محدث در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
نهنگ تمساح نام....یا تمساح نهنگ نام...
جالب بود. خاطرات مرحوم سیاح رو خوندم ولی توجه نداشتم. شاید موقع خوندن این قسمت، ذهنم درگیری داشته مثل همیشه. سیاحتنامه ابراهیم بیگ رو هم بخونید. کلا یکی از تفریحات مطالعه ای، به نظر من خوندن سفرنامه های داخلی و خارجی عصر قاجاره. هر چند خارجی هاش اغلب با خودباختگی و تحقیر فرهنگ ایران همراهه. منظورم از خارجی ها، نه سفرنامه نویسای خارجیه، ایرانیایی که رفتن خارج و بعد سفرنامه نوشتن. مثل همین حاج سیاح. داستان مجلس رقص رو که تعریف می کنه یادتونه؟ بیچاره شعر هاتف رو شهید می کنه همون وحده لا اله الا هوش رو...من شرمنده از مسلمانی/شدم انجا به گوشه ای پنهان(دقیق یادم نیست.) اما شاید عبرت انگیزترین مبحث شخصی، و نه اجتماعی، کتاب سیاح به نظرم اونجا باشه که اون طبیب انگلیسی مرحوم بجنوردی رو از گریه و بی خوابی منع می کنه و ایشون می گن: بهش بگید من چشم رو برای همین دو کار میخوام. تشکر از نظر روفیا. من چند تا رفیق پاکستانی دارم. ازشون درباره ی نهنگ و تمساح می پرسم. به نتیجه رسیدم همینجا می نویسم.
Hamishe bidar در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
آقای آشنا، دوست عزیز: مهلکه این دنیاست دوست گرامی. اگر خدایی نکرده دلخور شدی ما را ببخش. دوست گرامی اگر شما درست تحقیق کنی میبینی که خیلی از این داستانها درست نقل نشدند و وقتی کسی این سوُالهایی و حرفهایی که شما نوشتید دیده میشوند
"توهم جای مفت گیر اوردی هی شالتاق کن"
"خوب راس میگه دیگه"
"قبیله ی حاتم هر دینی داشتن مشغول زندگی خودشون بودن . " "حالا چرا باید غارت بشن؟ اسیر بشن؟ گردن زده بشن؟"
خیال میکنه که شما با خدا و رسولش جنگ داری!
البته حتما اشتباه من بود و شما از رو کنجکاوی سوُال کردی.
من هم که گفتم: "من اگر خیلی شانس بیاورم خود را از این مهلکه نجات میدهم" مبالغه نبود دوست گرامی!
ناشناس در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
بنظرم این غزل حضرت حافظ انگار نگاهی روشنبینانه به آینده ایست که دلش افسرده و بی تاب از دیدار آنروزگاران است..
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما
بیبسواد در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
اشکال از خود آقای عراقی است! که به در صومعه رفته است آن هم بی گاه. خوب ! در بسته بوده است و صومعه نشینان به کار شبانه سر گرم!
او نمی بایست به " سیاهکاران سرای " میرفت ،
در میکده است که چهره ارغوانی میکنند، گر بتوانی که خویش در بازی
بیبسواد در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
سپاس ناشناس 2 گرامی
مولای متقیان خود میفرماید هرکس چیزی به من بیاموزد مرابنده خویش میکند،
اجرتان با مرتضاعلی
من گاه برخی پاسخ ها در آستین دارم بی که بر صحت و سقم شان پافشاری کنم
تندرست و شادکام بوید
می گویند و به گردن آنان که میگویند ( که من مرتاض یا که گربه باز نیستم،) :گربه ها جملگی به هوا که پرتابشان کنید چهار دست و پا بر زمین می آیند مگر که علف گربه مصرف کرده باشند و الله اعلم ( با اجازه اخاذ ماخذ!!)
مینا در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
در صومعه چون راه ندادند مرا دوش
رفتم به در میکده، دیدم که فراز است
از میکده آواز برآمد که: عراقی
در باز تو خود را، که در میکده باز است
در میکده بسته بوده
صدایی از درون میکده آمده که تا از خویش بی خود نشوی راه به میکده نیابی
ناشناس ۲ در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
با احترام خدمت بی سواد جان
در فرهنگ عامیانه ی ما به هر کس که می خواهد هرطور شده حرف خودش را به کرسی بنشاند می گویند مثل گربه ی مرتضی علی است
این مثل هیچ ربطی به مولای متقیان علی بن ابیطالب ندارد که ساحتش از این مقوله به دور است
میگویند زمانی معرکه گیری از هند به ایران میاَید ،
در میان همه ی شامورتی بازی هایش گربه ای نیز داشته که او را از هرطرف به هوا پرتاب میکرده گربه در همان نقطه ی پرتاب {چارچنگولی} چهار دست و پا به زمین می نشسته بدون هیچ آسیبی
نام این معرکه گیر ” مرتاض علی “ بوده که در اثر استعمال و ارادت ایرانیان گربه ی او از گربه ی مرتاض علی به گربه ی مرتضی علی تغییر نام داد
بیسواد جان ما و البته بیدار همیشگی نیز مصداق این ضرب المثل اند
که همیشه هر مشکلی و سؤالی باشد لاجرم حرف ایشان آیه ی مُنزل است و جوابی در آستین دارند
اگر چه تظاهر به حقارت و بی سوادی کنند
شوخی بود
ما در محضر شما عزیزان درس ها آموختیم
خوش باشید
روفیا در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
در کتاب خاطرات حاج سیاح که من آن را بسیار خواندنی یافتم این متن را میخواندم که پس از کمی تامل دریافتم منظور حاج سیاح از نهنگ در کراچی باید تمساح بوده باشد!
من سوال کردم"در اینجا چیز غریب و دیدنی چه هست؟"گفتند"در سه ساعتی بتخانه ایست که در آنجا چشمه آبی جاریست که چندین نهنگ در آن چشمه هست آنها را متبرک و مقدس میدانند و نذورات تقدیم میکنند"
من با چند نفر سوار شتر شده به طرف چشمه رفتیم. راه سراپا زراعت و چمن و باغ بود پر از مرغان خصوصا دراج. رسیدیم بچشمه آب زلالی که سر چشمه به شکل حوض مربع وسیع ساخته شده هفده نهنگ در آن مثل گاو مذبوح خوابیده چشم ها را پوشیده بودند. چند نفر از مریدان که از راه دور آمده بودند گوسفند ها آورده بعد از خواندن دعا بزبان خودشان دست و پا بسته و سرمه به چشم گوسفند کشیده بآب افکندند نهنگ ها بآرامی چشم باز کرده دهان گشوده گوسفند ها را پاره پاره کرده بلعیدند دیدم شاخ گوسفندی در دهان نهنگ مانع فرو بردن بود بیک فشار خرد کرده فرو برد.
من
نهنگ
چشمه
گوسفند
مقدس
!!!
بیبسواد در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
ناشناس جان 2
خالی از شوخی این داستان حضرت و گربه چیست که ضرب المثل شده است؟؟
مهدی.ر در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
سلام و عرض ادب
واقعا جای تعجب داره که شعربه این قشنگی حتی یک کامنت هم نداره!!!!
ناشناس ۲ در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
بیسواد جان
صد رحمت به گربه ی مرتضی علی
V.R.N در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
ساقیا بگردان جام را لحظه ای صبوری نیست جان را
آنکه جامی از دست ساقی مستان نوشید و به جان مست شد طاقت خماریش طاق شد و پی در پی طالب جامی دگرشد ولحظه به لحظه مستی اش افزون گشت.
آنکه طعم محبت دوست چشید به هیچ باده ای جز باده عشق نیاویخت و به هیچ کاری جز عاشقی نپرداخت .
مستی تنها درمان مشکلات راه عشق و می تنها داروی تسکین دهنده آلام عاشق است.
عاشق شعله ای به جان دارد که با دم ساقی افروخته تر میشود و این دمیدن تا فنای تام عاشق و خاکستر شدنش ادامه می یابد.
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
مرید در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین:
سلام. می خواستم بدونم وزن این شعر فاعلاتن مفاعلن فعلن نیست؟
بیبسواد در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
در خرابات بگویید بیت را از مانا تهی میکند
در خرابات جهان همگی مست و خرابند، هشیار در خرابات می جویید؟
بیبسواد در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
ناشناس جان 2
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ( بداند)
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی!!
با شماست که بجویید یا نجویید، اما سفارش میکنم
هرگز نرخیزید !
اما من اگر باسواد بودم ، که عضو دولت کدخدا دوستان میبودم. من مردی عامیم مرا باسواد چه کار؟؟
آشنا در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
آقا بیدار
من دارم از شما میپرسم که علامه ی دهری و از زیر و روی دین دلیل میاری . سه تا علامت سؤال رو ندیدی
من کجا از پیغمبر خدا ایراد گرفتم یا گفتم اشتباه کرده ؟، می پرسم دلیل لشگر کشی چی بوده ؟ مگه نگفته لا اکراه فی الدین ، پس حتماً این اسیر کردن و زدن و کشتن یه
دلیلی داشته ، شاید نتونستم پرسشم رو درست بگم
مهلکه کدومه ؟ ، عاقل کیه؟ سؤال کردن مال نادوناست
گر جواب پرسشم داری بگو
گر نداری رو ز دانایان بجو
مخلصیم
Hamishe bidar در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
آقای آشنا، دوست عزیز: من مثل شما عاقل نیستم که به پیامبر خدا بگویم که اشتباه کرده است. من اگر خیلی شانس بیاورم خود را از این مهلکه نجات میدهم. شما حتما به سعادت ابدی رسیدید که از حقوق دیگران در برابر خدا و پیامبر خدا دفاع میکنید. این راهنمایی را شما به خدا و پیامبر بکنید و حق کافران را از ایشان بستانید. موفق باشید و خدا به ما و شما رحم کند.
مهدی صفری در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
با اندیشیدن دراین ابیات که ازسرودهای مولوی است میتوانیم دریابیم که در بیت اول شعربالا نیز اومشتاق سوختن در آتش عشق«شمع» است واین سوختن برایش شیرین است و شکر را که نماد شیرنی است معادل سوختن گرفته.
آشنا در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۱۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):
آقابیدار
توهم جای مفت گیر اوردی هی شالتاق کن
خوب راس میگه دیگه
قبیله ی حاتم هر دینی داشتن مشغول زندگی خودشون بودن . حالا چرا باید غارت بشن؟ اسیر بشن؟ گردن زده بشن؟
هر کسی دین خودشو حق میدونه
لا اکراه فی الدین
محدث در ۱۰ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷: