گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۵

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار بازآید

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 118 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 184 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 289

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

خسرو یاوری در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰، ساعت ۱۶:۰۸ نوشته:

سلام :
اولا یک بیت جا افتاده :
در انتظار خدنگش همی برد دل صید
خیال آنکه به رسم شکار باز آید
دوما :بیت دوم مصرع اول (شاه خیالش صحیح است نه خیل خیالش)
سوما :بیت سوم مصرع دوم ( ز سر چه گویم صحیح است نه ز سر نگویم )
چهارما : بیت پنجم مصرع اول (قرار کردی صحیح است نه قرار دادی )

 

س.م.ر در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۵۸ نوشته:

اولاْ درست است اما
دوماْ و سوماْ وجهارماْ در فارسی نداریم

 

چنگیز گهرویی در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۳۲ نوشته:

در بیت سوم مصرع دوم.اینگونه امده .ز سر نگویم و سر خود چه کار باز اید .در دیوانهای به تصحیح بهاالدین خرمشاهی و غنی قزوینی و سایه به این صورت میباشد ز سر چه گویم و سر خود چه کار باز اید که زیباتر و صحیح تر می باشد .در ضمن با توجه به اینکه مصرع دوم حالت سوالی دارد زسر چه گویم بسیار زیباتر وبیشتر به مذاق هر خواننده ای میاید و درست تر میباشد در صورتی که زسر نگویم با بقییه مصزع اصلا نمی خواند

 

چنگیز گهرویی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۲ نوشته:

این بیت بسیار زیبا و حافظانه در دیوانهای دیگر اورده شده که در این غزل دیده نمی شود...در انتظار خدنگش همی طپد دل صید * خیال انکه برسم شکار باز اید

 

چنگیز گهرویی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۱ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۱۲ نوشته:

در بیت ششم این غزل اینگونه امده*.چه جور ها (که کشیدند )بلبلان از دی. به بوی انکه دگر نو بهار باز اید.*.در دیوانهای دیگر نیز به همین شیوه امده است .اما به نظر حقیر صورت درست تر ان به صورت ذیل میباشد .*. چه جورها (نکشیدند )بلبلان از دی . به بوی انکه دگر نو بهار باز اید .دقت فرمایید صورت پیشنهادی از لحاظ معنایی وخوانش حافظانه تر میباشد

 

ساقی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۴۵ نوشته:

زَهـی خـجـسـتـه زمـانی کـه یــار بــاز آیــــد
بـه کـام غـمــزدگـان غـمـگـسـار بــاز آیـــــــد
زَهی : شبه جمله است به معنی خرمّا ، خوشا،
خجسته : میمون و مبارک
کام : مراد و مقصود، آرزو
غمگسار : دلجویی کننده،غمخوار ،یاردلسوز
معنی بیت : خوشا آن هنگامی که مبارکی که یـار بازگردد و با دلجویی وغمخواری از غمگینان(عاشقان) آنان را به مراد ومقصودخویش برسانـد .
ازبُن هرمژه ام سیل روانست بیا
اگرت میل لب جوی وتماشا باشد.
بـه پیش خیل خیالش کـشیـدم ابـلق چشم
بــدان امـیــد کـه آن شـهــسـوار بــــاز آیــــد
خیل : گروه اسبان، سپاه
ابلق هر چیز که رنگ سفید و یک رنگ دیگر مثل قهوه‌ای یا سیاه داشته باشد ، سیاه و سفید ،معمولاً به اسب سیاه و سفید گفته می شود.
ابلق ِ چشم : چشم به سبب داشتن رنگهای سفید وسیاه وحرکت سریع به اطراف،به اسب سیاه وسفید تشبیه شده است.
شهسوار : سوارکار ماهر
در بعضی از نسخه ها به جای "خیل خیال" ، "شاه خیال" آمده که حافظانه نیست.
معنی بیت :بدین امید که آن سرور وسالارعاشقان (شهسوار) به سوی من بیاید و قدم بر دیدگان من گذارد،(سواراسبان ابلق ِ دیدگانم گردد) دیدگانم رابه سمت وسوی سپاه ِ خیالش کشیده وآماده نگاهداشته ام.
درجای دیگرشاعرچشمانش را درانتظار معشوق ایچنین آراسته است.
بیاکه پرده ی گلریز هفت خانه ی چشم
کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
اگــر نــه در خـم چـوگـان او رود ســـر مـــن
ز سـر نـگـویـم و سـر خـود چـه کار بـاز آیـد ؟
چوگان: یکی از بازی های قدیم ایرانیان بود.ازآنجاکه این بازی در اغلب نقاط ایران معمول بوده وهمگان بااصول وفنون آن آشنایی نسبی داشتند،"چوگان وگوی" دستاویزی برای شاعران شده وبا این واژه متناسب با کارایی ِ این ابزار، مضمون های زیبایی ساخته وپرداخته کرده ووارد ادبیات عاشقانه- عارفانه نموده اند. این بازی دارای توپ مخصوصی بوده که آن را "گوی" می‌گفتند ، بازیکنان سوار بر اسب با چوبی که سر آن خمیدگی خاصی داشته گوی را باید به نقطه‌ی مشخصی (دروازه یا گل امروز) می رساندند.
معنی بیت : در اینجا حافظ سر خود را به گوی چوگان تشبیه کرده و می‌ فرماید : سرِمن فقط زمانی ارزش دارد که گوی ِ چوگان ِ آن شهسوار باشد درغیر اینصورت هیچ ارزشی ندارد.تمام هستی من متعلّق به معشوق است.
گردست رسدبرسرزلفین ِ توبازم
چون گوی چه سرها که به چوگان توبازم
مـقـیـم بـر سر راهش نـشسته‌ام چون گـَرد
بــدان هــوس کــه بـدیـن رهـگــذار بـاز آیـــد
مُقیم : ساکن ، کسی که در جایی سکونت دائمی دارد.شاعرکه دربیت قبل سرش را"گوی"ِ چوگان دوست کرده بود،حالا دراین بیت خودش راگرد وغباری فرض کرده وبرسر ِ راه دوست نشسته تا مگرفرصتی دست دهد که به دامانش نشیند.عشق است وعاشق به هرحیلتی دست می زند تا به معشوق یک قدم نزدیکتر گردد. دردل دوست به هرحیله رهی باید کرد.
هوس :امید و آرزو
معنی بیت :به امید اینکه یارازاین راه بیاید وعبور کند، همچون خاک و غباربر سرراهش نشسته‌ام تا خاک کف پایش شوم تامانندگَردی بردامنش نشینم.
دامن مفشان ازمن ِخاکی که پس ازمن
زین دَرنتواند که بَرد بادغبارم
دلی کـه بـا سـر زلـفـیـن او قـراری داشـــت
گـمــان مــبــر کـه بــدان دل قــرار بــاز آیــــد
زلفین: حلقه ای که زنجیر یاچفت در یاصندوقچه را درآن می انداختند. "زلفین" در اصل "زورفین" به معنای کوبه‌ی در است. در قدیم درهای چوبی دو کوبه داشته‌اند ؛ یکی استوانه‌ای و ضخیم ، با صدایی سنگین و بم برای در زدن مردان و دیگری حلقه‌ای به شکل قلب و نازک ، با صدایی نازک و زیر برای در زدن زنان تا صاحبخانه بداند پشت در مرد است یا زن . بعداً زلف حلقه مانند را به "زورفین" تشبیه کرده‌اند .
"قرار" در مصرع اول به معنای عهد و پیمان ودرمصرع دوم به معنی آرامش است.
معنی بیت : دلی که با زلف معشوق عهد و پیمان بست ودرآن حلقه خودراگرفتارساخت،آرامش وقرار خود رابرای همیشه ازدست می دهد امیدنداشته باش که دیگر آرام و قرار برآن دل بازگردد.زیرا زلف معشوق همیشه پریشان است و دل عاشق نیزدرآن پریشانی، بیقرارباقی خواهدماند.تاآن روزکه شایستگی وصال بدست آورد وبه آرامش ابدی نایل گردد.
روزاوّل رفت دینم برسرزلفین تو
تاچه خواهدشد دراین سودا سرانجامم هنوز
چه جـورهـا که کـشـیـدندبلبلان ازدی
به بـوی آنکه دگـر نـوبهار باز آید
بـو:ایهام دارد : 1- عطر و رایحه 2- به معنی امید و آرزو
نوبهارهم می تواند معشوق باشد هم اینکه آغازفصل بهار.
معنی بیت :بلبلان( عاشقان) به این امید اینکه دوباره نوبهار (معشوق یافصل بهار) باز گردد. چه رنج های جانکاه ومشقّات ِ اندوهباری در دیماه(زمستان یاایّام هجران) تحمّل کردند.ناله ها کشیدندوفریاد وفغان برآوردند تامگرسعادتِ دیدار گل (معشوق)‌ نصیبشان گردد.
برخاست بوی گل زدر آشتی درآ
ای نوبهارما رخ فرخنده فال تو
ز نـقـش بـنـد قـضـا هست امـیـد آن حافـظ
که همـچو سـرو به دسـتـم نـگار بــاز آیـد
نقش‌بند : نقّاش ، صورتگر
نقش ‌بند قضا : نقّاش کائنات ،آفریدگار،
معنی بیت :ای حافظ قطع امیدمکن می توان این امید راداشت که سرانجام ،روزی یار همچون سَروَم را باعنایت پروردگار به دست آورم .
مراامیدوصال توزنده می دارد
وگرنه هردَمَم ازهجرتوست بیم هلاک
حافظ گرچه در راه عشق،سختیها ومرارت ِ توان سوزی رامتحمّل شده امّا جالب است که هیچگاه قطع امید نکرده و همیشه امیدوار است. اوهرگزپاپس نکشید،خون دلها خورد،مقاومت کردوبه ضربِ پتک پیکرتراش ِ پیر دَهرتاب آورد تااینکه سرانجام ازخود تندیس زیبایی دردنیای عشق به یادگارگذاشت. تندیسی که بی شک تا چرخ کائنات می چرخد بررواق ِ زَبرجَدِ آن خودنمایی خواهدکرد.
حافظ آنگاه که صادقانه امید به عنایت ِنقش بندِ قضا می بَست، شایدخودنیزنمی دانست که خودش درحال ِنقش زدن است! اودرگذر زمان خودنقّاشی بی بدیل شدونقشی جاودانه رقم زد.
به ضربِ پُتکِ پیکرسازپیرِدَهرتاب آور
که هرسنگی تحمّل کرد شد تندیس ِ زیبایی

 

مهدی ابراهیمی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۸ نوشته:

ز نقشبندِ قضا هست امیدِ آن (حافظ)
که 《همچو سرو》 به (دستم نگار) 《باز》 آید
حافظ
معنی ظاهری :ای حافظ قطع امیدمکن می توان این امید را داشت که سرانجام ،روزی یارِ همچون سَروَم را باعنایت پروردگار به دست آورم
امّا چگونه(حافظ؟) نازنین نگارِ همچون سروش را به (مانند سرو؟) (باز؟) دوباره بدست می آورد؟
شاید به مانند (بازِ شکارئی) که بر (سر و دیده ی) (درخت سرو=حافظ) آشیان می کند و به راستی در این میان شکار کیست؟
زینجا به آشیانِ وفا می فرستمت
حافظ

 

تماشاگه راز در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۲ نوشته:

معانی لغات (235 )
خجسته : مبار ک
زهی خجسته زمانی : خوشا وقت مبارکی .
غمزدگان : اندوه گینان .
غمگسار : آنچه غم را بزداید ، دوست .
خیل : گروه سپاهیان ، قبیله ، دوست .
اَبلَق : سیاه و سفید ، اسب سیاه و سفید .
اَبلقِ چشم : چشم ابلق ، چشم سیاه وسفید .
خدنگ: تیر
همی پردر دل : دل حیوان شکاری در تب وتاب افتد .
خَم : انحنا.
زلفین : زلفهای ، زلفهای دو طرف صورت .
به بوی : به امیّد.
نقش بند: نقاش ، صورتگر ، آنکه به خالکوبی نقشهای مختلف بر روی دست و بازونقش طرح می کند ، آنکه با حنا بر روی کف ددست و پا نقش رنگین درست می کند، طرّاح نقش پارچه در بافندگی ، آرایشگر .
نقش بند قضا: صورتگر تقدیر .
نگار : نقشی که با حنا بر دست و پا کنند ، کنایه از معشوق زیبا روی .
معانی ابیات غزل (235)
(1) خوشا وقت مبارکی که یار بر گشته وغمخوارانه واندوهگین ان را به آرزوی خود برساند .
(2) اسب سیاو سفید چشم را پیشاپیش لشکر خیالش در انتظار نگهداشته ام به امید اینکه آن چابک سوار برگشته و بر آن نشیند ( قدم بر چشم مانهد)
(3) دل حیوان شکاری ، چشم به راته تیر (آن شهسوار) و در تب وتاب و تپش و به این امید است که او به قصد شکار کردنش باز گردد. .
(4) اگر سر من به مانند گوی در انحنای چوگان او قرار نگیرد، دیگر از سر ، سخنی به میان نمی آورم و این سر دیگر به چهدرد ی می خورد .
(5) چون گرد راه بر سر راهش به انتظار و به این آرزو نشسته ام که به این رهگذار بر گردد . ( تا به دنبالش بیفتم) .
(6) دلی که با سر زلفهای او عهد وپیمان اقامت بسته تصور مکن که دیگر ،آن دل به قرارا وآرامشی دستیابد.
(7) به امیّد این که بار دیگر فصل بهار باز آید ، بلبل ها از دست مادی و زمستان رنج ها کشیدند .
(1) حافظ، از آن نقاش قضا امید آن هست که به مانند نقش سرویی که بر روی دست می کشند آن نگار را به دست من بر ساند
شرح ابیات غزل ( 235)
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر غزل : مجتث مثمن مخبون اصلم
*
خواجو کرمانی:به چشم رفته ما گر به صلح بازآید سـعادت ابـدی از درم فـراز آید
*
این غزل در زمان تسلط شاه محمود بر شیراز یعنی بین سالهای 765 – 767 به انگیزه وامید بازگشت شاه شجاع سروده شده است. و از فحوای کلام چنین بر می آید که حافظ کمال امیدواری و اطمینان به باز گشت پیروز مندانه او را داشته و هر آن در انتظار فتح شیراز به دست او بوده است. سابق بر این شخصیّت بزرگی اگر از مسافرت بر می گشت اهل بیت ودوستان او تا پشت دروازده شهر به استقبال او رفته واسب را و مرکب سواری او را آراسته در کنار جاده، در انتظار می ایستاد اند تا آن مسافر عزیز رسیده وبرآن سوار شود و به خانه خود باز گردد.بدین سبب حافظ چشم خود را به اسب سیاه وسفید تشبیه و می گوید این دیده را پیشاپیش لشکر خیالش که به استقبال او صف کشیده نگهداشته ام تا آن شهسوار برگشته و قدم بر دیدگانم یعنی اسب سیاه وسفید بگذارد.
شاعر در ابیات بعدی حالت چشم انتظاری خود را در مضامین مختلف بازگو کرده ودر مقطع کلام از خود نقش بند و دست وسر و نگار در بیتی یاد می کند که این کلمات باهم ارتباط دارند .
1- ما می دانیمشیراز مرکز سرو ناز است و سرو ناز در کمال آراستگی همیشه در ثلث انتهای بالای آن یک شاخه از مخروط برگها سر بیرون کرده و به نام دست سرو موسوم است .
2- همچنین می دانیم جماعتی از کولی ها کارشان حجامت وخالکوبی و نقش بندی بر روی دست وپا ی متقاضیان بوده به این نحوکه بوسیله خالکوبی یا با حنای خیس شده تصویر درخت و گل و حیوانات بر روی دست نوجوانان رقم می زده و از جمله نقش سر وناز را بر وی د ستها می کشیده اند .
به این ملاحظات حافظ می فر ماید از نقش بند قضا وقدر چنین انتظار دارم که همانطور که نقش سرو به دستم می کشد، کاری کند که دست من هم مانند دست سر و به قد سرو شاه شجاع برسد. این ابیات از لحاظ مضمون وانتخاب کلمات کاملاً تحت تأ ثیر ابیات مثنوی خسرو وشیرین نظامی است و حافظ دقیقاً مضمامین نظامی را در آنجا که داستان بازگشتن شیرین را نزد خسرو می سرایددر پیش چشم خود داشته است . در آن داستان مادر شیرین برای باز آمدن شیرین ( گلگون ) اسب ویژه خود را همزاد اسب شبدیز) شیرین بود با قاصدی به پیشواز دختر خود می فرستد و حافظ این موضوع را در بیتی می گنجاند و می گوید به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم …. و همینطور کلمات نقشبند و سرو ونگار را از بیات مثنوی خسرو وشیرین در باز گشت شیرین انتخاب و برای آن مضمون آفریده است. و شعرای دیگر نیز مشابه این مضمون ساخته اند از جمله خواجو کر مانی می گوید :
از کلک نقشبند ازل بر بیاض چهر آن نقطه های خال چه زیبا چکیده اند
در پایان مضمون بیت چهارم این غزل را سعدی در بیت زیر چنین سروده است و.
سر که نه در راه عزیزان بود بار گرانی است کشیدن به دوش
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

 

علی در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۸ نوشته:

ﺳﺮ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ رﻮﺩ
ﺑﺎﺭ ﮔﺮﺍنﺍﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ

 

سعید حبیب زاده در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۴ نوشته:

لطفا این بیت را اضافه کنید :
در انتظار خدنگش همی پزد دل صید
خیال آن که به رسم شکار باز آید
اصلاح خیال پختن در چند جای دیوان حافظ هم استفاده شده و پزد صحیح است نه برد یا پرد .
مثلا جای دیگه حافظ میفرماید :
خیال حوصله ی بحر میپزد هیهات
چه هاست بر سر این قطره ی محال اندیش

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۶ نوشته:

اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
در روزگاران دور، بازی چوگان از بازیهای مورد علاقه پادشاهان بوده است و عرفا سر انسان که نماد ذهنیت و منیت میباشد را گوی چوگان میدانند که انسان تسلیم شده در برابر اراده پادشاه یا خدا ، آن سر را بدون هیچگونه مقاومتی در اختیار حضرتش قرار میدهد تا آنرا به هر سوی که اراده کند براند ، حافظ می‌فرماید اگر سر ذهنی انسان که جهان را بر مبنای ذهنیت خود دیده و قضاوت میکند در اراده و اختیار خدا فرار نگیرد و انسان تسلیم اراده او نگردد ، تا هرچه را که خود صلاح بداند به انجام رساند ، پس این سر انسان به چه کار آید ؟ حافظ می‌فرماید این مطلب را از سر و بر مبنای ذهنیت خود بیان نمی کند و بلکه بر اساس دید و جهان بینی خدایی خود و در حالی که منویات قلبی اوست بر زبان می آورد .
مولانا نیز دررابطه با مضمون گوی و چوگان ابیات بسیاری سروده است از جمله ، درخم چوگانش یکی گوی شو ، تا که فلک زیر تو مفروش شود
و در غزل 1102 می‌فرماید، ،
عاشقان گوی اند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار
هرکجا چوگانش راند میرود
گوی را با پست و با بالا چه کار

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.