گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۷

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمد منتشری » فکر بلبل » تصنیف فکر بلبل ۱

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ب۳۷۰ » (ماهور) (۰۹:۱۸ - ۱۲:۱۷) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: فکرِ بلبل همه آن است که گل شد یارش

شهرام ناظری » ساز نو آواز نو » تصنیف کشتی شکستگان

علی عظیمی » از عشق و شیاطین دیگر » هیهات اسپاتیفای

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 141 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر 152 کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر 240 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 206 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 317

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

س. ص. در ‫۱۳ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۰۹:۴۸ نوشته:

غالباً واژه آخر مطلع این غزل باشتباه "شُد" (گذشتۀ شدن) تلفظ میشود. صحیح آن " شَد " (مخففِ شود) است. در غیر اینصورت، شعر معنای درستی نخواهد داشت.
با تشکر.

 

س. ص. در ‫۱۳ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۰۰ نوشته:

دو نکتۀ دیگر:
1. در مصرع دوم بیت آخر، بجای "مجو" باید "مجوی" باشد.
2. مصرع اول بیت پنجم : ای که "از" کوچۀ معشوقۀ . . .
با تشکر.

 

حمیدرضا در ‫۱۳ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۲۲:۰۶ نوشته:

آقا/خانم س ص:
در مورد نظر دومتان من نسخه‌ی قزوینی-غنی را نگاه کردم و ثبت همین است که اینجا آمده (و حاشیه هم ندارد در این مورد). احتمالاً نسخه‌ی مرجع شما ثبتش متفاوت است (تغییری اعمال نشد).

 

حمیدرضا در ‫۱۱ سال قبل، پنج شنبه ۳ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۵۳ نوشته:

شادروان حقوقی در کتاب «حد همین است» صفحهٔ 146 در یک مصاحبه:
در شعر حافظ که سرمشق همهٔ ماست هم به جز موارد ضرورت وزن و موسیقی کلمات کم‌تر کلمه‌های مخفف می‌بینیم. مثلاً آنجا که می‌گوید: «فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش» که بعضی اعتقاد دارند باید خواند: «شَد» و «شَد» را مخفف «بشود» می‌دانند. خیر، این کلمه همان «شُد» است به معنای مضارع و ما از این «شد»ها در معنی مضارع باز هم داریم: «مدتی این مثنوی تأخیر شد - مدتی بایست تا خون شیر شد»، یعنی: شیر بشود.

 

م. طاهر در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲، ساعت ۰۶:۳۵ نوشته:

1. شَد یارش با دَر کارش وزن مشابهی را می سازد و به جای شَوَد یارش آمده است. در شعر مولوی بهره گیری از واژه ها و مخفف کردن های نا مأنوس بیش از هر شاعر فارسی زبان دیگر دیده می شود، حال آنکه در شعر حافظ کمترین نمونه ها را می توان یافت.
2. مجوی قطعاً صحیح است چرا که مجو وزن مصراع دوم را بر هم می زند.
3. از کوچه گذشتن کاملاً متعارف است و صحیح، اما در کوچه راه رفتن یا دویدن و حتی ایستادن و نشستن را بکار می بریم ولی گذشتن در کوچه هیچ جا دیده نشده است.
4. هرکس می تواند شعر حافظ و دیگران را به دلخواه خودش بخواند و معنی دلخواه خودش را از آن بگیرد، ولی درک صحیح از مفاهیم اشعار بویژه برای نسل های آینده نباید دستخوش خواسته های ما شود. پس دوستان نظر اصلاحی خود را ارائه کنند تا آیندگان نیز از بین این نظرات بهترین را برگزینند.

 

دکتر ترابی در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۳۳ نوشته:

بح کار بردن گذشته ساده به جای زمان اکنون هنوز هم رایج است مگر نمی گوییم آمدم و منظورمان می آیم است ؟؟و بیت مولانا
مدتی این مثنوی تاخیر شد ( زمان گذشته)
مهلتی بایست، تا خون شیر شد ( بشود) و در مطلع غزل شد به درستی به مانای زمان گذشته
به کار رفته است. وما کیستیم که در کار خواجه چون و چرا کنیم؟؟ مگر که آستباهی آشکار از نویسنده ای (کاتب) ببینیم.

 

کامران منصوری جمشیدی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۱۰ نوشته:

یک بیت در برخی نسخ در این غزل اضافه گردیده :
اگر از وسوسه نفس و هوا دور شوی
بی گمان ره ببری در حرم دیدارش
بنظر نادرست و الحاقی می آید هم به لحاظ فلسفه حافظی و هم به لحاظ بیان دور از اصل است

 

kazem در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۰۷ نوشته:

باید خذف صحیح باشد به معنی‌ خر مهره نه‌ خزف

 

مهدی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۴۹ نوشته:

یکی از جاهای معدودیه که در غزل حافظ، از صیغه ی مؤنث برای توصیف معشوق استفاده می شه (از کوچه ی "معشوقه" ی ما میگذری) که البته بسیار محتمله که به خاطر رعایت وزن باشه.

 

محمدرضا جباری در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۳۳ نوشته:

سلام. گوئیا دوستان از شدّت سهولت ! معنی کنایی «س می شکند دیوارش » را فراموش کرده اند. آیا میتوان صرفا به محکم بودن دیوار خانه معشوق بسنده نمود؟ لطفا نظر بدهید.

 

سوما در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۰ نوشته:

در رابطه با فعل "سرشکستن" من هم خیلی ذهنم درگیرش شد، دیوار میتونه مجاز باشه از معشوق و این فعل هم ایهام داشته باشه به معنای سرشکشستگی و شرمساری یعنی جدای اینکه به این فکر کنیم که حافظ داره رقیب رو تهدید میکنه که از کوچه ی معشوقه من نگذر چون ممکنه سرت و بشکنم و هزار تا بلا سرت بیاد یا خود معشوق ممکنه سرت رو بشکنه معنای دیگری هم داره که همون سرشکستگی و شرمساریه یعنی انقدر معشوق من بهت بی توجهی میکنه که تو شرمسار و سرشکسته میای بیرون از کوچه . و شاید دیوار خانه ی معشوق بسیار بلنده که حتی "غیر" نمیتونه سرک بکشه از دیوار خانه اش. در هر صورت من فکر میکنم بین کوچه و گذشتن و دیوار و سرشکستن هم ایهام تناسب هست.

 

سیاوش بابکان در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۴ نوشته:

به کار بردن زمان گذشته را برای حال یا آینده، روانشاد بهار مستقبل محقق الوقوع به صیغه‌ی ماضی خوانده است واز جمله شواهد به مطلع همین غزل اشاره فرموده است.

 

لیلا در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۵۸ نوشته:

مثالی که دوستان برای استفاده از فعل ماضی به جای مضارع زده اند (در شعر مولوی) درسته؟ خب طبیعیه که بعد از "بایست" فعل ماضی استفاده بشه، ولی بیت اول این غزل که اینطور نیست؟؟ یکی تکلیف ما رو روشن کنه!

 

کسرا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۵۸ نوشته:

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

سامان در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۱۰ نوشته:

با درود به همگی و شادباش شب یلدای94 ؛
آنقدری از ابیات آغازین نوشته شده از آخری ها سخن بمیان نیامده است؛
فی المثل بیت ماقبل آخر برای خودم با رخدادی در گذشته های نچندان دور گره خورده، که فراموشم نمی شود
زمانیکه خود مصداق آن صوفی سرخوش از نگاه دیگران شده بودم .
آرزوی شادی و بهروزی برای مهمونی دارم .

 

در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۷ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۳۳ نوشته:

عزیزی لطف کنند و معنی بیت سوم رو بگویند

 

ن و القلم در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۲۶ نوشته:

معنای بیت سوم:
تغابن:زیان
خزف:سفال
لعل:نوعی سنگ سرخ و گران ارزش
شاعر میگوید:
واقعا در شرایطی که سفالی بی مایه،ارج و ارزی بیش از لعل یافته،باید هم دل لعل خونین و بهرنگ سرخ باشد.
شاعر ما باصطلاح "حسن تعلیل" فرمودند.

 

منافی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۷ نوشته:

این شعر حافظ انسان را واقعا متأثّر می کند.

 

فرهاد بیرانوند در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۰۳ نوشته:

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
صوفی می تواند کنایه از مدعیان پارسایی باشد که منصبی دنیوی را در دست دارند و کلاه کج نهاده اند ( مغرورند که اسیر شیطان نخواهند شد) و به دو جام دگر ( بزودی در اثر شکست در آزمون های خداوند ) دستارشان آشفته خواهد شد ( اسیر هوا و هوس گردیده و رسوا می شوند).

 

و پ در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۰۲ نوشته:

متاسفانه همیشه شاهد این هستیم که ادبا چه از روی عمد و چه سهوا میان و اشعار حاقظ را جلوه عرفانی میدن بهش...بعله در غزل حافظ نمونه های بسیار از ادبیات عرفانی وجود داره ولی بدلیل اینکه دیوان حافظ به ترتیب الفبایی تنظیم شده و مشخص نیست که غزل ها مربوط به چه دوره از عمر حافظ هستند،نمیشه گفت همیشه حافظ همون حالت عرفانی و روحانی رو داشته...به عنوان نمونه میشه از می یاد کرد...هرجا می دیدید بگویید این می الهی است ..چرا؟؟؟!!!!!به این بیت توجه کنید
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند// اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
خب این می چگونه میتونه عرفانی یا الهی باشه....
صوفی در شعر حافظ بسیار مذمت شده چرا...؟؟؟!!!
خب قاعدتا مشخصه که حافظ تغییر روند فکری داشته..کسی که عالم دینی بوده و بعد به شرایط دیگه ای دچار میشه نشان از این داره که دچار تحول فکری شده.....به نوعی حتی ابیات خیامی یا ابزورد در اشعار حافظ دیده میشه...پس از روی میل و خواست شخصی نیایم ابیاتو تفسیر نکنیم...من خودم به شخصه مرید حافظ هستم...و یکی از دلایل ارادت من به حافظ ،همین مبحث مدنی و انسانی و واقع گرایانه حافظ در زمانی جهل و تحجره

 

محمد در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۲۸ نوشته:

نخیر آقا جان، عاشق عادت داشت سر به دیوار خانه معشوقه بکوبد و حافظ او را از این کار برحذر میدارد تا سرش نشکند.

 

زمزم در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۴۱ نوشته:

عرض میکنم خدمت و پ که تشکیک فرموده اند به اغراض عرفانی یا اصرار ورزیده اند به مقاصد اباحه گری نزد حافظ ؛ فرضبفرمایید شما یک شاعر بسیار توانایی هستید در سطح حافظ و فرض بفرمایید تعصبی هم به شریعت ندارید و هر از گاهی دمی هم به خمره میزنید و لبی تر میکنید ؛ حالا میخواهید برای خود اسمی را انتخاب فرمایید برای تخلص . شما حتما به اسم حافظ تخلص نخواهید کرد که به معنای حافظ قران است . هزار تا اسم شاعرانه وجود دارد مثل نسیم شمع پری انواع گلها که برای تخلص مناسب است . شما یقین داشته باشید که حافظ اگر میخواره بود حتما تخلص دیگری داشت .

 

مسعود در ‫۴ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۵۴ نوشته:

بیت با موضوع سر شکستن دیوار اشاره به رسم فراموش شده قدیمی دارد که افراد صاحب مال برای حفاظت از دختران خود در برابر جوانان عاشق افرادر را به نگاهبانی بر بالای بام خانه که البته هشتی بودند می گماردند و وقتی می دیدند جوانی در اطراف خانه پریه می زند از بام سنگ بر سر جوان زده و مسلما سر می شکست

 

احسان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۴۷ نوشته:

واقعا بسی جای تعجب که بعد از قزنها هنوز هم فکر میکنند خیام یا حافظ ، شراب انگوری مصرف میکردند!!!
ادبیات ، بقالی نیست که اگه بگن ماست ، منظور همون ماست باشه ، اگه بگن دوغ ، منظور دوغه!!!
یک آدم عارف که خودش میگه ، هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
عارفی که اشعارش از نظر ادبیات و نگارش و وزن و آهنگ در بالاترین مراتب و اوج قله ی ادبیات قرار داره ، آیا شراب انگور مصرف میکرده؟!!!
:-))))
مولانا :
پیش از آن کاندر جهان جام می و انگور بود
از شراب لایزالی جان ما مخممور بود

 

خواجوی کرمانی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۵۳ نوشته:

احسان گرامی
اینکه آقای مولاناچگونه بدون می و انگور مخمور میشده است ، جا ی سوال دارد ، ای بسا قندهایی سوای آنچه در انگور یافت میشود در خم می کرده است
شراب بنها از انگور تهیه نمی شود ( البته نوع انگوری آن گیرا تر و خوش خوراک تر است)
دیگر اینکه این بزرگان در درجه اول آدم بوده اند ، دل داشته اند ، به مهمانی می رفته اند ، در رودر بایستی گیر می کرده اند ، رفیق ناباب داشته اند، و حتا بعضی خود اعتراف کرده اند که از اهل خرابات بوده و گاه دمی به خمره میزده اند .

 

کسرا در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۷ نوشته:

اجرای ساز و آواز این اثر در برنامه گلهای رنگارنگ شماره 370 ب با آوای ملکوتی استاد قوامی ...

 

منصور در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دو شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۱۱ نوشته:

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
/در آن زمان دیوار کوچه ها تنگ بوده،حافظ میخواهد بفهماند که گذشتن از کوچه معشوق باعث مدهوش شدن تو میشود در نتیجه سرت به دیوار برخورد میکند و میشکند،

 

جواد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۸ نوشته:

افاضات دوستان ادیب وفاضل را که می خواندم ،دگر بار همان سوآل ،همان ابهام مکرر ذهنم را مشغول کرد. می و میخواری حافظ؛ شک نیست بسیاری ازاشعار حافظ عارفانه است. ولی اگر همه اشعار حافظ رابدین گونه تغبیر، تأویل کنیم اگر همه اشعار حافظ را
دگر با انسانی زمینی تاریخمند ،سر وکار نداریم. خواجه شمس الدین محمد می شود ملکوتی .دگر برای انسان خاکنشین ارزشی هم ندارد. حافظی که جوانی نکرده، چشم سیاهی دلش را نلرزانه، به وسوسه طعم گس شراب - شراب انگوری شیراز- گرفتار نشده.به بزم شاه شیخ ،شاه شجاع رند، صاحب دیوان و ... رفت و آمد نداشته و...چنین آنوقت

 

م.ج در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۳ نوشته:

خذف یا خزف هرکدام که درست باشد در اینجا منظور همان خرمهره است. مهره بی ارزش که مردم امید زیاد به آن داشتند و شاید هم داشته باشند.
قرمز بودن لعل از این بابت است که میبیند یک مهره بی ارزش به علت نااگاهی ارزش آن بیشتر از لعل میشود.
گلایه حافظ از بازار مکر و فریب

 

کالیوه در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۸ نوشته:

در معانی لغتنامه دهخدا برای کلمه های تغابن و خزف ، به افسوس و خرمهره هم اشاره شده که بنظر میرسه با توجه به مصراع اول این معانی به اون دو کلمه نزدبکتر از بقیه باسه. پس معنی
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زی تغابن که خزف میشکند منقارش
میشه:
طبیعیه که لعل ازحرص و حوش و افسوس اینکه یه خرمهره بازارشو شکونده ، دل خونی داشته باشه

 

رضا ساقی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۳۰ نوشته:

فکر بلبل همه آن است که گل شُد یارش
گل دراندیشه که چون عشوه کنددرکارش
احتمالاً حافظ این غزل را باهدف کنایه زدن به شاه شجاع،همان محبوب خوش قدوبالا وهم پیاله ی قدیمی خویش سروده است. شاه شجاع که روزی انیس ومونس صمیمی حافظ بوده با فشارهای متشرّعین متعصّب ودلواپسانِ آن روزگار، مدّتی ازحافظ فاصله گرفت تامبادا شریکِ جرم بی پروایی های او شده ودرمظان اتهام حمایت ازوی قرارگیرد. امّاحافظ به رغم اینکه متّهم به انواع تهمت ها ازجمله کفرورزی نیزشده بودهرگزپاپس نکشید وتاپایان عمربا ریاکاران وافراطیون سرسختانه مبارزه کرد.
دراین غزل زیبا حافظ خودرا بسان بلبلی غزلخوان تصوّرکرده که تمام دغدغه اش عشق به گل است لیکن معشوقِ نامهربان (شاه شجاع)عشوه می کند ونازواِفاده می فروشد.
فکربلبل: دَغدغه ومشغولیت فکری بلبل
گل شُدیارش: گل یارش شده است بلبل به وصال گل رسیده است.
عشوه: حرکات دلسِتانانه ی چشم وابرو، رفتارهای دلبرانه،نازواِفاده
بعضی "گل شَد" به معنای (گل یارش بشَوَد) می خوانند که بنظرحافظانه نیست وبااین خوانش درحقیقت هنوزبلبل به گل نرسیده ودراین فکر ودراین سوداهست که اگربخت یاری کند درآینده "گل یارش بشَوَد".
امّانازوعشوه ازطرف معشوق، معمولاً بعداز وصال است که روی می دهد‌ یعنی فاصله ی عاشق ومعشوق ازبین رفته واین دوبه یکدیگر دسترسی دارند که معشوق می تواندعشوه گری می کند.
بنابراین بنظرمی رسد "گل شُد یارش" مد نظرشاعربوده تااین معنا حاصل شود که: (بلبل به نمایندگی ازعاشقان) بااینکه گل یاراوشده است همچنان درعین وصل نیزبه چیزی جزعشق گل وحفظ ونگهداری آن نمی اندیشد وعاشقی راگرم وزنده نگاه می دارد. امّا "گل" فارغ ازاحوالات بلبل و بدون توجّه به دغدغه وسوزوگدازناتمام او، مغرورانه دایم دراندیشه ی فاصله گرفتن، نازکردن وجلوه گریست.
ضمن آنکه باید توجّه داشت که "شَد" به عنوان (مخفّف شود) دردیوان حافظ هیچ سابقه ای ندارد وزیبایی وآهنگ کلام رانیزازبین می برد.
معنی بیت: تمام دلمشغولی بلبل این هست که سرانجام به گل دسترسی پیداکرده وگل به عنوان یاردرکناراوقرارگرفته است دریغ که گل بدون توجّه به احساسات وعواطفِ بلبل، فقط دراین اندیشه بسرمی برد که چگونه وچقدرعشوه کند چگونه ناز وافاده راچاشنی رفتارهای خودکند وچطور به جلوه گری بپردازد وبلبل راشیداترومشتاق تر سازد.
گفتمش درعین وصل این ناله وفریادچیست
گفت ماراجلوه ی معشوق دراینکارداشت
دلرُبایی همه آن نیست که عاشق بکُشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
خواجه : ارباب، بزرگ، سرور
معنی بیت : معنای دلبری ودلسِتانی فقط این نیست که باخودپسندی،سنگدلی ونامهربانی،نفس ِعاشق خودراگرفته واورادق مرگ کنی. یکی ازنشانه های بارزبزرگی وسروری این است که خواجه بایدبه فکرغلام وخدمتکارخویش باشد.
مارابرآستان توبس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحّم غلام را
جای آنست که خون موج زنددردل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
لَعل: سنگ سرخ رنگ قیمتی وباارزش، شاعربانازک خیالی ،سرخی درون سنگ رابه موج خون تشبیه کرده است. موجی که ازغم آشفتگیِ بازارپدیدآمده است.دراثر همین آشفتگی بازار، حافظ (لعل) دلش خونین است وکینه توزان(خزف) جای اورااشغال کرده ومشغول تخریب شخصیت اوهستند.
تَغابُن : زیانمندی، زیان، ضرر، تزویر، حیله، فریب، مکر، نیرنگ، افسوس، تاسف،زیانمند شدن ،غفلت ورزیدن
خَزَف:سفال،ظرف گلی کوزه ، خرمُهره( مهره ی درشت وبی ارزش که به گردن چارپایان می بستند) دراینجاکنایه ازحسودانیست که باخُدعه ونیرنگ ،جای خالیِ حافظ (لعل) رادرمحفل معشوق(شاه شجاع) پُرکرده وبابدگویی وسخن چینی سعی می کنند شخصیت حافظ(لعل)را تخریب وازرونق واعتبار بیاندازند.
می شکند بازارش : از رونق می اندازد
معنی بیت: جامعه ی ما آشفته بازاریست که درآن خرمُهره وسفال، به ناحق ارزش کاذب پیدا کرده ولعل باارزش راازرونق می اندازد اگر ازاین زیانمندی،دردل لَعل ازغصّه واندوه خون موج بزند رواست.
اگرغیری به جای من گزینددوست حاکم اوست
حرامم باد اگرمن جان به جای دوست بگزینم
بلبل ازفیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تَعبیه در منقارش
فیض : لطف وعطا و بخشش
قول : کلمات وعباراتی که باریتم و آهنگ خوانده شود. به شعر و ترانه که به زبان عربی سروده شده باشد گویند .
غزل : نوعی تصنیف، به شعر و ترانه که به زبان فارسی سروده شده باشد گویند .
تعبیه : آراستن وآماده کردن
معنی بیت: بلبل که به این خوبی آوازمی خواندازسرلطف وعنایت گل هست اگرگل نبود بلبل نمی توانست این چنین هنرمندانه غزلخوانی کند هنربلبل ازفیض عشق به گل به بالندگی رسیده است.
بلبل کنایه ازخودشاعراست که بسیاری ازغزلهایش درسایه ی نامهربانی ها وبی وفاییهای (شاه شجاع) و تحت تاثیرعشق به او سروده شده واگر شاه شجاع نبود این غزلهای عاشقانه ای که می خوانیم وبرحافظ تحسین می گوئیم نیزخَلق نشده بودند یاهرکدام داستان دیگری داشتند.
تامراعشق توتعلیم سخن گفتن کرد
خلق راوردِ زبان مدحت وتحسین من است
ای که درکوچه ی معشوقه ی ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
برحذرباش: مراقب باش، احتیاط کن
اغلب مردم این بیت را "ای که ازکوچه ی ما " می خوانند وبیاد دارند لیکن درنسخه های معتبر "ای که درکوچه ی ما" ثبت شده و وبنظرمی رسد حافظ به عمد " درکوچه " را انتخاب کرده است بدان دلیل که مخاطبِ این بیت، خاص ویااشخاص بخصوصی هستند اشخاصی که درغیاب حافظ، پی درپی به بارگاه دوست رفت وآمدمی کنند و بابدگویی وسخن چینی سعی می کنند حافظ راکاملاً ازنظرشاه براندازند. بنابراین مخاطب حافظ همان هایی هستند که به این قصد دراین کوچه رفت وآمد می کنند نه همه ی کسانی که ناچارند ازاین کوچه بگذرند. اگر"ازاین کوچه" بخوانیم همگان راشامل می شود حتّاکسانی راکه یکبارمی خواهند ازاین کوچه بگذرند ومعشوق رانیزنمی شناسند شامل خواهد شد درصورتی که منظورحافظ تعدادی خاص هستند.
سرمی شکند دیوارش: یعنی بلاخیزاست، هرکه دراین کوچه به قصد نفوذ دردل معشوق رفت وآمد کند دچارمصیبت وسرشکستگی خواهدشد خیرنخواهددید چرا؟ چون این معشوق متعلّق به حافظ است وآنها به ناحق وباخُدعه ونیرنگ به اونزدیک شده اند.
معنی بیت: ای کسی که درکوچه وکوی محبوب من رفت وآمد می کنی آگاه باش که ازاین کوچه خیری نخواهی دید وسرانجام باسرشکستگی برخواهی گشت.
باتوجّه براینکه خودحافظ نیزازمصاحبت بامحبوب(شاه شجاع) خیری ندیده وازاوبی وفایی ونامهربانی فراوان دیده است ازاین زاویه نیز، حافظ ازروی تجربه ی تلخی که ازاین رابطه داشته درحال هشداردادن به کس یاکسانیست که عاقبت خودرا نمی دانند وطمع کرده اندتابابه دست آوردن دل شاه به اونزدیک شوند. می فرماید احتیاط کنید این کوچه خطرناک است حتّا دیوارهای این کوچه سرتان راخواهدشکست.
محروم اگرشدم زسرکوی اوچه شد؟
ازگلشن زمانه که بوی وفا شنید؟
آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
بااینکه محبوب فرسنگها راه ازشاعردوراست وبی وفایی ها ونامهربانی های زیادی درحقّش رواداشته، لیکن حافظ همچنان شیفته وشیدای اوست و هرگزبه خوش اجازه نمی دهدتادرغیاب او ازجوروجفای اوشکوه وگلایه کندبلکه همواره برای سلامتی اودست به دعاست.
معنی بیت: خدایا آن محبوب سفرکرده که صدها کاروان دلِ شیدا وعاشق به همراه اوست هرکجاکه هست درپناه خودمحفوظ دار
یادبادآنکه زماوقت سفریادنکرد
به وداعی دل غمدیده ی ماشادنکرد
صحبت عافیتت گرچه خوش افتادای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
عافیت : صحّت و سلامت،آرامش
جانب عشق فرومگذار: تحت هرشرایطی ازعشق رویگردان مشو
معنی بیت: (خطاب به دل خویش) ای دل اگرچه مدّتیست که دورازحاشیه های عاشقی، درکمال صحّت وآرامش بسرمی بری وبه ظاهراوضاع وفق مراداست لیکن فراموش نکن که عشق حرمت والایی دارد مباداتحت تاثیرنامهربانی های یار، دل آزرده شده وازعشق رویگردان شوی هرگزجانب عشق رافرومگذار.
نقطه ی عشق نمودم به توهان سهو مکن
ورنه چون بنگری ازدایره بیرون باشی
صوفی سرخوش ازاین دست که کج کردکلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
"صوفی" دراینجا کنایه ازهمان متشرّعین ِ متعصّب وفرصت طلبانیست که فتنه ازفاصله میان حافظ وشاه شجاع خرسند وسرمست هستند آنها که بابدگویی های مداوم شرایطی رارقم زدند که رابطه ی عاطفی این دوتیره وسردشد. امّاازآنجاکه آنها به ناحق وباحیله گری واردکوچه ی معشوق حافظ شده اند بزودی دیوارکوچه ی معشوق سرآنها راخواهدشکست. آنهافعلاً ازتوفیقی که بدست آورده اندسرخوش وسرمست هستند ولی بزودی باسرکشیدن یک دوجام دیگر ازهمین شرابِ توهّم ِ خودبرتربینی، افسارگسیخته خواهندشد ودستارازسرشان خواهدافتاد.
"کلاه کج کردن" کنایه از تفاخر وبه خودبالیدن وتوهّم سروری داشتن. منظورازکلاه دراینجا همان دستاراست.
دستار: عمامه، شال یادستمالی که برسربندند.
"آشفته شدن دستار" کنایه ازبدمستی کردن وازدست دادن کنترل خود.
معنی بیت: صوفی که ازشراب تفاخرسرمست وشادمان شده وعمامه اش راازروی توهّم خودبزرگ بینی کج گذاشته، دیری نخواهدکشید که با سرکشیدن یک دوجام دیگر،همانند کسی که ظرفیّت شرابخواری ندارد حالش دگرگون خواهدشد،عمامه اش ازسرش خواهدافتاد وبدمستی خواهدکرد تاکاملاً ضایع وبی آبروگردد.
صوفی شهربین که چون لقمه ی شبهه می خورد
پاردُمش درازباد این حَیَوان خوش علف
دل حافظ که به دیدارتوخوگرشده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
خوگر : عادت کرده، اُنس گرفته
نازپرورد : در ناز و نعمت پرورده شده
نازپرورد وصال : برخورداری ازنعمت وصال وعادت کردن به آن.
خطاب به معشوق است.
معنی بیت: ای محبوب، تونیک می دانی که دل عاشق حافظ، سالهادرحریم وصال تو ازنعمتِ بودن باتوبرخورداربوده ودرسایه ی لطف ومرحمت توکامرانی می کرد حالاکه دل حافظ به محفل تواُنس پیداکرده ووابسته شده است اورابیش ازاین آزارمده، هم او که دست پروردِ وصال شماست.
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت

 

سیدمسعود در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۲ نوشته:

جناب وپ نوشته اند : متاسفانه چون اشعار حافظ به ترتیب الفبائی تنظیم شده ،نمی توان گفت کدام شعر مربوط به چه دوره ای از عمر شاعر است و نتیجه گرفته اند که اشعار عرفانی مربوط به اوایل عمر حافظ است و اشعار ی که از شراب و میگساری صحبت کرده مربوط به دوره های بعد است یعنی حافظ ابتدا عارف بوده و بعد تغییر رویه داده
بنده عرض می کنم ممکنه کسی هم عکس این را نتیجه بگیرد که حافظ ابتدا لاابالی بوده و بعد به عرفان گرایش پیدا نموده
البته بنده هیچ کدام از این دو حالت راقبول ندارم
و این حرفها را تلاش بیهوده عده ای برای اثبات هر دم خیالی حافظ می دانم که این وصله ها هرگز به حافظ نمی چسبد

 

دیاّن در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۱ نوشته:

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
حافظ لسان الغیب تمامی سخنانش برگرفته از دانش دینی و قرآنی است که حافظش بوده است. برای فهم شعرهایش هم باید به قران و حکایات دینی مراجعه نمود
یک روز جوانی در کوچه مدینه می گذشت و چشمش به خانم زیبایی افتاد و آنچنان محو تماشایش شد که سرش به دیوار برخورد کرد و استخوان یا چوبی که در دیوار بود سرش را مجروح نمود.
با همان صورت خونی خدمت پیامبر آمد و عرض حال نمود که این شعر هم اشاره به همان قضیه است

 

هادی در ‫۲ سال قبل، جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۱۶ نوشته:

با سلام
سه بیت اول بیان هنری نظریه عدم تقارن اطلاعاتی است: https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%AF%D9%85_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86_%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C

 

رحمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۱ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۸ نوشته:

در مورد شد در نیم بیت اول اگر آنرا “شُد” (گذشتۀ شدن) تلفظ کنیم به لحاظ دستوری بجای "آنست" در نیم بیت اول بایستی "بود" نوشته میشد. در اینصورت بجای کند در نیم بیت دوم بایستی "کرد" نوشته میشد. در واقع مضمون این بیت آرزومندی است و به آینده برمیگردد و با افعال گذشته همخوانی ندارد. بنابراین ” شَد ” در نیم بیت اول با کند در نیم بیت دوم کاملا همخوانی دارد و معنای شعر صحیح میشود و در غیرم اینصورت، شعر مضمون درستی نخواهد داشت. بنظر اینجانب لازم نیست موضوع را پیچیده کنیم و با اشعار دیگر شاعران مقایسه نماییم. سادگی مفاهیم اهمیت بیشتری دارد.

 

وفادار در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۲۵ نوشته:

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
سرشکستن دیوار کنایه از بلند بودن دیوار است. نه شکستن با چوب و سنگ که دوستان اشاره کردن
با طبع لطیف حافظ همخوانی ندارد
این کنایه در غزل دیگر حافظ هم استفاده شده: «در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان» شکستن کلاه یعنی کج کردن، خم کردن
حال در عبارت «سر می شکند دیوارش» سر شکستن یعنی بخاطر بلندای دیوار، مجبوری سر را خم کنی، بشکنی تا بلندای آن را مشاهده کنی
بلند بودن دیوار معشوقه هم میتواند کنایه از دشواری وصال و دست نیافتنی بودن آن باشد.

 

علی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۵۵ نوشته:

عشوه
/'eSve/
مترادف عشوه: اخمناز، ادا، شیوه، غمزه، فریب، کرشمه، لوندی، ناز
برابر پارسی: کِرشمه
عشوه گری
لغت‌نامه دهخدا
عشوه گری . [ ع ِش ْ وَ / وِ گ َ ] (حامص مرکب ) عمل و حالت عشوه گر. عشوه سازی . عشوه کاری . (فرهنگ فارسی معین ). دلفریبی و شوخ چشمی

 

ح.الف در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۵ نوشته:

به نظر من وقتی حافظ. میفرماید بر حذر باش که سر می شکند دیوارش ..با توجه به اینکه معشوقع الزاما زن زیبا رویی نیست و عشق متعلق به جنس مخالف نیست میتواند خدا ..هدف ..وخیلی چیزهای دیگر را شامل شود ..منظور حافظ این است در مقابل عظمت و شکوه و یا ..زیبایی او سر تعظیم فرود میاوری سر شکستن منظور سر تعظیم فرود آورد ن است

 

احمد آوازه در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹ نوشته:

سلام
دوستان ممکنه حافظ مصرع اول و حتی مصرع دوم بیت اول را پرسشی سروده باشه؟
در این صورت به نظر حقیر مشکل شُد و شَد کلا برطرف میشه.
لطفا راهنمایی بفرمایید.

 

برگ بی برگی در ‫۱۷ روز قبل، شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۷ نوشته:

فکر بلبل همه آن است که ، گل شد یار ش

گل در اندیشه ، که چون عشوه کند در کارش

بلبل کنایه از  انسان عاشق  یا  شخص حافظ و گل  رمز  خدا ست . میفرماید همه فکر بلبل این است که خدا در دل و مرکز او قرار گرفت و تمام ، او به آرزو و خواسته خود رسیده و از این پس هیچ چیز بیرونی را در دل خود قرار نخواهد داد ،ولی در اندیشه گل یا حضرت معشوق چیز دیگری میگذرد ، او در این فکر است که چگونه عشق حافظ یا انسان سالک عاشق را نسبت بخود بیازماید ، عشوه در کار عاشق در اینجا به معنی آزمودن  صحت ادعای سالک است ، اینکه انسان صرفاً بگوید عاشق است به تنهایی کافی نبوده و اثبات این عشق از نگاه معشوق ضروری ست . مولانا میفرماید ؛

صد هزاران امتحان است ای پسر

هرکه گوید من شدم سرهنگ در

چون کند دعوی خیاطی خسی

افکند در پیش او شه اطلسی

دلربایی همه این نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

مراد از عاشق کشی ، کشتن خود دروغین و ذهنی سالک مدعی عشق است ، حافظ میداند حضرت معشوق مادامی که انسان در ذهن بسر برده و بر اساس ذهن و فکر  خوب و بد میکند و حتی میزان زنده شدن به معشوق را نیز بر اساس فکرش می سنجد ، این ادعای عاشقی او را به چالش میکشد ، پس از حضرت معشوق میخواهد که در این باره بر او سخت نگیرد و آزمونهای دشوار برای او تدارک نبیند ، او استدلال میکند که همه کار معشوق کشتن عاشق نیست ، و میدانیم که سروران غمخوار کنیزکان و غلامان خود هستند ، یعنی به معذورات و نیازهای آنان نیز توجه دارند .

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند  بازارش

تغابن به معنی معامله ای ست که نتیجه آن ضرر باشد و  خرف یعنی خر مهره یا مهره هایی که برای زینت بر گردن خر میبندند ، یعنی چیز بسیار بی ارزش ،  حال اگر  کسی در یک دست لعل و گوهری کمیاب و در دست دیگر خر مهره ای داشته باشد و انسان بجای  لعل ، خرمهره را برگزیند و بردارد ، آیا جای آن نیست که  در دل لعل خون موج  زند و از این قیاس و ترجیح خر مهره بر خود خون بگرید ؟  حافظ میفرماید انسانهایی که چیزهای بیرونی را اصل قرار داده و بر حضرت  معشوق ترجیح میدهند ، درواقع همان کار را میکنند . پس ای  معشوق یگانه ، آیا حافظ چنین انسانی ست که قصد آزمودنش را داری ؟ حاشا و کلا .حافظ کسی نیست که موجب موج خون در  دل حضرت معشوق شود . او یا انسان عاشق گوهر شناس است .

بلبل از فیض گل آموخت سخن ، ورنه نبود

اینهمه قول و غزل ، تعبیه در منقارش

حافظ خطاب به حضرت معشوق عرضه میدارد که  فیض جهان هم اوست ، و همین گونه سخن گفتن و لطافت طبع را نیز از او آموخته است وگرنه  اینهمه گفتار و غزلهای ناب را از کجا در دهان  خود آماده داشته و براحتی بر زبان جاری میکند . کنایه از هم جنس بودن انسان با خدا و برخورداری فطری انسان از صفات حق تعالی .

ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش  ، که سر می شکند  دیوارش

حافظ خطاب به انسانهایی که قصد پای نهادن در وادی عاشقی و کوی حضرت معشوق را دارند هشدار داده و میفرماید به هوش باشید زیرا در این وادی بدون آزمودن و اثبات شکسته شدن سر ذهنی انسان ، ادعای  عاشقی را از هیچکس نمی پذیرند . یعنی برای ورود به این کوچه و رفتن به فضای یکتایی حضرتش  دیوار و مانعی  قرار داده اند که تنها راه عبور از آن شکستن سر ذهنی میباشد . هر چیز بیرونی که انسان جایگزین خدا در دل خود میکند برآمده از ذهن انسان است که خوشبختی و آرامش را در آن چیز می پندارد . با حفظ چنین سر و ذهنیتی امکان ورود به کوی حضرت معشوق وجود ندارد ،  .مولانا میفرماید :

گفتم که بنما نردبان ، تابر روم  بر آسمان

گفتا  سر تو نردبان ، سر را در آور زیر پا

آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

یار سفر کرده  اصل خدایی انسان  و یا هشیاری حضور انسان است که پس از دیدن جهان با نگاه و هشیاری جسمی ، از وجود انسان رخت بر بسته و سالک عاشق برای پیوست دگرباره به او پای در کوی معشوق نهاده است . صد نماد کثرت بوده و حافظ میفرماید انسانهای بسیاری در قالب قافله یا باورهای گوناگون  سرگشته این وادی شده و در جستجوی اصل خدایی خود بر آمده اند  .

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

در مصرع دوم حافظ از خدا میخواهد تا هنگام وصل  ، این یار عزیز را در فضای امن خود بسلامت دارد .  کنایه از اینکه یار و هشیاری خدایی انسان پس از  فصل و جدایی جای دوری نرفته و در ملکوت و فضای امن الهی بس میبرد . یعنی پرتو نور به نور کل بازگشته و در انتظار تبدیل و یکی شدن سالک کوی معشوق با خدا نشسته است .

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش

سالک بدون درنگ پس از آنکه به کوی  حضرت معشوق  وارد شود ، احساس عافیت و سلامت نموده و با دل دلبستگی های خود ، این کوی  را بسیار خوش  در یافته  و گویی نیت توقف در این مرحله را در دل دارد ، اما حافظ میفرماید ، توقف جایز نیست زیرا  آن سمت و جانب  که معشوق ساکن است بسیار عزیز تر و  والاتر است ، پس حرکت خود را فرو مگذار   و به این مقدار  آرامش و عافیت بدست آمده اکتفا نکرده ، تا دیدار حضرت معشوق که مقام و یکی شدن با اوست از پا منشین، توقف و سکون در مراحل اولیه طریقت موجب گریز همان مقدار عافیت بدست آمده خواهد شد .

صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

صوفی در اینجا در معنی مثبت خود آمده و حافظ میفرماید صوفی واقعی یا  سالک عاشقی که در همین مرحله اول سلوک خود اینچنین سرخوش شده و عافیت و سلامت نفس خود را بدست آورده  ولذا کلاه را به نشانه بازگشت سروری خدایی خود کج کرده است ، عجله نکند ، هنوز کار تمام نشده و یکی دو جام دیگر از شراب معرفت الهی را که بنوشد ، دستار او آشفته خواهد شد . آشفتگی و فتنه در ادبیات عرفانی همان زنده و یکی شدن انسان  با  خدا ست  . یعنی رسیدن به فنا و مقام .

دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود

ناز پرورد  وصال است ، مجو آزارش

پس از این حافظ که با چشم دل روی و جمال خدا را مشاهده کرده  و به  مقام شهود رسیده است  به این دیدار خو کرده و تصور  از دست دادن حلاوت این دیدار هم  برای او کابوس است ، او نازپرورده  وصال است  ، یک لحظه نیز حاضر به  از دست دادن فرصت دیدار  نخواهد بود. 

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

 

 

 

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.