گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سحرگاهان که مخمور شبانه

گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می

ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه‌ای داد

که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار

اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی

که با خود عشق بازد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش برانیم

از این دریای ناپیداکرانه

وجود ما معماییست حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حامد نیک‌پی » وصل تو » فسانه

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

«خیال آب و گل در ره بهانه» (بیت هشتم) به نظر نقل مستقیمی از غزلی از عطار نیشابوری است:
«… به خود می‌بازد از خود عشق با خود
خیال آب و گل در ره بهانه‏ست …»
و این غزل به این ترتیب در استقبال از این غزل عطار باید سروده شده باشد:
http://ganjoor.net/attar/divana/ghazal-attar/sh93

👆☹

ملیحه رجایی نوشته:

معنی بیت۱ : سحرگاهان درحالی که از شراب شب گذشته، نیم مست بودم، جام شراب را با آواز چنگ و چغانه گرفتم.
معنی بیت ۲: به عقل، راه توشه شراب دادم و او را از کشور وجود خویش بیرون راندم.
معنی بیت ۵ : اگر خود را در میان ببینی و به خود توجه داشته باشی، از کمر یار بهره ای آنگونه که شاید(همچون کمربند)، نخواهی برد.
معنی بیت ۷ : چه کسی از وصال جمال پادشاهی، نصیب می برد که همواره بر خود عشق می ورزد؟
معنی بیت ۸ : همنشین و رامشگر و ساقی، همه اوست و تصور آب و گل آدمی در این مسیر،‌تنها دستاویز است.

👆☹

شمس الحق نوشته:

طرفی کمروار یعنی نصیب و بهره ای کامل

👆☹

امین کیخا نوشته:

معنی یکم طرف همان همیان است یا کیسه پول ولی سپستر طرف بربستن معنی پول به جیب زدن و سود بردن شده است .معانی دیگری هم دارد که یکی از انها کنار است ولی گویا طرف به معنی همیان فارسی است و ترف است ولی طرف چمن یعنی کنار چمن و طرفه هر دو عربی هستند .

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

به گمان این کمترین، ترف است و ترف بستن است در هردو بیت:
بیت پنجم : از آن میان ترفی بر نخواهی بست اگر همچون کمر خود در میانه ببینی
( اگر کمر وار خود را در میانه بینی، به قول امروزی ها خود محور باشی) و ترف وصل که تواند
بستن از آنکه همواره به خویش مشغول است؟.

( روستایی ام و ترف بستن به چشم دیده)

👆☹

فرهاد نوشته:

جناب حمید رضا، همچنین، آمدن ترکیب “مخمور شبانه” در مصرع آخر عزل عطار و مصرع اول عزل حافظ جالب است.

👆☹

افشین نوشته:

خانم ملیحه ودکتر ترابی عزیز
به نظرم کلمه ی جاودانه در بیت هفتم به خدا برمیگردد نه به شخص. ومعنای جمله این میشود که: چه کسی میتواند به وصل پادشاه حُسنی برسد که این پادشاه از ازل تا ابد خود با خود عشق میورزد.
عنایت داشته باشید که حافظ به شدت متاثر از شیخ اشراق است و داستان پادشاه حسن و برادرانش عشق و حزن را در چندین شعر به نحوی آورده. این شعر هم همینگونه است

👆☹

شجاع الدین شقاقی نوشته:

غربال ِ زمانه

بال ِ هوسم ، چیده و غربال ِ زمانه
گردان و منم ، بی هوس از حال ِ زمانه

احوال ِ زمانم هوسی در پِی ِ فانیست
باقی طلبم ، کامل و خوشحال ِ زمانه

احوال ِ همه در پِی ِ مال است و مقامی
درجایم و حالم ، شده بر بال ِ زمانه

بالی زنم و حال کنم ، قلّه ی عشق است
نِی می نشود ، عشق ِ من آمال ِ زمانه

گوی ِ هوس و گردش ِ فانیست ، خدایا
ای وای ، که سبقت شده اِشکال ِ زمانه

👆☹

شجاع الدین شقاقی نوشته:

مَرکب ِ صبر

جامانده و افتاده ام از مَرکب ِ صبرم
بی مَرکبم و دور شده کوکب ِ بَدرم

ای مَرکب ِ من بیا به امداد ِ دلم
با صبر و به طاقتی رَسَم بر لب ِ قبرم

👆☹

هانیه نوشته:

این شعر زیبا را، حسام الدین سراج به زیبایی در تصنیفی با عنوان نرگس مست که در آلبومی به همین نام ارایه شده ست، خوانده است. تلاش کردم در قسمت آهنگ ها به آن اشاره کنم اما متوجه شدم این آلبوم در آن جا قرار نگرفته.

👆☹

مجتبی نوشته:

سلام”بده کشتی می تا خوش برانیم
ازاین دریای ناپیداکرانه “نبه نظرم برانیم درمصرع اول نادرست است..چنانچه مصرع دوم با “در” شروع می شد، بازهم درست تربود. می شد،بده کشتی می تاخوش برانیم دراین دریای ناپیداکرانه. به همین خاطربراییم مفهوم درست تری دارد. بده کشتی می تاخوش براییم ازاین دریای ناپیداکرانه. بده تابلکه به سلامتی ازاین دریا بیرون بیایم.

👆☹

فرخ نوشته:

۱-در بیت اول مخمور به معنای مصدری بکار رفته و بمعنی مستی ست.
=> مخمور شبانه= مستیِ شب هنگام.
۲- در همان بیت، فعل گرفتمِ دوم را حافظ حذف کرده. در ابتدای مصرع دوم دو تا “گرفتم “بوده:
مستیِ شبانه من را گرفت و من چنگ و چغانه را (در دست) گرفتم.
۲-در بیت پنجم، “کمر وار”= شبیه کمربند. پس:
تا وقتی وجود خود را در میان ببینی، فکر نکن که مثل کمربند (که در میان بدن هست)میتوانی دستی یه کمرِیار برسانی.
۳- از بیت چهارم نصیحت های ساقی شروع میشود که تو باید به خدا التفات کنی و ندیم و مطرب و ساقی و غیره در مقابل عالم بالا و ذات خداوندی هیچ است.
دو بیت آخر هم جواب حافظ یه این ساقیِ نصیحت گو هست که میگوید این حرفها همه افسانه ست(!).

👆☹

مجید غلامی نوشته:

نبندی زان میان طرفی کمر وار
اگر خودرا ــ نبینی ــ در میانه

این یکی از تعابیر عرفاست که میانی وجود ندارد ـ چون لازمه آن دوگانگی ست ـ میانه بین دو مقوله

گفتمش اسرار به میان آور گفت
کو میان در این میانه که منم ـ مولانا

عارف خودش را دیدن اصلا عرفانه نیست ـ در منتها ممکن است به خود بینی منتهی شود
ز میان خوش به کنار آی و بگیرش به کنار
بکنارش چو گرفتی ز میان هیچ مگو

تا چه قبول افتد

👆☹

رضا ساقی نوشته:

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
مخمور: خمارآلوده،مست ، سرخوش
بعضی مخمور رابه معنی مست گرفته که بنظرحافظانه نیست گرچه معنای مخمور مستی رانیزشامل می گردد. دراینجا منظو رازمخمورهمان معنای خمارآلوده هست بدان دلیل که شراب رادرسحرگاهان(صبوحی) می نوشیدند نه شبانه. حافظ اشعارزیادی دارد که به این موضوع تاکید کرده است. دلیل دیگراینکه تنها یک خمارآلوده ی شبانگاهی هست که اینچنین می تواند بااشتها باده به دست بگیرد نه مست. بنابراین شاعر درطول شب، خمارآلوده بوده وسحرگاهان با وَلع واشتها روی به نوشیدن باده کرده است.
باده گرفتن: باده نوشیدن.
“چنگ” ایهام دارد:۱- پنجه ی دست.۲- از آلات موسیقی. هردومعنا مدّنظرشاعربوده تامثل همیشه ازیک جمله بیش ازیک معنا تولیدگردد چیزی که ازعلایق ویژه ی حافظ است. ۱- گرفتم باده رابادست. ۲- گرفتم باده را باآهنگ چنگی که نواخته می شد.
چَغانه: از آلات موسیقی شبیه قاشق که چند زنگوله به آن آویخته و با دست تکان می‌دادندتابه محفل شوروهیجان بیافزایند.
معنی بیت:سحرگاهان درحالی که خمارآلوده ی شبانگاهی بودم باده راباهمراهی آوازچنگ ونوای چغانه به چنگ(دست) گرفتم…..
نهادم عقل را ره توشه ازمی
ز شهر هستیش کردم روانه
عشق وعقل همیشه درتقابل یکدیگرند. جدایی حافظ ازقشرمتشرّعین ازهمین دوراهی شروع شده ورفته رفته به شکافی عظیم تبدیل گردیده است. حافظ که پرورده ی مکتب متشرّعین بوده دوشادوش آنان تا دوراهی عقل وعشق آمده سپس راه خودرا ازآنان جداکرده است. حافظ طریق عشق رابرگزید وآنها طریق عقل.
درنظرگاه حافظ نمی توان با”عقل”ِ مصلحت گرا وفضول درطریق عشق قدم برداشت. بنابراین دراینجا پس ازآنکه باده به دست می گیردابتدا مقداری توشه ی راه ازباده برای عقل اختصاص می دهد واو راازشهرهستی خویش به سفرمی فرستد تابدون فضولی اوبه عیش وعشرت بپردازد.
معنی بیت: به منظور رهایی ازدخالتهای عقل وخلاص شدن ازفضولیهای او،مقداری باده به عنوان توشه وآذوقه ی راه برای عقل اختصاص دادم واورا ازشهروجود خویش بیرون کرده وبه سفرفرستادم…..
نگارمی فروشم عشوه‌ای داد
که ایمن گشتم ازمَکر زمانه
نگارمی فروش: محبوبِ باده فروش کنایه از ساقی ِ مهرو که حرکات ورفتارهای شیرینی دارد وباعشوه هایش دوستارانش راسرمست می کندبی آنکه باده ای بچشاند.
عشوه ای داد: حرکت دلبرانه ودلسِتانانه ای انجام داد.
ایمن: فارغبال،آسوده خاطر
مکر زمانه: بازیهای روزگار،‌ حیله گریهای زمانه وگرفتاریهای روزمرّه
معنی بیت:هنگامی که عقل را روانه ی سفرکردم ساقی مه چهره را دیدم که باعشوه های دلربایش،غم واندوه روزگار ازدل پاک می کرد وازگرفتاریهای روزمرّه خلاصی می بخشید. بامشاهده ی رفتارهای او ازبند غم ایّام فارغبال ورهاگشتم….
ز ساقیّ ِ کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت رانشانه
تیر ملامت: سرزنش وملامت به تیر تشبیه شده است.
نشانه: هدف.
تیر ملامت را نشانه: هدف تیر سرزنش.
معنی بیت: دراین فارغبالی بود که ازساقیّ ابروکمان سخنی شنیدم.ساقی گفت: ای که درمعرض تیرملامت دیگران قرارگرفته ای…
نبندی زان میان طَرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
“زان میان” ایهام دارد:۱- درآن میدان درآن میانه ۲- اشاره به کمریار که نمادِ وصال هست
کمروار: به مانند کمربند.
طَرْفی نبندی : حاصلی نخواهی برد، بهره ای نخواهی داشت. “طَرف” به معنای کمربند نیزهست.
اگرخود را ببینی در میانه: اگرتوجّهِ تو فقط به خودت باشد، خودبین باشی.
معنی بیت : اگردراین ماجرای عشق ورزی، بیشتر به منافع خودت توجّه کنی اطیمنان داشته باش که کامروانخواهی شد. نخواهی توانست همانندِ کمربند به کمریاربرسی وآن رادرمیان(آغوش) گیری. “کمربند” خودرادر میان ندید بلکه یاررادید وسرانجام نیزکمریار رادرآغوش گرفت.
برو این دام برمرغی دگرنه
که عنقا رابلند است آشیانه
عنقا: سیمرغ ، کنایه ازمعشوق
بلند است آشیانه: آشیانه اش دور ازدسترس همگان است. کسانی به وصل اودسترسی پیدامی کنند که عاشقانه ازهمه چیزگذشته وبه اوبیاندیشند وبسوی اودرحرکت باشند.
معنی بیت: اگرمی خواهی با ترفند وحیله گری به معشوق برسی توفیقی حاصل نخواهی کرد آشیان عنقا دورازدسترس است وتنها کسانی راه بدانجاپیدامی کنند که صادقانه وعاشقانه ازهمه چیزگذشته وبه اوعشق بورزند.
که بندد طَرفِ وصل ازحُسن شاهی؟
که با خود عشق بازد جاودانه
بعضی ازاین ابیات برداشتهای عارفانه دارند وبراین باورند که منظورشاعرمعشوق ازلی وخالق جهان هستیست. درصورتی که چنین نیست وجنس کلام وکلّ معنی بیت دررابطه با معشوقی زمینیست که مقام والایی مثل پادشاهی دارد. پادشاهی که خودرابرتر وزیباترازدیگران می داند ودایم به خودش مشغول است وبااین غرور وکِبری که دارد دورازدسترس همگان است وهیچکس نمی تواند به حریم وصال اودست یابد. درحالی که خداوند اینچنین نیست! اودردسترس همگان است وازرگ گردن نیز به آدمهانزدیکتراست. هرکسی باهرنوع نژاد وزبان و مذهب وآئینی که دارد می تواند به اونزدیک شودوبااوسخن بگویدحتّا اگرکسی بخواهد ازاو دورشود بازدرآغوش اوخواهد بود چراکه هیچ جایی بدون اووجودندارد. “حُسن شاهی” واژه ای نیست که برای توصیف محسنّات خداوند کفایت کند وقطعاً سلیقه ی حافظ نیزبااین توصیف همخوانی ندارد. این وصف فقط برای معشوقی زمینی مناسب که بیش ازاندازه مغروراست.
که بندد طرفِ وصل؟: چه کسی ازوصل بهره می برد؟
حُسن شاهی: زیبایی وجمال شاهانه
که باخودعشق بازد جاودانه: که عاشق وشیفته ی زیبایی خودش هست ودایماً باخودعشقبازی می کند مشغول به خویشتن است.خداونداگر چنین می بود هرگزدست به خلقت انسان نمی زد. خداوند مشتاق بندگانش هست وعاشق بندگان مخلص نیز می شود.
معنی بیت: معشوق بااین جمال وزیباییِ شاهانه ای که دارد آنقدربه خودش می پردازد وباخود عشقبازی می کند که هیچکس نخواهدتوانست به بارگاهِ وصال اوراه پیداکند.
نَدیم ومطرب وساقی همه اوست
خیال آب و گل در رَه بهانه
شاید بیشترکسانی که اصراربه برداشتهای عارفانه ازاین ابیات دارند بدین دلیل بوده باشد که بایک ویژگی خاصِ زبان حافظانه آشنایی کافی ندارند که با بامشاهده ی یک واژه یا یک عبارت عارفانه، عجولانه دست به قضاوت زده واقدام به برداشت عارفانه می نمایند.
نکته ای که دربیان وقلم حافظ وجود دارد وباید درخوانش اشعاراودرنظرگرفته شود این است که اواین توانمندی ونبوغ را دارد که عشقهای زمینی را با ادبیّات وواژه های عرفانی بیان کند. اوبااین کارزیبا “فرهنگِ عرفانی” رااز انحصار عارفان ِخاص بیرون کشیده وبه میان مردم عامی آورده است.
درنظرگاه حافظ، عشق زمینی خود بخشی ازعرفان وپیشنیازعرفان هست‌. کسی که عشق زمینی رادرک وتجربه نکند چگونه تواند عشق خداوند را درک کند؟ ازهمین روست که درعشق زمینی نیز تاکید می کند که همانندِ عرفان بایداز خودبینی وخودمحوری پرهیزکردتا به وصال رسید.
برداشت عارفانه ازغزلی که درمورد معشوق زمینیست ضمن اینکه هیچ سودی ندارد باعث ازبین رفتن لطفِ کلام نیزمی شود. تصوّرکنید که حافظ چقدرزحمت کشیده ومقام معشوق زمینی ِخود را آب ورنگ عارفانه زده تا سطح عشقبازی را ارتقا دهد ومارابه یک سفر زمینی- آسمانی دعوت کند ناگاه دراین میان کسانی که دوست دارند هرچیزی را به مسایل موردعلاقه ی خویش پیوندبزنند ازراه می رسند وباطرح مسایل موردنظرخویش، زیبائیهای کلام ازبین می برند. برای مثال اگردراین بیت،معشوق را خدادر نظربگیریم کلآم حافظ هیچ لطفی نخواهد داشت چراکه هم شاعران وعارفان پیش ازحافظ این نکته را بازگوکرده وهرکسی نیز می داند که خداوند خودش مجموعه ای کامل ازشراب وساقی وندیم ومطرب و….است ودراین برداشت هیچ مبالغه ای صورت نگرفته و بیان ِ دوباره ی این حقیقت چیزجدیدی محسوب نخواهدشد زیرا لطفِ کلام که زائیده ی مبالغه وغلوّ هست ازدست خواهدداد. امّا اگر این توصیف درمورد معشوق ِ مغرور ومتکبّر زمینی باشد آدمی رابه اندیشه وحیرت وا می دارد که چگونه یک فرد می تواند اینقدر کِبر وناز واِفاده داشته باشد؟ بنابراین سفر شگفت انگیزروحانیِ مخاطبین غزل که مورد نظرشاعراست وازابتدای غزل آغازشده همچنان ادامه داشته ومتوقّف نخواهدشد.
ندیم: همنشین،مصاحب
مطرب: به طرب آورنده،نوازنده، رامشگر
خیال آب و گل: تصوّر اینکه از آب و گل آفریده شده
در ره: در این راه دراین کار
“بهانه” : بی جا وبی مورد
معنی بیت:معشوق زیبا،متکبّروبااِفاده ی ما، خودش مجموعه ای از شراب وساقی ومطرب ومصاحب است ونیازی به عاشقان ندارد. اوطوری رفتارمی کند که گویی مثل همه ی ما انسان نیست وازآب وگِل آفریده نشده است! تصوّراینکه اوهم مثل ما ازآب وگِل آفریده شده خیالی بیهوده وبی جاست.
بده کشتیّ ِ مِی تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
خوش به رانیم : باخیالی آسوده وفارغبال به پیش برویم
“دریای بیکرانه” هم می تواندکنایه ازاین سرگشتی درعشق معشوق بوده باشد که خودش راخیلی دست بالا می گیرد وبه عاشقانش کم التفاتی می کند هم می تواند کنایه ازدنیای ناپایدار وگرفتاریهای روزمرّه ی تمام ناشدنی باشد که ره آوردی جزغم واندوه ندارد.
معنی بیت: ای ساقی شراب بیاورتاکشتی می رابه حرکت درآوریم وبا آسودگی ازاین دریای بی کرانه ی سرگشتگی ودرماندگی عبورکنیم.
وجود ما معمّاییست حافظ
که تحقیقش فسون است وفسانه
تحقیق: بررسی، پژوهش.
فسون است و فسانه: چیزی جز خیالپردازی و قصّه پردازی بی اساس نیست.
ای حافظ، وجود ما وزندگانی ما آنقدرپیچیده هست که همانندِ رازی بی جواب است معلوم نیست که ازکجا آمده ایم وبه کجا می رویم؟ تحقیق وپژوهش دراین مورد وپیداکردن پاسخ مناسب راه به جایی نمی برد. تحقیق وبررسی دراین مورد مثل قصّه پردازیست.
حدیث ازمطرب ومی گو ورازدهرکمترجو
که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمّارا

👆☹

امیرحسین نوشته:

این غزل شاید عارفانه ترین شعر حافظ باشد که در آن مفاهیمی نظیر استجلاء و وحدت وجود نهفته است.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام