گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا

لأن روحی قد طاب ان یکون فداک

عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین نوشته:

با سلام و تشکر از گردانندگان محترم

به نظرم حضرت حافظ در این شعر به بهترین شکل اوج عشق و دوستی خود را نثار معشوق ازلی مینماید.

لیلا نوشته:

سلام. در این بیت میگه ای معبود من هرکسی بخواد در حق من بدی کنه مهم نیست آسون میشه کارهام وقتی تو با منی

ف نوشته:

“تورا چنان که تویی هر نظر کجا بیند یه قدر دانش خود هرکسی کند ادراک” باسلام. هربار که این بیت رو میخونم هم دلم بدجور میگیره از اینکه چقدرما آدماکوچیکیم و هم قلبم پر از امید میشه و تحمل ناملایمات برام آسونتر..وبه صبرشکسته خودم میخندم..و البته دوس داشتم به جای دانش می گفت بینش..

سیاوش بابکان نوشته:

باور نمی کنم که حافظ از هزار دشمن خونخوار نمی ترسیده است!
اطمَینان دارم با اولین تهدید دست از یار می کشیده است او را به خیر خواجه را به سلامت.
همشهریشان ، شیخ سعدی را باور می کنم وقتی می گوید :
هزار جهد بکردم که گرد عشق نگردم یا سر عشق بپوشم ، و امیدکه شوخی مرا ببخشند.

علیرضا ریاحی نوشته:

“سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک”
یعنی سر خود را سپر میکنم و دست از فتراک زین تو برنمیدارم

ثنا نوشته:

زیباترین بیت این غزل بیت ششم است..
که میفرماید: بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک

و ترجمه ی آن: اگر به ضربه شمشیر تو کشته شوم به حیات جاودانی میرسم. زیرا روح من خوشحال می شود اگر فدای تو شود…

نادر نوشته:

این شعر رو استاد شجریان در بزم خصوصی به نام خیال تو همراه با ساز آقای مشکاتیان اجرا کرده اند که بی نظیره

آرمین نوشته:

آواز استاد شجریان را روی این شعر با سه تار استاد مشکاتیان گوش کنید بینظیر است بینظیر.تکرار شدنی نیست این آواز.صد حیف که بصورت رسمی منتشر نشده.هیچ استادی توانایی حتی تکرار چنین آوازی را با تقلید از روی آن ندارد.

رضا نوشته:

هزار دشـمـنـم اَر می کنند قـصد هلاک
گـرم تــو دوستی از دشمنـان ندارم باک
هزار: نشانه ی کثرت است.
اگرهزاران دشمن قصدِ ازبین بُردن مراداشته باشند هیچ بیم وباکی ندارم به شرطی که تودوست ویاورم باشی.
آری اگردوستی برپایه ی عشق راستین وازصمیم دل وجان باشد تردیدی نیست که آدمی به اتّکای دوست ، ازهزاران نفردشمن نهراسد. چراکه دراینصورت پشتوانه ی اونه قدرت جسمانی ومادّی بلکه عشقی به عظمت کوههای سربه فلک کشیده می شود وفرد به قدرت خارق العاده ی کیهانی متّصل می شود. همانطور که بارها وبارها به تجربه مشاهده شده که مادری ازلحاظ جسمانی کاملاً ضعیف وناتوان وشایدبسیارترسو، درشرایطِ خاص،تبدیل به بی باک ترین فرد روی زمین شده وفرزندش را ازدهان گرگ وپلنگ وکروکودیل شجاعانه بیرون می کشد! اودقیقاً به اتّکای عشق پاکِ مادریست که ناگهان صاحبِ چنین نیروی شگفت انگیز می شود. بنابراین حضرت حافظ غُلوّنکرده وپرده ازحقیقتی شگفت انگیزبرداشته است.عشق که پاک وبی غَلّ وغَش باشد فرقی نمی کند زمینی یاآسمانی، چون هردو به منبع لایزالِ عشق متّصل بوده وهردواعجازگرند.
دوست گویارشو وهردوجهان دشمن باش
بخت گوپشت مکن روی زمین لشکر باش
مــرا امــیــدِ وصــال تــو زنــده مـی دارد
وگرنـه هر دَمَـم از هجر تـوست بیـم ِهلاک

من تنها به امیدِ رسیدن به تو زنده هستم وگرنه هرلحظه بیم نابودی ومرگِ من متصوّراست. اگرامید به وصلتِ تونبود زنده نبودم که بی تووبی فروغ رُخسارتو جهان اصلاً جای خوبی نیست!
مرابه کارجهان هیچ التفات نبود
رُخ تودرنظرم اینچنین خوشش آراست
نـفـس نـفـس اگـر از بـاد نـشنـوم بـویـش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبـان چاک

“نفس نفس”: هرلحظه هردَم
منظوراز”باد” همان بادصباست که پیامرسان عاشق ومعشوق است. ازسمتِ منزلگاهِ معشوق می وزد وبوی عطردل انگیزش رابه مشام عاشق می رساند.

اگردَم به دم ازنسیم صبا شمیم ِ جانپرور معشوق را نشنوم درهرلحظه همانندِ گل ازغم وغصّه گریبان وجامه ی خویش راپاره می کنم.
دوش بادازسرکویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاکِ گریبان توبی چیزی نیست
رود به خواب دو چشم از خیال تـو ؟ هیـهات !
بـود صـبـور دل اندر فـراقِ تــو ؟ حـاشـاک !
هیهات : امکان ندارد
حاشاک: شدنی نیست
ازخیال توامکان ندارد چشمهای من به خواب برود هرگز!
دلِ بیقرار من درهجران تولحظه ای آرامش یابد؟ میسّرنیست.!
قراروخواب وصبوری طمع مدارای دوست
قرارچیست صبوری کدام خواب کجاست؟
اگـر تـو زخم زنـی بـِه کـه دیـگــری مَـرهــم
وگـر تـو زَهـر دهــی بـه کـه دیـگـری تـریـاک

“تریاک”: مَرهم،تسکین بخش
اگرتو برجان ودل من پی درپی زخم بزنی ودردهایم را فزونی بخشی برای من بهتراست ازاینکه دیگری برزخم های من مَرهم بنهد وآن هارامداواکند ودردهایم راتسکین ببخشد.
زهر وسَم گرفتن ازدست ِتو گواراتر وتسکین بخش تر ازداروهائیست که ازدستِ دیگران بگیرم.
دوستی حافظ حقیقتاً تماشائیست.
به تیغ اَم گرکُشدستش نگیرم
وگرتیرم زندمنّت پذیرم

بـِضـَربِ سَـیـفِـکَ قـَتـلی حـَیـٰاتـُنـٰـــــا ابــداً

لاَنَّ روحـیَ قـَـدْ طـٰـابَ اَنْ یَـکـُونَ فـِـــــدٰاکَ
کشته‌شدن با ضربه‌ های شمشیرتـوبرای من زندگانی جاویـدان است ، به این دلیل که روح وروان من شاد ومنزّه می‌شود اگر فدای تـو گردم .
به شمشیرم زدوباکس نگفتم
که رازدوست ازدشمن نهان بِه
عِنـان مـپـیـچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپــر کـنـم سـر و دستـت نـدارم از فتـراک
عنان : افسارو لگام مرکب
فتـراک : ترک بند یا تسمه‌ای که در عقب یا جلو زین بسته می‌شود برای حمل شکار یا بستن اسب یـدک
عنان مپیچ: روی برنگردان
آن هنگام که قصد می کنی برسرمن شمشیرفرودآری تردیدمکن وروی برنگردان من مشتاقم شمشیرتوبرسرمن فرودآید. من سرخودرا سپر می کنم ودست ازترک بندِ مرکب اَت برنمی دارم. من داوطلبانه به دنبالِ مرکب دوان دوان می آیم تا تومراشکارکنی‌
جاناکدام سنگدل بی کفایت است
کوپیش زخم تیغ توجان راسپرنکرد؟
تـو را چنـان کـه تـوئـی هر نـظــر کجا بـیـنــد
بـه قـدر دانـش خـود هر کـسی کـنــد ادراک
زیبائی های تورا هیچ کس همانندِ من نمی تواند بصورتِ کامل ببیندهرکسی به قدر دانش وفهم خود اززیبائیها وحُسن تودریافت می کند.
دررهِ عشق نشدکس به یقین محرم راز
هرکسی برحَسَبِ فکرگمانی دارد
بـه چشم خلق عزیـز جهان شـود حافـظ
کـه بـر در تـو نهد روی مـسکنـت بـر خـاک
مسکنت : فقر و درویشی ، نـیـازمندی
معنی بیت : اگرحافظ بردرگاهِ تـو روی نیاز ‌بساید وتنهاتسلیم بوده باشدسعادتی نصیبش می شود. در چشم مردم جهان عزیز ومحترم می‌شود. دراین غزل چنانکه مشاهده شد حافظ عشق زمینی وآسمانی رادرهم آمیخته تا به جویندگانِ حقیقت اطمینان خاطردهد که عشق های زمینی اگر صادقانه ومخلصانه وحافظانه باشد بی تردید پلی خواهدشد جهت اتصّال به عشق آسمانی. تامراعشق توتعلیم سخن گفتن کرد
خلق راوردِ زبان مدحت وتحسین من است

کانال رسمی گنجور در تلگرام