پوران در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » غرق تمنای توام:
دروددبر شما آقای آذر کمان
سکوت سرشار از ناگفته هاست،ره عاشقی نیست جز سکوت و سکوت و سکوت......گر رسیدی به ره عشق دگر خاموشی و فقط بهشت.....
همایون در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۰:
از غزل های های آغازین آشنایی با شمس است و در مدح او سروده شده و جواب گونه ایست به مخالفین این همنشینی، هنوز عشق آتشین شعله ور نگشته و پختگی فرهنگ جلال دین آشکار نشده است، و شمس شکار خود را در چنگ دارد
شکاری بسیار عظیم، از ارکان امپراطوری سلجوقی و خلافت اسلامی، قاضی اعظم پایتخت و مولانای زمان
همایون در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۸:
در بسیاری از غزل ها و گفته های جلال دین این نکته آشکار است که او از میان پیامبران نظر خاص و ویژه ای به عیسی پیامبر عشق دارد
عیسی به نوعی همان پیر مغان در آیین مهر است
عشق و معشوق یکی است و عاشق هم در عشق با معشوق یکی میشود
این اتفاق در هنر و ورزش هم روی میدهد
موسقی همان نوازنده و خواننده است و شنونده با آن یکی میشود زیرا موسیقی در وجود اوست
پرستو در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
رادیو چهرازی میگه:
نمیتونم ازش جدا شم, هی باید از دوووور نگاش کنم, می با دیگران خورده است و
با من سر گران دارد... :)
خانه عشاق در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
درود بر عاشقان شعر پارسی
بمیرید بمیرید و ازین مرگ نترسید
کزین خاک برآیید سماوات پذیرید
همخوانی داره با این شعر حضرت که میگه
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
دانیال در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
سلام لذت بردم از این همه علاقمند دم همتون گرم.لطفا در مورد بیت
مبین زسیب زنخدان که چاه در راه است
توصیح دهید
معنیشو نمیفهممم
حسین کرمی مصمم در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹۶:
الحق که صائب حافط و لسان الغیب دیگریست و در عجبم که چرا در بین مردم چنین غریب مانده است
لیلی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۱ - غزل خواندن مجنون نزد لیلی:
درم وش یعنی چون نقره درخشان . خال درم وش یعنی خالی که از زیبایی چون نقره می درخشد
آرمین عبدالحسینی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۷:
متاسفانه این بیت معروف در این شعر نیست:
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید با خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد
---
پاسخ:
گویا این بیت مربوط به این شعر و از حزین نیست.
در پاورقی دیوان چاپی تصحیح استاد صاحبکار ذیل همین غزل آمده (صفحهٔ 306):
«بیت معروف:
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
»
از خوشگو میباشد و بعضی تذکرهنویسان به اشتباه آن را جزو غزل حزین آوردهاند. رک: تاریخ تذکرهنویسی در هند و پاکستان
برگ بی برگی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
یوسف نمادِ حضور و اصلِ خداییِ همه ما انسانها ست که بتدریج با پای نهادن در جهان فرم و با تعلق خاطر نسبت به چیزهای مادی این جهان (برادران یوسف) به چاه ذهن رفته و هشیاریِ حضور تبدیل به هشیاری جسمی میگردد و پس از آن هر چیزی را در این جهان با دیدِ جدیدِ جسمانیِ خود قضاوت کرده، خوب یا بد را بر مبنای این دید جدید تشخیص میدهیم . برای مثال افزایش پول بیشتر را خوب و پول کمتر را بد در می یابیم، یا رسیدن به پست و مقام یا تقلید از جمع و اخذ تایید دیگران را خوب دانسته و در بدست آوردن آنها می کوشیم و قس علیهذا .
پس چون انسان به همه خواسته های خود در دنیای فرم و ماده نمی رسد غمگین میشود که درواقع بدلیلِ فقدانِ یوسفیتِ انسان است و کمتر کسانی دلیلِ این غم را جستجو می کنند، غالبِ ما انسانها درد و غم را جزوی از زندگی و امری عادی پنداشته و تا پایانِ عمر با آن زندگی می کنیم و هرگز درصددِ بازگرداندنِ یوسفِ خود بر نمی آییم. کنعان نمادِ سرزمین یکتایی و حضور در پیشگاه خداست که انسان قبل از تولد و ورود به این جهان مادی به آنجا تعلق داشته و خانه اصلی او آنجا و در جوار حضرت معشوق میباشد و حافظ میفرماید ای انسان، تو سرانجام یوسف و جان زیبای خدایی خود را باز خواهی یافت و سرانجام این یوسفِ گم شده به تو باز آمده و بار دیگر زیبا خواهی شد، این غم که در درون خود میبینی از وجود تو رخت بر خواهد بست و کلبه احزان یا دل تو که غمزده است بار دیگر گلستان و خرم و شاد میگردد .
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
با تبدیلِ دل حزین که با زدودن غبار و آلودگی های ناشی از چیزهای این جهانی تبدیل به گلستان و حال انسان بهتر میگردد انسان وارد وهم و گمان بد شده (دل بد میکند ) که مبادا با رها کردن چیزهای مادی از دل و مرکز خود به افلاس افتاده و اوضاع بیرونی زندگیم خراب شود و حافظ میفرماید دل بد مکن که چنین نخواهد شد ، بلکه این سر شوریده و آشفته تو که هرلحظه در آن فکری درحال گذر است به سامان شده و به آرامش خواهد رسید .فکرها بدلیل اینکه خود از جنس ماده هستند همواره حول محور مادیات این جهان گردیده، موجب شوریدگی و آشفتگی انسان میشوند.
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
از ابیاتِ دشوار در دیوانِ حافظ است که می توان برداشت هایِ متفاوتی از آن داشت، تختِ چمن استعاره از گستره هستی یا این جهان است و بهارِ عمر اگر چه تداعی کننده دورانِ جوانیِ انسان است اما باز باشد بر تختِ چمن حکایت از این دارد که می تواند یک بارِ دیگر بر تختِ چمنِ این جهان بنشیند و البته که در عالمِ واقع امکان پذیر نیست چرا که هر انسانی تنها یک بار در بهارِ عمر بسر می برد و بار دیگری در کار نخواهد بود، پس معنایِ دیگری که به ذهن متبادر می شود و می تواند منظورِ اصلیِ حافظ باشد بهارِ معنویِ هر انسانی ست که از نگاهِ عارفان یک بار بصورتِ هُشیاریِ خالص پای در این گذاشته و سپس بمنظورِ تطبیقِ شرایطِ زیست در جهانِ ماده خویشتنی جدید بر رویِ خویشِ اصلی می تند اما پس از چند سالی و در دوره نوجوانی می تواند بارِ دیگر با یاری گرفتن از آموزش هایِ بزرگان از ذهن و خویشتنِ خود به خویشِ اصلی بازگشته و گُلِ بُعد و رکنِ معنویِ او شکفته و جوان گردد، در مصراع دوم نیز تعریفِ دقیق، منطقی و قابلِ پذیرش از معنیِ در سر کشیدنِ چترِ گُل توسطِ شارحان ارائه نشده است مگر با حدس و گمان، اما مرغِ خوشخوان می تواند استعاره از شخصِ حافظ یا هر عارفِ وارسته و عاشقی باشد که می تواند با پیغامهای معنوی خود موجبِ تعالی و شکوفا تر شدنِ گُل یا انسانی گردد که به عشق زنده شده و در طریقت عاشقی سِیر می کند و چترِ حمایتِ خود را بر گُلی که بار دیگر بر تختِ پادشاهیِ جان و جهانِ هستی تکیه می زند بگستراند.دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
میفرماید حال که با بهره بردن از تعالیم استاد معنوی کار بر روی خود را آغاز کردی گمان مبر که سریع و بدون بازگشت به ذهن به مراحل بال خواهی رسید ، بلکه ممکن است این کار زمان بر بوده و در این مدت نیز احساس کنی اوضاع خیلی بر وفق مراد نیست اما غمی به دل خود راه مده و نومید مشو ، کار را ادامه بده زبر احوال زمانه همیشه در یک مدار نیست و سرانجام به مقصد خواهی رسید .
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
حافظ اینجا باز هم تاکید میکند جای نومیدی نیست و کار بر روی خود را ادامه بده زیرا اسراری در عالم غیب وجود دارند که تو از آنها خبر نداری. برخی در این راه معنوی یک شبه به مقصد میرسند و برخی نیز سالیان بسیاری باید بکوشند و سر این امر نزد خدا میباشد. زندگی یا خداوند درون پرده بازیهای پنهان برای سالک کوی معشوق تدارک دیده است ولی غم مخور و امور را به کن فکان و خواست حضرت معشوق واگذار کن .
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
میفرماید در اثناء کار و کوشش خود اگر دیدی سیل فنا و نابودی همه هستی و دلبستگی های مادی تو را از بنیاد بر کند غم به دل راه مده زیرا کشتیبان تو نوح است و تو در کشتی یا فضای یکتایی خدا نشسته ای و در امان خواهی بود یعنی اگر تعلقات خاطر دنیوی تو دچار طوفان حوادث شد جای نگرانی نیست زیرا به اصل خدایی تو صدمه ای نخواهد خورد و تو در امان هستی معنی دیگر فنا که مرحله آخر سلوک ربانی ست و با رسیدن سالک به آن ، دگرگونی و تحولی پدید خواهد آمد که بنیاد هستی های ظاهر را از جا بر کنده و هستی واقعی را بنا میکند .در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
حافظ میفرماید حال که تعلقات دنیوی تو در طوفان حوادث برباد رفت و در بیابان یا وادی یکتایی به شوق کعبه و دیدار حضرت معشوق درحال سلوک و طی طریق هستی ، قطعاً خار مغیلان انسانهایی هستند که با دیدِ جسمانی و ذهنیِ خود به سالکِ طریقت درد وارد کرده و درحالیکه خوشبختی را در چیزهای این جهان می دانند سرزنش های بسیار میکنند که چرا این چیزهای با ارزش مادی را از مرکز و دل خود بیرون نمودی و عنقریب است که بیچاره شوی . ولی تو غمگین مشو و به راه خود ادامه بده تا به کعبه وفای بینهایت خدا برسی زیرا همه این ترسها ریشه در توهمات ذهنی انسان دارد .
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حافظ در اینجا به دشواری و طولانی یا بینهایت بودنِ راه اشاره کرده میفرماید بدان که این راه پر مخاطره ایست و احتمال گم شدن و لغزش در این راه وجود دارد ولی دلخوش دار که هیچ راهی بدون پایان نیست و سرانجام به مقصود خود یعنی زنده شدن به عشق خواهی رسید .
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
خداوند به احوال درونی انسان و غم فراق او واقف است و همچنین اصرار رقیب یا خویشتن کاذب ذهنی انسان که همواره اصرار در منصرف کردن سالک طریق عشق از ادامه راه دارد را میداند . هم او که حال انسان را دگرگون میکند و او را در این مسیر قرار میدهد همگی این ترفندهای رقیب و صبر و بردباری درون انسان را میبیند و اگر به صداقتِ سالک کویش در طیِ طریقِ عاشقی پی برد بدون شک برای گذر از این راه خطرناک به او یاری خواهد رساند .
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخورای انسانها همه شما فقیر و محتاجِ خداوند هستند، این ترجمه آیه پانزدهمِ سوره فاطر است که دستمایه همه عارفان و بزرگان در سرودنِ ابیاتِ بسیاری در این رابطه شده است پس حافظ میفرماید کنج فقر نهایت احساس نیاز عاشق به حضرت معشوق است و او در این خلوت دهشتناک شبِ تاریکِ ذهن که هشیاری و خرد ایزدی دیده نمیشود بهترین راه را دعا یعنی صبر و شکر و عذر خواهی میداند و درسهایی که از قرآن فرا میگیرد. یعنی که این ابیات نیز نشات گرفته از کلام خداست . تمثیل هایی مانند یوسف ، کنعان ، کشتی نوح و غیره همگی بر گرفته از داستانهای قرآنی هستند که برای راهنمایی انسان آمده اند، در واقع حافظ به سایرین هم پیشنهاد میکند که قرآن را عمیق بخوانند و به معانی ظاهری آن بسنده نکرده، عمق معانی را دریابند که در اینصورت جای غمخواری نیست و بوسیله خرد ایزدی صبح دولتشان دمیده و به مقصد خواهند رسید . انشالله
پیمان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را:
سلام. به نظرم این مصرع اشکال دارا
وانگهان در جمع گندم جوش کن
باید کلمه کوش باشه نه جوش
عباس پاپی زاده در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۸:
شگفتی دوم اینکه یکبار دیگر رستم به جنگ پور سهراب میرود .
که برزو در کثرت جنگها و رویارویی ها به نیا بودن رستم افتخار میکند.
بیتی از برزو که به جنگ پور دیو سپید میرود.
دیو:بگفتا که ای جوان تو کیستی
در این مرغزار از پی چیستی .
برزو :بگفتا منم پور سهراب نام
نژادم بود رستم و زال و سام .
میتوان فهمید که برزو افتخار میکند به رستم که پدر بزرگش بوده این تقدیر و سرنوشت تلخ پدرش سهراب بوده به هر حال و بختی که یاریگر رستم بوده که دشمنی از آب چشمسارش نخورده بود و اینگونه این جوان نزد دیو رجز خوانی میکند
عبد کریم در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۳:
☝️سلام. سیر مشو ز رحمتم، یعنی از رحمتی که نسبت به من داری سیر مشو. میم رحمت متمم است و حالت اضافه ندارد.
امیر جوکار در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱ - یکشب با قمر:
(به استناد کتاب غرلیات – قطعات – رباعیات محمد حسین شهریار – به سرمایه کتابفروشی خیام سال 1342 ، متن صحیح غزل در ذیل می آید)
از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید
چشمت ندود این همه ، امشب قمر اینجاست
آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست
شمعی که به سویش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت بازکنم بال و پر اینجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
یکدسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست
هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا
جایی که کند ناله عاشق اثر اینجاست
مهمان عزیزی که پی دیدن رویش
همسایه همه سر کشد از بام و در ، اینجاست
ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
آی بی خبر آخر چه نشستی خبر اینجاست
آسایش امروز شده دردسر اما
امشب دگر آسایش بی دردسر اینجاست
ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام
برخیز که باز آن بت بیدادگر اینجاست
آن زلف که چون هاله برخسار قمر بود
باز آمده چون فتنه دور قمر اینجاست
ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید
کامشب قمر اینجا ، قمر اینجا ، قمر اینجاست
مهدی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:
یکی از چلیپاهای بسیارزیبای استاد میرعماد با این رباعی زیبا خلق شده است
حامد در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
درود بر سعدی شیرین سخن و چه نیکو حضرتش می فرماید مگس اجازتم نمی دهد بس که سخن شیرین است و درود بر شما گنجوریان عزیز به واسطه گردآوری اشعار بزرگان این غزل را بار ها خواندم و گریستم از شدت لطافت سخن در ظاهر و معنا موج می زند موفق باشید
کاظم ایاصوفی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۳۹ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵:
مصراع اول بیت اول چشم درست است نه خشم
فیروزان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۲۸:
آقا طاهر فیلسوف نبوده که. شما شاخه تر بذار تو آتیش شروع سوختن که کنه سر دیگه ش کف میاد و چکه میکنه. نهایت سادگی و باحالی گفته
محمد تقوی رفسنجانی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:
سلام
ابیات آغازین را مرور کنیم:
از صفای می و لطافت جام
درهم آمیخت رنگ جام و مدام
یعنی احوال هریک از وجود و اعیان متمایز نمیشود.گاه نسبت ظهور که حال وجود است به اعیان می کنند. و گاه نسبت سایر احکام که
احوال اعیان است به وجود.
همه جام است و نیست گویی می
یعنی احوال و احکام و نسبت و ظهور همه مضاف به اعیان است.
یا مدام است و نیست گویی جام
یعنی همه مضاف به وجود است.
چون هوا رنگ آفتاب گرفت
رخت برداشت از میانه ظلام
یعنی وقتی اعیان ثابته رنگ وجود به خود گرفت
ظلمت عدم از میان برداشته شد.
بیت چهارم
روز شب با هم آشتی کردند
کار عالم از آن گرفت نظام
یعنی پرتو وجود بر اعیان ثابته- باعتبار ظلمت عدمیت ایشان - تابیدن گرفت و باعتبار وجود
عینی عالم برپا شد.
این ابیات در لمعات عراقی به همین صورت آمده.
saber۳۲ در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹: