کنید سایتی درست می شود که پزشکان متخصص دربارۀ مریضی بیماران سخن می گویند و اسم سایت را هم سنجور یا پنجور بگذارند. بعد هر کس و ناکسی هم بیاید و دربارۀ مریضی های خاص اظهار نظر کند. آن پزشکان متخصص اصلا برای اظهار نظر غیر متخصصان تره هم خرد نمی کنند و محلی از اعراب برایشان قائل نیستند. ادبیات عرفانی در معنای واقعی اش کمتر از تخصص عمیق پزشکی نیست(که بالاتر هم هست). چرا در ان عرصه ها تقریبا همه قبول داریم نباید حرف بزنیم و اگر هم کسی حرف زد آن را مساوی لاحرف! می دانند. بعد در عرصه ی ادبیات و روح و فراماده این قانون را اجرا نمی کنیم؟ یک بام و دو هوا؟ اگر درست در خاطرم باشد احمد کسروی در جایی از تاریخ مشروطه اش بر مردم ایران-به ویژه تهرانی ها- می تاخت که عادتشان این است که در همه چیز دخالت کرده و اظهار نظر می کنند. باید مراجعه کنم ببینم جمال زاده در خلقیات ما ایرانیان و مقصود فراستخواه در ما ایرانیان و محدث! در اخلاق ما ایرانیان چه گفته ایم!!!
داستان قهقهۀ خر خاقانی را شنیده اید؟ که قاعدۀ فوق را می دانست؛ قاعده ای که بسیاری از ما مردم ایران-لااقل در عمل- پای بند آن نیستیم:
یک خری را به عروسی خواندند/ خر بخندید و شد از هقهقه مست
گفت من ر.ق.ص ندانم به سزا/مطرِبی نیز ندانم به درست
بهر حمالی خوانند مرا/کآب نیکو کشم و هیزم چست

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

به یاد دارم در جایی بحث از امکان شناخت کرده بودید و نیز پیرامون نبود ملاک های شناخت و معرفت فرمایش هایی داشتید. استاد روفیا ما دو حیطۀ «معرفت» و «وهم» داریم و معرفت هم یا متعلق به امور اعتباری است و یا حقیقی. نمی توان بدین عقیدۀ ناصواب گروید که معرفت در امور حقیقی غیر ممکن است. یک وقت ابن سینا؛ آن عارف و عاقل کم نظیر؛ را به خواب دیدم و دربارۀ حقایق و برخی مناقشات در برخی اظهارنظرهایش از وی سوالاتی پرسیدم. ابن سینا قبلا می گفت ما نمی توانیم به حاق امور و حقیقت اشیاأ دست پیدا کنیم و فقط عوارض و ظواهری را در می یابیم. از وی در باب معرفت اجمال و تفصیلی و مراتب معرفت پرسیدم و جواب داد. که آن سخن در مرتبه ای است و در مراتب دیگر معرفت ممکن است. علاوه بر اینکه برخی کتب و نوشته های اواخر زندگی پورسینا بر عدولش از آن نظریه برهانی قاطع است جهات عارفانی وی در آن خواب شیرین تر از عالم بیداری مشهودتر بود. خواب را دو دستی بغل کردم و بردمش پیش آقای بهجت؛ که تعبیرش کند. بهجت، که چند سال قبل رخ در نقاب خاک کشید، فیلسوفی درجه دو ولی عارفی به ویژه در عرفان عملی درجه یک بود و کمتر از بوسعید ابوالخیر و خرقانی و عطار و نجم کبرا و دیگرانش نمی دانم.... حال بماند که چه نگفت؛ اما حقیقت در نگرش طولی، منحصر در حقیقت عقلی و حکمی و فلسفی نیست و مراتب برتر هم دارد ولی ما مردم، غالبا تا پایان زندگی حتی ده درصد حقیقت هایی که می شناسیم هم حقیقت عقلی نیست چه رسد به مراتب بالاتر؛ و حال آنکه اگر می خواستیم می توانستیم حتی بیش از 50 درصد حقایقی را که می شناسیم به رنگ حقایق عرفانی و فرا فلسفی در بیاوریم. اما زحمت دارد و رنج و صبر و ....که ماها اهلش نیستیم که قدم اول این راه صد خطر دارد. ابن سینا هم فرمود: کل میسر لما خلق له(همگان امکان دارند که به هدفی که برایش آفریده شده اند دست یابند[و ما خلقت الحن و الانس الا لیعبدون...لیعرفون...فخلقت الخلق لکی اعرف....اعبد ربک حتی اتاک الیقین....عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی...قرب نوافل و قرب فرایض و...])

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

معرفت مراتب دارد روفیا؛ مثل حقیقت. اما آدم ها به قول روباه داستان شازده کوچولو! وقت ندارند از چیزهای به درد بخور سر در بیاورند! و تقریبا همه جوره فست فودی شده اند! عیار و ارتفاع معرفت و حقیقت هر چه بالاتر برود دست یافتن به آن سخت تر است و البته از قدیم گفته اند خواهندۀ طاووس باید جور هندستان را به جان بخرد و تا ندهی ندهندت و گاه جاهایی هست که شیرهای قوی پنجه ای در آنجا خفته اند و به قول ادیب نیشابوری دوم، فاش می گویند: هر که از جان بگذرد، بگذرد از بیشۀ ما.
تازه دارای مراتب بودن حقیقت و معرفت، علاوه بر طولی بودن، عرضی هم هست. مثلا نگاه حکما و فلاسفه به حقایق هستی، ضمن اینکه در نگاه طولی، یک مرتبه است خودش دارای مراتب است و با اینکه این نگرش و دیدگاه از منظر عرفان اصیل، در مواردی باطل است ولی در جایگاه خودش درست است.

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

هر که گیرد پیشه ای بی اوستا/ریشخندی شد به شهر و روستا
//
هلک من لیس له حکیم یرشده
//
اگر از این دست اشعار و احادیث بیاورم هم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و هم برای شمایی که خودتان منبع شعر و نظم و حدیث! اید زیره به کرمان بردن و سوهان به قم آوردن است.

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

بی پیر مرو تو در خرابات/هر چند سکندر زمانی
//
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم/ که من به خوبش نمودم صد اهتمام و نشد

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

در بر لوطی تو رقاصی مکن /با نهنگ بحر غواصی مکن
دم مزن در نزد استاد هنر /پیش جالینوس نام طب مبر
چون به استادی رسی خاموش باش/لب ببند و پای تا سرگوش باش

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

در بر لوطی تو رقاصی مکن
با نهنگ بحر غواصی مکن
دم مزن در نزد استاد هنر
پیش جالینوس نام طب مبر
چون به استادی رسی خاموش باش
لب ببند و پای تا سرگوش باش
///
بی پیر مرو تو در خرابات/هر چند سکندر زمانی
///
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خوبش نمودم صد اهتمام و نشد
////
هر که گیزد پیشه ای بی اوستا
ریشخندی شد به شهر و روستا
///
هلک من لیس له حکیم یرشده
///
اگر از این دست اشعار و احادیث بیاورم هم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و هم برای شمایی که خودتان منبع شعر و نظم و حدیث! اید زیره به کرمان بردن و سوهان به قم آوردن است.

مهدی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ سنایی » طریق التحقیق » بخش ۷۵ - الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم:

دقت شود که گفتاورد "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظم" بر خلاف آن چه مشهور است، حدیث نیست و در هیچ یک از جوامع روایی هم ثبت نشده است (با جستجوی در نرم افزار جامع الاحادیث). بلکه هر جا این گفته در کتب روایی آمده، قید شده که "قیل" یعنی "گفته شده".

سیدمهدی حسینی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

گفتمش مبارک باد ارمنی مسلمانی

فاطیما در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱:

مصانع جمع مصنع ومصنعه است : به معنی برکه وگودالی که اب باران دران جمع شده است

لیلی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانهٔ کعبه:

لیلی اگر مجنون شود مجنون اگر عاقل شود لیلی اگر حیران عقل او شود لیلی منم مجنون منم حیران عشق تو منم

م.م.م در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

زیباست

احمد مصدق در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:

با سلام.من خیلی درمورد گنج خانه و خراب اباد فکر کردم.اخرش نتونستم ب این نتیجه برسم ک حافظ منظورش این بوده ک خود حافظ اول در گنج خانه بوده یعنی حافظ بوده و بعدا شده خراب ابادی.یا نه.اول در خراب اباد بوده بعد در گنج خانه رفته و دوباره ب خراب ابادی رو کرده.در ضمن نمیدونم ک منظور از گنح خانه معکوس ان یعنی سرای سلامت و دنیا داری است یا خدمت در کنار پیر مغان.بهر جهت کاش دوستان جایی رو در تلگرام یا جای دیگری مشخص میکردن جهت فیض بردن از محضر اساتید و فیض بردن

روفیا در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:

من جز احد صمد نخواهم
من جز ملک ابد نخواهم
اندیشه عیش بی حضورش
ترسم که بدو رسد نخواهم
آنچه که تکلیف کامجویی از دنیا را در نظر سالک روشن میکند مساله حضور یا عدم حضور اوست.
اگر او در کامجویی ما حاضر است این عیش راستین است.
اگر او نیست غیرتش مانع از یک پایان خوش برای عیش و عشرت ماست.
حضور او به معنای نگاهداری و پاس داشتن حرمت قوانینی است که او وضع کرده است.
هر گاه بساط عیش ما را به هم زدند بدانیم که او در عیش ما حاضر نبوده ، قواعد بازی را رعایت نکرده ایم، خبر بدو رسیده و قدرت خود را به روش قهری به ما نشان داده است.
ما میخواهیم با پر خوری، مال مردم خوردن، شهوترانی، بدمستی و...
خوش بگذرانیم نمیشود،
پرخوری زمینه ساز بیماریست،
مال مردم را خوردن زمینه ساز درد و رنج دیگران است،
شهوترانی زمینه ساز رنج های جسمی و روحی خودمان و دیگران است،
مستی زمینه ساز ابراز حرکات ناموزون و به زبان آوردن سخنان ناشایست است،
ما این قواعد را نادیده میگیریم، این عیش بی حضور اوست، و مولانا فرموده که ترسم که بدو رسد نخواهم و ترس بجایی است.
چون بی تردید بدو خواهد رسید.

مجتبی خراسانی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲:

بسم الله الرحمن الرحیم
گر درست است قول معتزله / این فقیهان به جمله کفارند
معتزله: فرقۀ معتبری در اسلام که واصل بن عطا تاسیس کرد. اینان برای اثبات عقاید و افکار خود از قبیل توحید، نفی جسمیت خدا، عدم امکان رویت خدا (مشاهده)، عدل و اختیار و جز آن از فلسفه بهره می جستند. اصول عقاید معتزله عبارت است از: 1ـ قول به «المنزلة بین المنزلتین» 2ـ قول به توحید 3ـ قول به عدل 4ـ قول به وعد و وعید 5 ـ امر به معروف و نهی از منکر.
در اینجا توجه شاعر ظاهرا به نفی جسمیت و عدم رویت خداست. زیرا فقیهانی که وی از آنان انتقاد می کند کرّامی هستند، و فرقۀ کرامیه به جسمیت و مرئی بودن خدا اعتقاد دارند. می گوید: اگر سخن معتزله درست باشد (نفی جسمیت و عدم رویت خدا) این فقها که خدا را جسم و مرئی می دانند کافرند. و شاید مراد فقهای اشعری مذهب آن روزگار باشد، که بنا به آیۀ «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» به جبر مطلق معتقد بودند، چنان که در قصیده ای دیگر خطاب به همین فقها می گوید: اگر به جبر معتقد باشیم، باید خدا را ستمکار بدانیم. نتیجه آن که این فقها خدا را ستمکار می دانند و به همین جهت کافرند.

مجتبی خراسانی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲:

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
این قصیده شامل دو موضوع است: نخست بررسی مردم زمان، خاصه مردم خراسان و یمگان، دوم بحث دینی و دفاع شاعر از مرام مذهبی خود و پاسخ خرده گیری های مخالفان، و ستایش مستنصر، که او را «حجت خراسان» کرده و سبب هدایتش شده است.
در موضوع نخست، از عامۀ نادان انتقاد می کند و به معرفی خردمندان می پردازد، و در ضمن آن پندهایی می دهد، می گوید: مردم زمانه دو گروه اند: هوشیار و مست یا خردمند و بی خرد. چنان که هوشیار از مست بیم دارد، خردمند نیز با آن که با فضل و هوش است، از ترس، یار نادان می شود. نادان مانند سپیدار ظاهری آراسته دارد، بی آن که نفعی برای مردم داشته باشد. سپس به عالم نمایان می تازد و می گوید: اینان که منبر عالمان را گرفته اند، شایستۀ دار هستند. کارگزاران روز بازار شیطان اند. این طبیبان مدعی هیچ دردمندی را نمی توانند بهبود بخشند.
موضوع دوم دربارۀ دین است، می گوید: دین مایۀ فخر داناست، اما این فرومایگان عیبِ دین و ننگ دانش اند. مرا نزد خود راه نمی دهند، زیرا سراسر عیب و نقص اند و می خواهند عیب هاشان پوشیده بماند. سپس نکته ای آرامش بخش را یادآوری می کند: در جهان آزادگانی هم هستند. جهان مرغزاری را می ماند که در آن هر گونه جاندار از درنده و اهلی {کنایه از نادان و دانا} دیده می شود. خردمند در این مرغزار همچون انسان در برابر حیوان {شخص نادان} است. مردم عامه مانند درندگان آزارنده اند، و چون ماهی یکدیگر را می خورند، اما «خاصه» کریم طبع اند و انسانیت را به جان خریدارند. آن گاه دوباره به بیان ارزش دین و مقام دین دار باز می گردد، و ویژگی مهم هوشمندان را دین داری می داند: اهل دین گنج فضل و دانش، و اهل اسرار خدای اند.
سرانجام زبان به شکایت باز می کند که او در یمگان بیمناک، خوار و گناه کار! مانده است، اما دزدان و می خواران ایمن اند. (در بلخ ایمن اند ز هر شری/می خوار و دزد و لوطی و زن باره) یمگانیان لشکر فرشته و مخالفان، سپاهِ دیوند، بی گمان دیو در برابر فرشته یارای مقاومت ندارد. سپس، شاعر، خود را امانتی از سوی مستنصر نزد مردم یمگان می داند و ادعا می کند که یمگان چون غار پیامبر، (ص) و یاران او (ناصرخسرو) اهل آن غارند.
بمنه و کرمه

Hamishe bidar در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:

با سلام دوباره،
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
بله معنی این ترک حب این دنیاست. معنی آن نیست که می خواهد تارک دنیا شود. که این کار اشکالات عقلی و دینی دارد.
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نه قماش و نقده و میزان و زن
خیام هم از زود گذری این دنیا دل پری دارد
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
مولانا میفرماید: عشق هایی کز پی رنگی بود ، عشق نبود عاقبت ننگی بود
دلیل آن است که آن رنگ نابود میشود مثل این دنیا، و اگر کسی عاشق رنگی هست در واقع عاشق عدم هست، مگر آنکه آن عشق عاشق را به معشوق حقیقی که بی رنگ است برساند، که اگر عاشقی صادق باشد به آن عشق میرسد. و خداوند بهتر میداند. با احترام فراوان

۱
۴۳۱۶
۴۳۱۷
۴۳۱۸
۴۳۱۹
۴۳۲۰
۵۷۲۵