گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمد شاملو » غزلیات حافظ » حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » کوی باده فروشان – اجرای خصوصی شجریان، عبادی، ناهید، شریف، یاحقی و محجوبی

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » غرور گل – اجرای خصوصی شجریان، موسوی و عبادی به تاریخ ۷ دی ۶۱

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر ۱۴۹ دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الاول ۹۲۶ هجری قمری » تصویر ۱۷۵ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر ۱۸۰ کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر ۲۷۳ دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر ۲۲۸

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس نوشته:

چه سوزهاست نهانی درون سینه ام

👆☹

شیراز نوشته:

بعضی جاها خوندم که همدرد آهوی ختنم (ناف ختنم)

👆☹

شیراز نوشته:

بعضی جاها خوندم که همدرد آهوی ختنم (نافه ختنم)

👆☹

فاخته نوشته:

توی دیوانی که من دارم یک بیت شعر کاملا متفاوته:
اگر ز خون دلم بوی مشک می آید
عجب مدار که همدرد آهوی ختنم

👆☹

امین کیخا نوشته:

با درود این شعر در واقع شعریست که بر ستون های ٨ گانه ارامگاه حافظ نوشته شده اند ، خوشنویسان نیز نام دارند خوشنویس اولی کسی است به نام افشار اذربایجانی و دومی میر عماد نامدار است ، اما رویهمرفته بنا ی کلی نارنجستان و گورستان مانده از کریم خان بزرگوار و دلیر است . خط ها نستعلیق و ثلث هستند .

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

بیت پنجم ، به گمانم بوی مشک به قرینه نافه ختن درست باشد
اگر زخون دلم بوی مشک می آید.

👆☹

تاوتک نوشته:

دکتر ترابی بزرگوار با درود همان بوی شوق درست است.میفرماید اگر از خون دل من آرزوی اشتیاق و بوی شوق می آیدجای شگفتی نیست چون که من هم همان درد نافه آهو رادارم و اشاره به ناف آهویختن شده که در آن خون تبدیل به مشک میشود و در اثر خارشیکه در پی این تغییر بوجود آمده آهو ناف خود را به سنگی میمالد و مقداری مشک خارج شده و آهو آرام میگیرد

👆☹

فرزاد نوشته:

این غزل را استاد شجریان با سه تار احمد عبادی ونی محمد موسوی در مایه دشتی اجرا کرده اند.

👆☹

وووووووووووو نوشته:

آهو است یا نافه

👆☹

بینوا نوشته:

سلام به همه استادان ارجمند
عنایت بفرمایید که ختن سرزمین است و نافه ندارد بلکه آهو دارد . نافه ختن را به استعاره هم نمی توان به کار برد زیرا مخل معنی و فصاحت است

👆☹

مهدی نوشته:

اهو درد ناف میکشد و هم دردی ایشان با اهوی ختن است .اگر ز خون دلم بوی مشک می اید عجب مدار که همدرد اهوی ختنم

👆☹

امیر نوشته:

بیت پنجم
اگر ز” کوی “دلم بوی شوق می آید

👆☹

سیدعلی ساقی نوشته:

حـجــــاب چـهــــره‌ی جـــان مـی‌شــود ، غـبـار تـنـم
خــوشــا دمـی کـــه از آن چـهـره ، پـرده بـر فـکـنـــم
“حجاب” : پـرده ، پـوشـش ، در اصطلاح عرفانی : مانع میان عاشق و معشوق را گویـنـد .
“چهره‌ی جان” :جان به انسانی تشبیه شده که دارای چهره است .
“غـبـار تـن” :بدان علت که جسم انسان ازخاک آفریده شده،تـن به غبار تشبیه شده است.
“خـوشـا” : شبه جمله است به معنی : چه خوش
است.چه نیکو
“پـرده”:همان حجاب است.
عـارف کسی است که همانند روح و جانـش از تـنـگـنـای قفس تـن و تعلّقات دست و پا گیر دنـیـا ناراحت است و همیشه در تلاش برای رفعِ آن هست و برای رهایی از نفس و آنچه حجاب و قفسِ جان است دعا و راز و نیاز می‌کند ، و از این راه است که به کمال می‌رسد . “فـنــا” درنظرگاهِ عارفان مرگ نیست ، رهایی از تعلّقات دنیا و نفس است…..
پس تـن حجاب جان است :
این تـنِ خاکیِ من همانندِ غـبـاری بـر رخسـارِ جانم نشسته است و مانع تجلّی و تـلألـوِ روحم شده است ، چـه خوش است زمانی که این حجاب را از چهره‌ی جانم پاگ کنـم .
حجاب راه تـویی حـافــظ از مـیان برخـیـز
خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود
چنـیـن قـفـس نه سـزای چو مـن خوش الحانی‌ست
روم به گلـشـن رضــــــــوان کـه مــــرغ آن چـمـنــم
درادامه یِ بیتِ قبلی: “قـفـس” : استعاره از جسم آدمی است .
“الـحـان” : جمع لَـحـن به معنی صـدا و آواز است.
“خوش الحان” : خوش صدا ، خوش آواز ،
“حـافــظ” در جـاهای دیگر هم گفته که من پـرنـده یِ بهشتی هستم ،من از عالـَم قدس و مـلـکـوت هستم:
این جسمِ خاکی برای من همانند زندان وقفس است و این زندان شایسته‌ی پـرنده‌ی خوش آوازی مـثـل مـن نیست . من باید به باغ بهشت بروم که بلبل خوش آواز آن گلزار هستم .
طـایـر گلشن قـدسـم چه دهم شرح فـراق
کــه در ایــــن دامــگـهِ حادثـه چـون افـتــادم
عـیـان نـشـد کـه چـرا آمـــدم کـجـا رفـتــم ؟!
دریـــغ و درد ! کـه غـافـل ز کـار خـویـشـتــنــم
“عـیـان” : آشـکار
“غـافـل” : بی‌خـبـر
بـرایـم معلـوم نشد که چـرا آفریده شدم و برایِ چه کاری به دنیـا آمـده ام .معلوم نیست وقتی بمـیـرم به کجا می‌روم ؟!! افسوس که از سرانجام خودم بی خـبــرم.
“هستی” درنظرگاهِ حافظ معمّایی پیچیده هست که به حکمت ودانش حل نشده ونخواهدشد.تنها وظیفه ی ما شناورماندن درحیرانیِ حاصل ازمشاهده یِ زیباییها وعشق ورزی به خالقِ زیباییهاست.
حدیث ازمطرب ومی گو ورازِ دهرکمترجو
که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمّارا
چـگـونـه طـوف کـنـم در فـضــای عـالــَـم قــُــدس ؟!!
کـه در ســـــراچـه‌ی تـرکـیـب ، تـخـتــه بـنــد تـنــم
تمام بیت های این غزل درهمین راستاست که شاعرازاصل خودجداشده ودرپی راهیست که دوباره به اصل خویش بازگردد.
“طـَـوْف” : گـردیدن ، گـردش کردن
“عالم قـُدس” : عالم پاک ، عالم ملکوت ،
“سـراچه” : خانه‌ی کوچک
“سراچه‌ی ترکیب” : کنایه از دنیاست ،
“تخته بند” : گـرفتـار ، زنـدانی ، در زمان قـدیم بـویـژه در زمان مغول نوعی مجازات بـوده که زندانی را برای اینکه فرار نـکـنـد به تخته‌ی بزرگی میـخ می‌کـردند و یا به چوب یا درختی محکم می‌بستند .
چـگـونـه در عالم ملکوت به گـردش بـپـردازم وقتی که در این دنیا زنـدانیِ تـن خاکی هستم ؟!
طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که دراین دامگهِ حادثه چون افتادم
اگــر ز خـونِ دلــم بــوی شــــوق مــی آیــــــــــــــــد
عـجــب مــدار ؛ کـه هـم درد نـافــه‌ی خـُـتــنــــــــــم
“خون دل” : ایـهـام دارد : ۱- استعاره از اشک خونین ۲- استعاره از “رنج و اندوه فراوان”
“نـافـه” : مـُشـک
“خـُتـن” : چـیـن ، ناحیه‌ای از چیـن بزرگ .
تناسب زیبایی بین “خون دل” و “نافه‌ی ختـن” ایجاد شده است به این جهت که “نـافـه” یا “مـُشک” از خون تولید می‌شود و در غدّه‌ای در نـاف نوعی آهـو در چین جمع می‌شـود و در بهـار شروع به سـوزش و درد می‌کند بطوری که آهو مجبور می‌شود تا ناف خود را بر سنگی تـیـز بـمـالـد که در نتیجه ،کیسه‌ی حاوی مـُشـک پاره شـده و بر سنگ می‌ریزد .
از طرف دیگر ؛ “نافه” بوی خوش دارد و بـوی وصال هم بـرای عاشـق خوش‌ترین رایحه است .
اگر از اشک خونین و غصّه و اندوه من بـوی آرزومندی و اشتیاق به دیدار و وصال محبوب به مشام می‌رسد،هیچ جای شگفتی نیست ،زیـرا که من هم مانند نافه از محبوب (آهو استعاره از معشوق است) جـدا افتاده‌ام .
درداکه ازآن آهویِ مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خونِ دلم درجگرافتاد
طـرازِ پـیـــرهـن زر کـشـم مـبـیـن ، چـون شــمــــــع
کـه ســوز هـاسـت نــهــــانـی درون پــیــــــر هـنــم
“طـَـراز” : اصل آن فارسی و با “ت” بـوده به عربی رفته و با “طـ” تلفّظ شده ، در عربی ازآن واژه های دیـگـر هم ساخته‌اند مثلاً : “مـُـطـَـرّز” . خیلی از کلمات فارسی به عربی رفته و بعد عربی شده‌ی آن به زبانِ فارسی برگشته و به کار رفته است . “استاد” به عربی رفته ؛ “استاذ” و جمع آن “اساتیذ” شده امّا در فارسی “اساتید” به کار می‌برند .
“تـراز” یا “طـَراز” به معنی : لبه و حاشیه‌ی دامن و لباس است که با زر نقش و نگار شده است ، زمان قدیم در حاشیه لباس پادشاهان نام و توصیفات او را با نخ های طلایی و به خط کوفی یا نستعلیق می‌نوشتند و یا نقش و نـگارهای مشخصی را نقاشی می‌کردند.
به معنی یـراق یا حمایـلی زر بافت یا زر نـگاشته‌ای است که پاشاهان ، وزیران ، درباریان و فرماندهان بر دوش می‌افکنده‌اند هم آمده است .
“زر کش” : زربافت ، زری دوزی شده
بعضی هم گفته‌اند : مـراد از “طرازِ زر کش” همان قطراتِ مذابِ شمع است که در پای شمع نقش و نگاری را به وجود می‌آورد ، چون در قدیم شمع را از مـومِ عسل که زرد رنگ است درست می‌کردند و “شـمـع” در عربی به معنی : “مــوم” است ، شــمــع های امروزی را از پـارافـیـن می‌سازند.
در قدیم هم مانند امروز شمع هایی را که برای پـادشاهان و بزرگان می‌ساخته‌اند با نخ های طلایی که اطراف آن می‌پیچیده‌اند تزیـیـن می‌کرده‌اند ، مثل همین شمع های امروزی که آن را با رشته‌های رنگی و طلایی تـزیـیـن می‌کنند .
“طـَراز زر کش” کنایه از تجمّـلات ظاهری است . از “چون شمع” دو جور برداشت می‌توانیم داشته باشیم :
یکی اینکه بـگـوییم ؛ طراز زرکشم مانند تزیینات شمع است و درونم مانند شمع سـوزناک و آتشناک است چون اصل شعله‌ی شمع از نخ آن است که در وسط شمع قرار دارد . یکی هم اینکه : شمع که روشن می‌شود حاشیه های زربافت لباس برق می‌زند و آشکار تر از قسمت های دیـگر لباس است ، یعنی تـو مثل شمع نباش که فقط تـزیـیـنـات و تجملات ظاهری مـرا ببینی و آشکار کنی .
مرا همچون شمع آراسته و زرنـگار مبین ، که من همانند شـمـع در درونم آتش عشق و سوز جدایی است و مرا می‌سوزاند.
یـا : همانند شمع تجمّلاتِ ظاهری مرا به چشم مردم برجسته مکن که آتشِ عشق و سـوزِ جدایی از درون مـرا شعله‌ور کرده است.
سرکش مشوکه چون شمع ازغیرتت بسوزد
دلبرکه درکفِ اوموم است سنگِ خارا
بـیــا وُ هـسـتـی حــافــــــــظ ز پـیــش او بــردار !
کـه بـا وجـود تــو کـس نـشـنـود ز مـن ، کـه مـنــــم
ای معشوق بـیـا وُ هستیِ حـافــظ را از دست اوبگیر، زیـرا که تا وجودِتوهست کسی از من نمی‌پـذیـرد که مـن وجود دارم ،پس وجودِمن مانعی جدّیست، بیا وجودمرا ازمیان بردار(برگشت به بیت اوّل).
میانِ عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
توخودحجاب خودی حافظ ازمیان برخیز

👆☹

یوسف نوشته:

اگر ما مرغ همان چمن(بهشت فردوس) هستیم که حافظ میگه، پس چه توفیر چون قبلان هم در بهشت بودیم
پس ما (وحدت روح جمیع انسان ها) در بهشت چیز والاتر طلب کردیم که حال در زمین(اسفل السافلین)
به دنبال شایستگی آن هستیم

👆☹

یوسف نوشته:

اگر ما مرغ همان چمن(بهشت فردوس) پس چه توفیر که همان بهشت را طلب کنیم.
پس ما(وحدت روح یک انسان کامل) چیز والاتر طلب کردیم و حال در زمین(اسفل السافلین) یه دنبال شایستگی آن هستیم

👆☹

Hassan Ghanbarian نوشته:

با درود لطفا این غزل زیبا را بطور کامل و صحیح و از روی متون معتبر تایپ کنید .دکلمه شاملو نمونه خوبی برای این غزل بسیار زیباست

👆☹

Hassan Ghanbarian نوشته:

با درود و با پوزش از اساتید بنظر میرسد در شاه بیت آخر بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود من کس زمن نشنود که منم صحیح باشد چرا که حضرت حافظ دلیل برداشتن هستی حافظ را در مصرع بعد آورده اند و البته که با وجود حضرت حق هیچ کس و هیچ چیزی وجود ندارد و در آن احدی شک نداره چه رسد به حضرت حافظ، ، ولی با برداشتن من ذهنی هر انسانی ست که فرد به آن حال ربانی خواهد رسید و من اصلی که بر گرفته از ذات حق تعالی است مجال دیده و شنیده شدن خواهد یافت .

👆☹

سارا نوشته:

این شعر با صدای خانم صبا کامکار(گروه ژاو) نیز اجرا شده به همه توصبه میکنم از دستش ندید معرکه است,

👆☹

اعتصامپور نوشته:

آفرینش دوم و تلاش برای رهایی هرمزدبغ
نسان دور افتاده از سرزمین نور همیشه در غصه و مویهٔ جهان نورانی و زادگاه و خاستگاه اصلی خویش است که درد هجران داشته و همیشه را در آرزوی وصال می‌گذراند.
بر گرفته از آئین مانوی

👆☹

اصغر اعتصامپور نوشته:

آفرینش دوم و تلاش برای رهایی هرمزدبغ
انسان دور افتاده از سرزمین نور همیشه در غصه و مویهٔ جهان نورانی و زادگاه و خاستگاه اصلی خویش است که درد هجران داشته و همیشه را در آرزوی وصال می‌گذراند.

بر گرفته از آئین مانوی

👆☹

اصغر اعتصامپور نوشته:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
اشاره به قانون بقاء ماده و انرژی دارد. جسم ماده و روح انرژی است. رهایی از ماده (جسم) باعث آزادی روح در کائنات می شود.

👆☹

Fatima نوشته:

جناب آقای امیر
خیلی سپاس گزارم.
شرح و تفسیر خوب و مفیدی بود.متشکرم

👆☹

Fatima نوشته:

جناب آقای امیر
خیلی سپاس گزارم.
شرح و تفسیر خوب و مفیدی بود.متشکرم

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب ، تخته بند تنم
در بیت نخست خواجه شیراز میفرماید که کجا رفتم و نه اینکه به کجا خواهم رفت و بنظر میرسد مراد حافظ از طرح این نکته اساسی این باشد که علت حضور و ورود انسان به این جهان هستی و ماده و زنده شدن و حضور خداوند توسط انسان در این جهان را گوشزد میکند . باری که خداوند بر دوش کوهها و سایر اشکال حیات و ماده در این جهان گذارد اما آنان قبول مسولیت ننموده ، شانه خالی کردند ولی انسان این مسولیت را پذیرفت
اما پس ار ورود به این جهان به کجا رفت و درچه مسیری قرار گرفت؟ و افسوس که انسان که از این کار اصلی خود درجهان غافل شده و باز مانده است .اما این کار اصلی که همانا زنده شدن خداوند به انسان که شامل زنده شدن انسان به خداوند
نیز میباشد و انسان از آن غفلت نموده چرا به تعویق افتاده و انسان به ناکجا آباد رفته است ؟ انسان که بصورت هشیاری محض معنوی وجسمی پا به این جهان ماده میگذارد نیازمند شناخت این جهان است تا زنده مانده و سیر تکاملی جسمانی و معنوی خود را داشته باشد ، پس توسط والدین و سایرین با این جهان و تعلقات آن آشنا میشود که ابتدایی ترین آن من و سپس اسم من و پدر و مادر من میباشد .ملیت و مذهب و اسباب بازی و وسایل زندگی از چیزهای پس از آن میباشند که طفل با آنها آشنا شده و آنها را متعلق به خود میداند و سپس از اطرافیانش می آموزد که بایستی بر آنها افزود و با آن چیزها هم هویت شد یعنی که هویت خود را از آنها بداند و به همین دلیل اگر یکی از آن چیزها آسیب ببیند و یا کم شود او آشفته و نگران میشود .این وضعیت از نظر زندگی یا خداوند تا مدتی کوتاه جایز میباشد و پس از آن انسان باید به آن پیمانی که با خداوند بسته است بازگشته و در آن مسیر زندگی کند تا به منظور اصلی برسد اما انسان این تعهد را فراموش کرده، نه تنها هم هویت شدگی های این جهان را حفظ میکند بلکه همواره با ایجاد درد و رنج به آنها می افزاید و گمان میدارد برای جمع آوری هر چه بیشتر آنها به این جهان آمده است پس تا پایان عمر همه روابط و انرژی خود را برای این کار بکار میبندد و این غافل شدن از کار اصلی انسان است که حضرت حافظ به انسان یادآوری میکند . در بیت دوم حافظ ادامه میدهند که با این وضعیت که تو ای انسان برای خود بوجود آورده ای چگونه میخواهی در فضای عالم قدس یا ملکوت و فضای یکتایی خدا دررفت و آمد باشی تا به او زنده شوی ؟ تو همچون تن انسانی هستی که به صلیبی چهار میخ شده باشد و جدا شدن از آن محال است . مراد از تن نه این جسم خاکیست بلکه حافظ از آن به عنوان استعاره ای از هم هویت شدگی های انسان با چیز های این جهان استفاده نموده است که بسیار زیباست .
سراچه به محدودیت این جهان مادی اشاره میکند و انسان باید با رهایی از دردها و هم هویت شدگی های این جهان محدود ، به عالم بینهایت یا فضای یکتایی یا عدم راه یابد که صد البته بسیار راه دشوار و پرخطری درپیش رو دارد . تعالیم آقای پرویز شهبازی در برنامه گنج حضور بسیار راهگشا و موثر است .
موفق و پایدار باشید

👆☹

امیرالملک نوشته:

خواجه غزلی دیگر دارد با معانی قریب به معنای این غزل.
مطلع غزل این است:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به گمان این حقیر آن غزل دیگر بسیار پخته‌تر می‌نماید و با اشاراتی از خود خواجه به پیری او یقین بر پختگی و انتهای سلوک خواجه در غزل افزون‌تر می‌شود.
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم

👆☹

عباسی - فسا نوشته:

در مصرع عجب مدار که همدرد نافه ختنم
نافه ختن نمی تواند صحیح باشد
چون درد مال آهو است که از خون نافش درد دارد
حافظ می گوید اگر از خون دلم بوی شوق می آید تعجب نکن چون من هم مثل آهوی ختن دردی دارم و این درد عشق به خوشبویی مشکی ختن تشبیه شده است.
صحیحش این است:
عجب مدار که همدرد آهوی ختنم

👆☹

ناباور نوشته:

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
در پاسخ یه یاران گنجوری که گفته اند: آهوی ختنم درست است نه نافه ی ختن:
نافه ی ختن شوق بازگشت به موطن اصلی خود ، ختن دارد چنانکه حافظ نیز آرزوی رفتن به گلشن رضوان دارد:
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم.
به قول مولوی:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
حافظ نیز درین غزل روزگار وصل را آرزو دارد، مانند نافه که هم درد اوست و در آرزوی وصل به مام وطن ش

👆☹

دکتر محمد ادیب نیا نوشته:

با سلام درود به همه دوستان گنجور
چه آهوی ختن باشد و یا نافه ختن، به نظر می رسد در اشاره به معشوقی بسیار محبوب می باشد و این مفهوم بسیار بسیار والا که هم در زیبایی و هم در خوشبویی و هم در تک و تنهایی وهم در بی همانندی و هم در دردمندی به سان عاشق خود، همچون حافظ اهل راز و لسان الغیب خوش آواز و پرنده ی آماده پرواز است، مصداقی در عالم ملک و ملکوت نیست الا وجود مقدس و مبارک امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف… آری؛ هر کس با این شمع آفرینش همدرد باشد، می تواند حجابی از چهره جان ملکوتی خود بردارد و از وجود الهی خویش پرده برداری نماید و آنگاه در عالم قدس به پرواز درآید. اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک …. خوشا به حال کسانی که حتی یک دم از آن چهره پرده برمی افکنند… فطوبی لهم و حسن مآب(خوشا بحالشان که چه سرانجام نیکویى دارند)سوره رعد آیه ۳۰/

👆☹

حبیب نوشته:

به نظر می رسد در بیت دوم قفس نه سرای چو من ٠٠٠باشد بیت به طور کلی در باره مکان صحبت میکنداین قفس خانه من نیست خانه من بهشت است وقتی قفس سرای من نباشد در حقیقت شایسته زیستن من هم نیست

👆☹

رضا س نوشته:

این غزل خیلی شباهت به غزل منسوب به مولانا با مطلع: روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. بیت دوم غزل حافظ تقریبا منطبقه با این بیت: مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته‌اند ازبدنم‌ حافظ کمتر از مولانا وام گرفته و ارادتی که به خواجو و سعدی و خیام و حتی نسبت به برخی شعرای کمتر مطرح زمان خود و قبل از خودش داره نسبت به مولانا نداره. شباهت این دو غزل خیلی زیاده و احتمال داره شاعری از روی این غزل حافظ، غزل معروف روزها فکر من… رو سروده باشه و به مولانا منسوب کرده باشه چون در نسخه فعلی دیوان شمس همچین غزلی نیست.

👆☹

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify