گنجور

 
قطران تبریزی
 

نگاری لاله رخسار و سمنبر

صبا زو مشگبویست و سمنبر

سهی سرویست کش مشگ و سمنبر

هزارش خوشه سنبل بر سمنبر

ز روی و موی آن سرو سمن بر

پر از عود است بحر و بر سمن بر

بحق سیصد و سی و سه منبر

صبا هست از برش بوی سمنبر

میان همچون کناغ بسته دارد

دهان همچون شکاف پسته دارد

دل حوران بمژگان خسته دارد

دل و جانم ز غمها رسته دارد

پریرا دل بیک مو بسته دارد

مرا دل از جفا بشکسته دارد

بروی و رای او پیوسته دارد

نهاده مهر و کین هفت کشور

ندانم تا زیم زو تافته دل

که هم جان داده ام هم یافته دل

ز من بسته بزلف و تافته دل

که باشد بی رخ او تافته دل

ز نام و جامه دارد بافته دل

ولیکن نیست از من تافته دل

مرا دارد هوا بشتافته دل

بمهر آن نگار ماه پیکر

بعارض هست چون ماه دو هفته

بگرد او گل سوری شکفته

دو زاغ اندر دو سوی ماه خفته

گلی هر یک بچنگ اندر گرفته

دهان چون حلقه مرجان سفته

در او سی در ناسفته نهفته

همانا مست سوی باغ رفته

که شد پر در و مرجان باغ یکسر

جهان پیر برنا شد دگر باز

زمین بی در و دیبا نیست یکباز

در فردوس شد بر بوستان باز

ندانی آسمان از بوستان باز

شد از باد آبدان چون سینه باز

هزار آواز با گل عاشقی باز

کنون گردد روان با ناز انباز

کنون باید سرود رود و ساغر

شقاق و نرگس اندر کوه ساده

بسان سبزپوشان ایستاده

یکی را مهر سیمین جام داده

یکی را تاج مرجان بر نهاده

ببین نرگس دو چشم خود گشاده

بنفشه چون بلشگر در پیاده

یکی زهره است بر پروین فتاده

یکی ناسوخته عنبر بر آذر

همی گردد صبا پیرامن گل

همی درد بتن پیراهن گل

هوا گر نیست عاشق بر تن گل

چرا بندد گهر بر گردن گل

به نیسان گشته بستان معدن گل

نخسبد مرغ جز بر خرمن گل

سرایان زند باف از دامن گل

خروشان عندلیب از شاخ عرعر

ایا ابر سیه بر چرخ نیلی

نه دریائی نه جیحونی نه نیلی

چرا چندین گهر باری نه سیلی

چرا تندی کنی نه ژنده پیلی

بآب اندرا با دریا عدیلی

بتاب از آتش دوزخ بدیلی

گهی چون دست خسرو بوالخلیلی

گهی چون تیغ شاهنشاه جعفر

چنو گیتی نیاورد و نیارد

زمانه کین او جستن نیارد

اگر بر دل خلاف او نگارد

بخار مرگ گردون جان بخارد

ز بس کو دوستان را حق گذارد

ز بس بر دشمنان ذلت گمارد

مر او را دوست و دشمن دوست دارد

که نفع بی ضر است و خیر بی شر

گرش بودی همه گیتی خزینه

ببخشیدی و بنمودی هزینه

جهان چون خاتمست او چون نگینه

بحق بگذار تا مرداد دینه

بسان دوزخ است او گاه کینه

چو سنگ او و عدو چون آبگینه

زمین بحر دمان مردم سفینه

زمان باد مخالف شاه لنگر

چو او در جنگ آرد تیغ در چنگ

ندارد پیل یشک و شیر نر چنگ

بیابان در وغا بر تیغ او تنگ

پلنگ از هیبتش ماننده رنگ

دهد خواهندگان را سیم چون سنگ

فراتر درگهش از هفت اورنگ

نیارد تاب با او پیل در جنگ

هژبران را مسخر کرده چون خر

ز دستش تیغ و کلک و جام نازان

ز رخشش پیل و شیر و ببر تازان

به نعمت نیک خواهان را نوازان

بمحنت بدسگالان را گدازان

مرادی با ولی چون آب سازان

بمردی با عدو آتش فرازان

ز فخر نام او بر چرخ نازان

نگین و خامه و منجوق و منبر

جهان او داند از خصمان گرفتن

دل افروز آمدن پیروز رفتن

از او نارد دل خصمان شگفتن

وزو گیرد گل دولت شکفتن

دل دشمن بتیر درد سفتن

ز روی دوست گرد رنج رفتن

کنون باید بشادی می گرفتن

که شاه آمد بپیروزی بلشگر

بشغل خویشتن شد شاه ایران

همی پیروز شد در جنگ شیران

ز جان خویش شد همچون دلیران

بجای خویش باز آمد هژیران

از او شد خامه بدخواه ویران

نشست اندر سریر او همچو میران

گه تدبیر باشد بر ز پیران

هم از گوهر هم از دانش از او سر

عدو سوز است چون آید بمیدان

ولی ساز است چون آید در ایوان

بمردی نیست کم از پور دستان

سیاست را بود پور نریمان

چو موسی جست آتش در بیابان

بدیدش نور و پس شد غیب تابان

از این خسرو بسی دیدیم برهان

چه گوئی خسرو است او یا پیمبر

یکی گردد بپیروزی دو خانه؟

بمردی باشدش ملک شهانه

سپاهی پیش او شد بی کرانه

همه شیران جنگی و جوانه

جگرشان کرد پیکان را نشانه

کمانشان کرد در گردن کمانه

دو خورشید است روشن در زمانه

ازین گل تازه زان مردم توانگر

یکی خورشید در برج حمل شد

یکی در خانه میر اجل شد

از آن خورشید صحرا پر حلل شد

وزین خورشید دولت بی خلل شد

از آن بستان پر از مشگین کلل شد

وزین ایوان پر از زرین لعل شد

از آن نسرین و نرگس بی محل شد

وزین شد بی خطر دینار و گوهر

نه چونین سور افریدون و جم کرد

نه چونین سور سام و روستم کرد

زمین پر زر و دینار و درم کرد

جهان بر خلق چون خلد ارم کرد

بزرگان را خداوند علم کرد

سترگان را بفرمان و خدم کرد

فزون از آسمان شادی و غم کرد

بقا بادش بشادی خصم غمخور

از این پیوند گیتی شاد گشته

ولی را خار چون شمشاد گشته

همه ویرانه ها آباد گشته

ملک را رنج دل بر باد گشته

برادر نیز بی فریاد گشته

ز بند دشمنان آزاد گشته

شه از روی برادر شاد گشته

چو شد شادان ز روی شه برادر

جهان دائم بکام شاه بادا

سرای دشمنش بیراه بادا

همیشه جفت مهر و ماه بادا

یکی روزش بقا ده ماه بادا

ز رویش چشم بد گمراه بادا

از او دست بدان کوتاه بادا

زر از روزگار آگاه بادا

خدایش یار باد و چرخ یاور