گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » رندان مست » ساز و آواز ۱

صدیق تعریف » عارف شیدا » آواز رامکلی (ابوعطا)

محمدرضا شجریان » رندان مست » ادامه ساز و آواز

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۸۳ » (سه گاه) (۰۶:۵۸ - ۰۸:۱۸) نوازندگان: فرامرز پایور (‎سنتور) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

گلهای جاویدان » شمارهٔ ۱۵۰ » (سه گاه) (۲۶:۲۰ - ۲۷:۱۴) نوازندگان: رضا ورزنده (‎سنتور) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » غوغای دل – اجرای خصوصی شجریان و کسایی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شهریار نوشته:

این شعر یکی از غزل های مهم حافظ است که سراسر در آن از سری که در سینه نهفته سخن می گوید. هرچند تعابیر مختلف و تفاسیر متناقض در مورد اشعار حافظ متداول است لیکن توجه شما را به معانی غیر عرفانی این غزل جلب می کنم: اگر سخن شناس باشی، خواهی دانست که ما را فتنه هایی در سر است که این غوغا از آن بر می خیزد. این همان چیزی است که مرا به تامل در کار دنیا واداشته است. این خمار و بی خوابی در شب تاریک نه حدیث من و دیروز و امروز است که صدها سال از آن می گذرد. نگه داشتن این آتش روشن در دل اشعار من است که مرا در نزد مغان عزیز داشته است. عمر من به سر آمده لیکن این صدا از دل من بیرون نمی رود.
متن این غزل را می توان به تعلق خاطر حافظ به میراث ایران باستان دانست و کلید آمیختن آن مضامین در لفافه ی معانی عرفانی را از این حیث بازشناخت.

بزرگمهر وزیری نوشته:

سال ها پیش ابراهیم خواجه نوری روان شناس و سناتور، برنامه ای در رادیو ایران داشت. که پیام نخست آن ، بیت سوم این غزل بود.
بسیاری از پژوهشگران این بیت را از دیدگاه روان شناسی ارزشمند می دانند.

ملیحه رجایی نوشته:

دنیی = دنیا ، این جهان
عقبی = آخرت
تبارک الله = احسنت، آفرین (صوت ، شبه جمله)
فتنه = امتحان سخت
اندرون = باطن
دیر مغان = محفل عارفان
دِماغ = مغز
سخن شناس = آگاه
نئی = نیستی ، نمی باشی
فرو نمی آید = پایین نمی آید
بنال = آگاه باش
از این پرده = نغمه های مطرب
به نواست = سر و سامان دارد
حق به دست شماست =حق با شماست
رفت عمر = عمر سپری شد
نوا = نغمه
معنی بیت ۲: من به این جهان و آن جهان توجهی ندارم. عجبا از این امتحان های سخت و رنج هایی که بر اثر عشق تحمل می کنیم چون دراندیشه و شور عشق هستیم.
معنی بیت ۴: ای رامشگر! راز دلم آشکار شد و عنان صبرم از دست رفت . آهنگی غمگین بزن که از این نغمه کار من سرو سامان خواهد یافت.
معنی بیت ۱۰: دیشب ترانه عشق تو با آهنگ ساز مطرب در دلم طنین انداز شد بطوری که هنوز انعکاس آن در فراخنای سینه ام باقی است.

حسین مامانی نوشته:

حافظ این شعر را در دوران جوانی نسروده، می توان از بیت قبل از آخر به این موضوع پی برد.
با توجه به این موضوع نمی توان برای این شعر معانی غیر عرفانی و صرفا دنیوی در نظر گرفت. اگر دقت شود در گوشه و کنار شعر از سوز دل و راز نهفته در سینه (شاید قرآن) سخن گفته که در بر دارنده مفاهیم عرقانی برای شعر است.

شادان کیوان نوشته:

کلمهُ “پرده” که دو بار در بیت چهارم آمده، ایهام ظریفی در خود دارد. پرده هم بمعنای پوشش و ستر است و هم بمعنای پردهُ موسیقی و آن چیزی است که امروز بیشتر به آن دستگاه موسیقی گفته میشود.
دلم زپرده برون شد هم بمعنای اینستکه راز دلم فاش شد و هم اینکه دلم ناساز شد مثل نوازنده ای که در یک ارکستر خارج از نت و دستگاهی که باید، بنوازد. پس مطرب را که اینجا مقامی بالا تر از نوازندگی صرف دارد را بکمک طلبیده تا در پناه آوای او که ناساز نیست و در پرده (دستگاه) است او هم به نوایی برسد. همین ایهام کم و بیش در بیت ماقبل آخر نیز وجود دارد.
“نوا “هم برای خود ایهام دارد و علاوه بر معنای ساده اش که همان به آب و نانی رسیدن و سر و سامانی گرفتن باشد، نام دستگاه یا پرده ای در موسیقی هم هست.
در بیت هشتم با توجه باینکه کلمهُ ” همیشه” افادهُ مثبت دارد و “نمیرد” نفی است، پس مصراع دوم را باید با مکثی بین “آتشی که نمیرد” و ” همیشه” خواند.

بی دین نوشته:

خانم رجایی در فرهنگ لغات فارسی این معانی در مقابل کلمه فتنه آمده است: ضلال, گمراهی, کفر, عذاب, بیماری, جنون, آشوب, امتحان‌کردن, آزمودن, گمراه‌کردن
شما به چه دلیل از بین تمام این معانی و معنی اولاتر که مسلماَ آزمون نیست، این معنا را انتخاب کرده اید. اگر دلیلی ندارد پس می توان هر معنی را در این جا قرار داد. دوستان، بجای ملالغت بازی و تعبیرهای دلبخواه بهتر نیست روش مند در مورد حافظ و دیوانش حرف بزنیم؟

مجتبی صادقی نوشته:

با سلام در بیت آخر بهتر است به جای
“ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند”
نوشته شود
“ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند!!
همانطور که ملاحظه میکنید در نمونه ی ذکر شده آسیبی به ساختار شعر نمی خورد در صورتی که نمونه ی اولی به ساختار شعر آسیب می زند!!

مسکین عاشق نوشته:

سلام
اقای بی دین جنابعالی پیاده شو باهم بریم کلمه فتنه یک کلمه کاملا عربی به معنی ازمون و امتحان سخت که این کلمه در قران کریم هم اومده : انما اموالکم و اولادکم فتنه.
یا علی مدد.

عبدالحسین نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان
اعتقاد براین است که هرجای دیوان لسان الغیب پیر مغان آمده منظور حضرت سید الشهدا(ع) میباشد.
به نظر در اینجا منظور از دیر مغان محضر امام حسین(ع) میباشد ومصرع دوم اشاره به حدیث پیامبر(ص) دارد که میفرمایند:ان فی قتل الحسین(ع) حرارة فی قلوب المومنین لا تبرد ابدا
همانا در کشته شدن امام حسین (ع) حرارت وشوری در قلب مومنین وجود دارد که تا ابد سرد نمیشود
موفق باشید

امین کیخا نوشته:

فضا به انگلیسی می شود space و به فارسی می شود اسپاش

علی نوشته:

عبدالحسین جان تعبیرت خیلی عالی و دقیق بود
کلی درگیرش شدم از دیروز…
ممنونم ازت

مهدی نوشته:

دربیت اخر بجای دیشب (دوشم ) که درنسخ دیگر امده صحیح تر می نماید
ندای عشق تو دوشم دراندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پرزصداست

محیّ نوشته:

واژه “فتنه” در بیت دوم به احتمال قوی به معنای “امتحان ” نیست. چون با معنای مصرع پیشین هماهنگی ندارد.
در مصرع پیشین و در کلیت شعر از یک بی سامانی و تشویش سخن گفته شده که از همین رو فتنه باید معنای “تشویش” و “بی سر و سامانی” را برساند.

این بیت می تواند اشاره ای به تعبیر عرفانی معروفی داشته باشد که برای غرق شدگان دریای معرفت حق جر او چیزی نمی ماند و التفات آنان دیگر به دنیا و بهشت و جهنم نیست و تنها او رامی جویند و بس.
همان طور که سعدی شیرازی نیز چنین سروده:
می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان
مرابه باده چه حاجت، که مست بوی تو باشم…

ناشناس نوشته:

آتشی که نمیرد هرگز یا آتشی که نمیرد همیشه
اشاره به چیست ؟
هر کسی از ظن خود شد یار حافظ
به ظن حقیر هم این مصرع شباهت شیرینی به فرمایش سید رسل محمد مصطفی دارد که “همانا در قتل حسین آتشی در قلوب مومنین است که هرگز خاموشی ندارد “

شمس الحق نوشته:

ناشناس عزیز همانگونه که فرمودی هرکسی از ظن خود …
واژۀ [همیشه] دنبالۀ آتشی که نمیرد نیست که بتوان مطابق میل شما بدل به هرگز گردد . همیشه در دل ماست ، همیشه اپتدای جمله بعدیست [ در دل ماست ] این آتش ، آتش عشق است و جناس آن با آتشیست که در دیر مغانست و همیشه روشن است برحسب اعتقادات زرتشتیان که ایرانیان اصیل یکتا پرستند و بر طبق مشاهدات اعراب بدوی آتش پرست نیستند و نبوده اند . پس ملاحظه میفرمایی که ارتباطی میان این آتش و آنچه حضرت فرمود وجود ندارد و ای کاش که می داشت و حافظ هم شیعه بود و ای کاش همه اهل عالم شیعه دوازده امامی می بود . اینک محض دلخوشی شما و خودم بیتی از غزلی از مولوی برایت میخوانم که راهی به دهی می برد به جهت نزهت خاطر مبارک شما :
هر کاتش من دارد او خرقه زمن دارد / زخمی چو حسینَستَش جامی چو حسن دارد

رضا از شیراز نوشته:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

بهروز نوشته:

تعبیر آقای عبدالحسین توهین به شعر به ادبیات و به حضرت حافظ بود.
نفسیر و تحلیل شعر مبنا و قاعده و حد و حدودی دارد دوست عزیز هر یاوه و گزافه ای که به ذهنمان برسد نباید آن را به زبان بیاوریم.

علی امیری نوشته:

این‌که سعی می‌شود اشعار حافظ و بزرگان دیگر را به هر نحوی که شده به مسائل دینی‌ای ربط دهند که هیچ ربطی به آن اشعار ندارند داستانی تازه نیست؛ اما انصاف داشته باشید و اشعار را به افتضاح نکشید.
مثلا اینکه دوستی گفته آتشی که در دل ماست شاید منظور قرآن باشد!!! هر کسی که یک شعر حافظ را خوانده باشد و در حد یک انسان کاملا معمولی درک ادبیات داشته باشد جای جای ادبیات حافظ و همین شعر میبیند که منظور از آتشی که نمیرد عشق است. اما نمیدانم از کجا؟ و بر چه پایه‌ای دوستی تصمیم میگیرد این آتش را قرآن ببیند. یا آن دوست دیگر که فرمودند منظور از پیرمغان حضرت امام حسین(ع) می‌باشد! کدام حافظ پژوهی به چنین نتیجه‌ی شگرفی رسیده است؟
اینگونه تعابیر پای منبری نه تنها به مقام بزرگان ادبیات ما لطمه می‌زد و تعابیر شگرف آنها را در حد موعظه‌ای ساده و بی‌پایه پایین می‌آورد بلکه به مقام بزرگان دین هم لطمه می‌زند و بسیاری را از آن بزرگان خسته و خدای ناخواسته زده می‌کند زیرا به هر طرف که می‌نگرند عده‌ای یا ساده دل و یا ناپاکدل آنها را به امامان نسبت داده‌اند از ترک دیوار گرفته تا شاهد ترک اشعار حافظ.

من الله توفیق

دکتر ترابی نوشته:

در بیت پایانی غزل ، دیشب بی گمان نادرست است و غزل را سست میکند( گناه قزوینی و غنی نیست، گناه کاتبانی است که در معنای دوشم در مانده بوده اند ) دوش مرا = دوشم
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند…..

فرهاد نوشته:

به نظرم شهریار نزدیکترین معنی شعر را اینجا نوشته است.
در این غزل مهم که میتوان از آن احوال آشفته حافظ را در زمان پیری دریافت، حافظ به مطالب مهمی اشاره میکند و یا خواهد کرد، و از پیش میداند که دیگران حرف او را نمیپذیرند. از اینروست که در بیت اول هشدار میدهد آنهایی که سخنش را درک نمیکنند سخن شناس نیستند. به روشنی میگوید که نه پابند دنیا است و نه پابند آخرت (عقبی)، و سپس در شگفت میشود (تبارک الله) از شورش و آشفتگی (فتنه) که در سرش افتاده است. حافظ خسته دل است، و گرایش/نیاز به آرامش دارد، ولی در درون او چیزی در جوش و خروش است که حافظ نمیداند چیست. حافظ میگوید که پرده (نوای) دلش تغییر کرده است (دلم ز پرده برون شد) حافظ از یک تحول درونی صحبت میکند که نظرش را تغییر داده است و مطرب را ندا میدهد که از این پس به این پرده بنوازد و با او هم نوا شود. میگوید که تا کنون به کار این جهان چندان توجه ای نمیکرده، اما چهره “تو” توجه او را به کار جهان جلب کرده است. افکاری دارد که دیر زمانیست (صد شبه) او را مشغول کرده و خواب را از او گرفته است. و به دنبال چیزی است (شرابخانه کجاست؟) که رمز این افکار پریشان را برایش روشن کند، همانند شرابی که خماری را فرو مینشاند. حافظ با طنز تلخی میگوید رنجی که کشیده است (خون دل) صومعه را آلوده کرده. او از صومعه روگردان است ولی برای آتش نامیرایی که در دل یافته، در دیر مغان گرامی شده است (او را پذیرفته اند). در اینجا اشاره ای به آن تحول میکند. در شعر دیگری میگوید، پیر مغان حکایت معقول میکند، معذورم ار محال تو (شیخ) باور نمیکنم. حافظ نمیداند چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی شنیده است (چه ساز بود؟) که با اینکه به پیری رسیده هنوز در سر آرزوها زنده کرده است (دماغ پر ز هواست) یا اینکه ندای عشق “تو” که دیشب به او رسیده بوده، هنوز در سینه اش طنین انداز است.
در این عزل حافظ بی قرار و نا آرام است. و به دنبال باده ایست که رمز این شوریدگی را بر او آشکار کند. در غزلی دیگر خواهیم دید که او به اشراقی که میجسته، رسیده، و با لحنی سرشار از آرامش راز دل و آنچه یافته است را بیان میکند.

چنگیز گهرویی نوشته:

معنی بیت دوم بسیا ساده و روشن میباشد .سرم در مقابل دنیا و اخرت سر فرو نمی اورد سرکشی و نا فرمانی و سر پیچی میکند و در مصرع بعدی این سرکشی و نا فر مانی در برابر دنیا را تحسین میکند .احسن به این نا فرمانی و فتنهای که در سر و اندیشه ما است.

تنگ طه نوشته:

معنی بیت دوم خیلی پیچیده است و قطعا معنی ظاهری مد نظر حضرت حافظ نبوده است . به نظر من حافظ دارد از هوای نفس که سرکش است و خود را بالاتر از هر چیزی است می داند می گوید و و اینکه خداوند این انسان اشرف مخلوقات را طوری آفریده که می تواند با عشق و شناخت معشوق حقیقی خود بر این نفس سرکش غلبه کند . البته در این راه محتاج پیر و راهنما می باشد که در بیت سوم به دعوای عشق و نفس اشاره می کند و در بیت بعد از مرشد می خواهد تا با نشان دادن راه به این دعوا خاتمه دهد .

حمید نوشته:

دوستان و بزرگوارن،
بعضا اشاره شده که منظور از بعضی ترکیبات و استعاره ها، حضرت امام حسین علیه السلام است. این حقیر که مذتی در این باب پژوهش مینمودم دریافتم که، حضرت حافظ و شیخ اجل و بسیاری دیگر به مذهب یا فرقه ای بودند که برادران اهل سنت بسیار نزدیک تر است تا تشیع. معنا و مفهوم واژه های مقدسی چون کربلا و عاشورا چنانچه در پستوی ذهن این استادان سخن بود، به لطف عمق مفهوم غزل ها می سرایدند…

امیر نوشته:

با سلام
جناب آقای عبدالحسین عزیز که معلومه زیاد در مراسم عزاداری امام حسین میری خدا وکیلی تو کدوم این مراسم و نوحه ها و منبرها حرف از شراب و ساقی و مطرب و می و ساغر و صهبا هست که حالا مضامین شعر حافظ رو به امام حسین و مذهب نسبت میدهید چه کسی گفته هرجا سخن از پیر مغان هست منظور پیامبر است آیا آنجا هم که میفرماید شیخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک و خطا پوشش باد باز منظورش پیامبره که حافظ به طعنه میگوید که آفرین این همه خطا رو در خلقت ندید ی.اشعار زیادی از حافظ هست که نشان میدهد حافظ به هیچ وجه انسان مذهبی نبوده مثل این که می فرماید گر مسلمانی به این است که حافظ دارد …. وای اگر از پس امروز بود فردایی که نشان میدهد که اعتقادی به قیامت و آخرت که جزء اصول دین هست نداره و خیلی اشعار دیگر .حافظ را آنطور که واقعیتش هست ببینیم نه آنطور که میخواهیم . با تشکر

زهرا نوشته:

دوستت دارم جیگر…

محّی نوشته:

جناب امیر شما هم از آن ور بوم افتاده اید! اینکه کسی ادعا کند حافظ اعتقادی به معاد نداشته، در تضادی آشکار با بسیاری از ابیات اوست!
جناب بهاالدین خرمشاهی در مقاله تحت عنوان”حافظ و انکار معاد!” به این دست تفاسیر طنزگونه از حافظ پرداخته است.

علی نوشته:

اوج توحید حافظ را می توان در این بیت جستجو کرد
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

این بیت اشاره به توحید صفاتی دارد که می گوید تمام صفات پسندیده و کمالی از آن سبب پسندیده اند که از منبع کمال سرچشمه گرفته اند.
به عبارت دیگر زیبایی دنیا نه ذاتی که عاریتی از حق تعالی است و اصلا زیبایی از سر آن زیبایی است که ناشی از نور خداییست . اما سخن دان نیستیم و فکر می کنیم که خطاست.
بیت دوم هم اشاراتی به عبادت احرار دارد که از سر سود و زیان عبادت نمی کنند. بلکه عشق الهی و وصال یار آنها را از خود بیخود کرده است

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سعدی در بدایع می گوید:
اگر مراد تو ای دوست، نامرادی ماست،
مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست
به روی خوب بگفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

عراقی می سراید:
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
به جست و جوی نگاری که نور دیده ی شماست

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

نخفته‌ام ز خیالی …………………………
خُمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست؟

که می‌پزم، شبهاست!: ۱۳ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

که می‌پزم شب و روز: ۲ نسخه (۸۰۳، ۸۴۳)

که می‌پزم شبها: ۶ نسخه ( ۲ نسخۀ متأخر: ۸۵۴، ۸۷۵، ۳ نسخۀ بسیار متأخر: ۸۹۴، ۸۹۴، ۸۹۸ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ)

که می‌پزم هیهات!: ۳ نسخه (متأخر: ۸۶۴، بسیار متأخر: ۸۹۴ و ۸۷۴؟)
که پخته‌ام هیهات!: ۱ نسخۀ متأخر (۸۶۷)

که می‌پزد دل من: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

از ۲۷ نسخهای که غزل ۲۶ را دارند این بیت در یک نسخۀ بسیار متأخر مورخ ۸۹۸ نیست. نسخه‌های مورخ ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۲ و ۸۲۴ خود غزل را ندارند.
**************************************
**************************************

محسن نوشته:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن,شناسنه ای_جان من_خطا اینجاست
این,بیت الغزل,شعر است و در نهایت ایجاز سروده شده
ندیدم خوش تر از شعر تو حافظ
به قرانی که اندر سینه داری

برگی از کتابی بینام نوشته:

درود دوستان
براستی که زیباترین،کامل ترین و درست ترین تعریف و تعبیر رو در مورد حافظ از شاملو خواندم
شاملو نوشته بود عمری در اشعار گذشتگان تحقیق کردم و شاعر تر از حافظ ندیدم. شاعری که عمری کفر نوشت و مردم عبادتش کردند و بر اشعارش تغعل زدند….

حافظ از لحاظ اندیشه و عقیده از خیام پیروی و تقلید می کرد و به نوعی نیست گرا بود.فقط خیام بی پرده می نوشت اما حافظ شدیدا رندانه… ..

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
دراین غزل حضرت حافظ خصلت و ویژگی اخلاق خویش رابیان می دار.
حافظ یک عالم دانا اهل شریعت واهل طریقت بود از علمای بی عمل تقلیدگرا وازصوفیان دنیادار بیزاری می جست وتنفرداشت. وازمتشرعین تنقید می نمود.
دربیت اول :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
ای متشرع هرگاه سخنی از اهل دل یعنی اهل طریقت شنیدی برآن خورده مگیر ومگوکه خطاست . خطا در این است که استعداد درک این سخنان در تو نیست.
دربیت دوم به صراحت میگه :
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
به ضابطه های عالم دنیاوآخرت هیچ اعتنای ندارم . احسنت براین افکار آشوبگرانه ی که در سرمن
بیت هفتم
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
خون دلم از ریا کاری صوفیان وشیخان در خانقاه به جوش آمده زمین صومعه را آلوده کرده است .کارنیک وخداپسندانه است اگروجود مرا به باده شست وشودهید

علی عباسی نوشته:

حافظ کلمات صدا و ندا را در معنی درست خود بکار برده…امروزه این دو کلمه باشتباه استفاده میشوند

مهدی نوشته:

سلام
در بیت هفتم ابتدای مصرع دوم، واژه،،گرش،، صحیح میباشد
گرش به باده بشویید…
در بیت نهم بنده احساس میکنم که کلمه،، راز،،با توجه به هم معنایی با واژه پرده صحیح تر بنظر میرسد اگر چه واژه،،ساز،،هم صحیح است
چه راز بود که در پرده میزد آن مطرب

روفیا نوشته:

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
عجب ارواح سرکشی داشتند این بزرگان!

روفیا نوشته:

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
سراپای زندگی زمینی بیش از یک شب تاریک نیست،
خدا کند فضای سینه تا صبح فردا پر از پژواک ندای عشق بماند…

هدی نوشته:

به هدی(خودم):
تو هم ابتدا فنون “طغیان روان” را بیاموز
و سپس روح پاک خودت را سرکش کن
تا نیازت به ستایش سرکشی روح بزرگان نباشد…
و آیندگان تو را به سرکشی روانت بستایند
اگر ظلوم و ستمگر نبودی بار امانتی را که همه از حملش فراری شدند نمی پذیرفتی
و حالا که از اول بنا را بر سرکشی و طغیان و یگانگی گذاشته ای چرا این کوه و دشت و بیابانی که از تحمل آن بار سرباز زدند تو را مشغول و ایستا داشته و نمی گذارد به سرکشی ات ادامه دهی؟
حرف مرد نباید دو تا باشد هدی!
تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری…

کدام دو واژه، هم معنی نیستند | مرندی نوشته:

[…] گنجور » حافظ » غز&#160… ganjoor.net › حافظ › غزلیات غزل شمارهٔ ۲۱. با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید. …. واژه “فتنه” در بیت دوم به احتمال قوی به معنای “امتحان ” نیست. چون با معنای …. بیت دوم هم اشاراتی به عبادت احرار دارد که از سر سود و زیان عبادت نمی کنند. […]

محمد ضیااحمدی نوشته:

به نظر میرسد بیت اول طرف خطاب بمعاندین و احتمالا امیر مبازالدین محمد حاکم ظالم شیراز است که او نا آگاه و بی سواد وید ذوق شعری معرفی میکند

آرش نوشته:

من در جای جایه شعر حافظ اردات ایشان به اهل بیت رو میبینم. پیر مغان در شعر حافظ همان سیدالشهدا هست. و قدح می قرآن میباشد. حقیقت این است میخوای باور کنی میخوای نکن. دلیل اینکه حافظ مستقیما اسمی از حسین (ع) نیاورده همان دلیلی است که در قرآن نامی از ایشان نیست. ولی آیات زیادی در رابطه با ایشان است. مثلا خداوند درسوره صافات میفرمایند : وفدینه بذبح عظیم.

*فرزاد فرازی *یزد نوشته:

آنچه از این غزل حضرت لسان الغیب برداشت می شود به غیر از معنی ظاهری که ادب دوستان و ادب پیشگان واقفند معنی باطنی و به عبارتی معنی عرفانی این غزل است..که در باطن آنچه عیان وبیان است سیر در عالم عرفان را بیان میکند و رسیدن به آنچه که حق است و یا همان تکامل آدمی که آخرین مرحله عرفان است و ملحق شدن به خداوند یکتا وپشت پا زدن به تعلقات دنیای فانی و به عبارتی جلوه و جمال حق را در نظر داشتن و به تماشای حق نشستن است.با توجه به این بیت که می فرماید:/سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست/ و در بیتی دیگر: /مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست /ودر آخر که می فرماید:/ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست/.

روفیا نوشته:

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
***
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر را که یادتان هست؟
این روزها میگویند آدم ها در دریافت اطلاعات محیط سه نوع استراتژی دیداری و شنیداری و لمسی دارند!
به بعضی ها صدا بیشتر اثر می کند، برخی به تصویر حساسند و عده ای باید لمس کنند!
حافظ دردانه گویا به صداهای محیط حساس بوده است، آن دلبر پیرهن چاک نیز غزل میخوانده، بعدش هم آواهایی حزین در گوشش نجوا کرده است!
ای کاش می شنید پس از صدها سال هنوز طنین از بر کردن اشعارش در این گنبد دوار ماناست!!

م. تقی پور نوشته:

درود دوستان
جناب عبدالحسین
جناب حافظ از این تعبیرهای سست و بی مایه بدور هستند
بهتر است حافظ را از حافظ بشناسیم
بیت دوم نشان می دهد حافظ این غزل را در دوران بعد از میان سالی سروده اند و از نظر فکری بسیار پخته سروده اند
این بیت معنی بسیار ساده ای دارد
سرِ من در برابر دنیا و آخرت برای تسلیم فرو نمی آید . آفرین بر این آشوب هایی که در اندیشه ی من است

حسین ،۱ نوشته:

در بیت دوم ، اگر خوانده می شد : سرم به دنیی و عقبا فرو نمی آید به نظرم زیبا تر می آمد ، دنیی را اگر دنیا بخوانیم به وزن شعر لطمه می خورد ولی” عقبی“ را میتوان عقبا خواند دو دیگر آنکه در
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست ،
صومعه آلوده شده و باید شستشو شود ، اینجا ”گرم “ به مانای ”اگر مرا“ آمده یعنی حافظ را باید شستشو داد
گرش به باده بشویید ، به نظر درست تر می آید

نادر.. نوشته:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود،
“رخ تو” در “نظر من” چنین خوشش آراست ..

مهدی نوشته:

در بیت هفتم علیرغم نظر دوستان که “گرم” را “اگر مرا” برداشت میکردند و تصحیح آن را “گرش ” اعلام میکردند باید گفت که منظور در اینجا “اگر هم ” میباشد یعنی اگر هم آن را با باده بشویید و نیازی به تصحیح لسان الغیب نیست

بهروز قاسمی نوشته:

درود بر صاحب‌نظران
به نظر من، سخن از کفر و دین یا شیعه و سنی و… خواندن حافظ، کوچک شمردن و بستن دست و پای اوست، اگر من، تو و او می‌توانستیم به افکار حافظ پی ببریم، حافظ، حافظ نمی‌شد، او انسانی با روحی بزرگ، آگاه، سرکش و عصیان‌گر است، خون (نجس) به‌جوش‌آمده، ریخته بر کف می‌کده، (مکان نجس) و شستن نجس با نجس و به پاکی رسیدن، تصویری به این پیچدگی در ذهن او، و تودهنی زدن به شیخ و شاه وصوفی ومفتی در این سخن، او را سرآمد دگراندیشان جلوه داده است، آن وقت ما تعمیم بدهیم که فلان‌جا منظورش این و آن بوده، گویا خود می‌دانسته که ما در کجاها دچار سردرگمی در کلامش می‌شویم و این نشان از عظمت اوست.

رضا نوشته:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست این غزل پُرمایه ونغز،یکی ازپخته ترین غزلهائیست که حافظ عزیز،احتمالاً دراواخرعمرگرانمایه ی خویش سروده وسعی کرده جهان بینی ونگرش خودرابی پرده ولی پروااعلام کند.گویا خودمی دانسته که مخاطبین درموردِسخنان ِ اوبرداشت های مختلف خواهند کرد. بنابراین ازهمین ابتدای سخن، به متعصّبین، متشرّعین ِ یکسونگر وخام اندیشانی که دوست دارند درشهرت واعتباردیگران سهیم شوند هشدار داده که قصدِ مصادره کردن اوراننمایند واوراهمانگونه که هست ببینید نه آنگونه که دلخواهِ آنان هست.
امّا هیهات! که این رویّه ی خودخواهانه وسودجویانه همچنان متداول بوده وهست وبرداشتهای منفعت طلبانه ازاشعاراو تمامی ندارد!. یکی ازمهمترین دلایل این اتّفاق، محبوبیّت ودوست داشتنی بودنِ حافظ است. هیچکس نمی خواهد اورا ازدست بدهد. هرکسی باهر عقیده ای دوست دارد حافظ را درجمع همفکران خودببیند وای بسا ازسفره ی گسترده ی اعتبار ومحبوبیّتِ اوکام خودراشیرین کند.
حافظ شاید خودنمی دانست که روزی فراخواهدرسید و او دوست داشتنی ترین ومحبوب ترین شاعرجهان خواهدبود!
اهل دل:رندان،عاشقان واهل شعروادب. اهل دل کسانی هستند که باحوادثِ پیرامونی خودراهماهنگ می کنند، متعصّب نیستند،خشکه مغز وعبوس نیستند ودربرابراندیشه های مخالفین ، ازخودانعطاف نشان می دهند. خودرا حق مطلق نمی پندارند ودرکناردگراندیشان به صلح وصفا زندگی می کنند.
نه ای: نیستی
معنی بیت: زمانی که سخنان ِ اهل شعروادب ومعرفت رامی شنوی، بادقّت گوش فراده ومنظور ومقصود آنها را دریاب. آنگونه برداشت نکن که خودت دوست داری! اگرغیراین باشد توسخن شناس نیستی جان من خطا وایرادِ کارتو دراین نکته هست.
یکی ازویژگیهای بارزحافظ این است که اصلاً باآنها که استعدادِ درک ِسخنانش راندارند جرّ وبحث نمی کند وآنها رابه حال خود رها می دارد.
سرتسلیم ِ من وخاکِ درمیکده ها
مدّعی گرنکند فهم سخن،گوسروخشت
سرم به دُنیی و عُقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
دنیی: دنیا. به سببِ آنکه به وزن شعرلطمه نخورد باید همان دنیی خوانده شود.
عُقبی:عقبا،عاقبت، آخرت
تبارک اللّه : مرحبا،آفرین
فتنه: آشوب ،شورش. فتنه در عربی: به معنای آزمودنست امّا دراینجا همان آشوب است.
معنی بیت: نه به دنیا ومظاهرفریبنده ی آن دلبسته ام نه امیدی به آخرت وروز رستاخیز دارم. طمع دنیا وبهشت ندارم. مرحبا به این عصیانگری وحسّ ِ شورشی که نسبت به دنیادوستی وآخرت دارم.
حافظ یک عصیانگر وشورشی ِ حقیقیست. اوبه زندگی وپیرامون خویش ازدریچه ی خاصّی می نگرد. اودرهیچ چارچوبی آرام نمی گیرد. اودرپشتِ هیچ مرز ومذهبی منتظرنمی ماند. اوجویای حقیقت است نه جویای راحتی ونعمت وبهشت، وتا بدان دسترسی پیدانکند آرام نمی گیرد. جالب اینکه حافظ ازاین روحیّه ی شورشی که داردنه تنهاناراحت نیست بلکه رضایتِ خاطرنیز دارد وبه خود آفرین واَحسنت می گوید.
حافظِ بی باک وعصیانگر، فرزندِ خَلَفِ همان آدم وحوّاست که به سببِ کنجکاوی وتجربه کردن ِ گناه، دست به ریسکی بزرگ زده و ازبهشت ونعمتهای فراوانش چشم پوشی کردند! حافظ نیزبه همان سیاق وباهمان کنجاوی،همه چیز را به زیر سئوال وتردید می کشد تا به حقیقتِ زندگانی دسترسی پیدا کند. برای او هیچ چیز تقدّس ندارد!.چراکه تقدّس،نقد را برنمی تابد وبا پُتکِ تکفیر هرنقد وانتقادی راسرکوب می کند!
حافظ همه چیزرا به بادطنزوتمسخرمی گیرد تاحقایق ِ نهفته وپوشیده شده را عُریان سازد! درنظرگاهِ اوگناهی زشت ترازمردم آزاری وجود ندارد، اوشهامتِ آن را دارد که برای کشفِ حقیقت دست به گناه بزند!
پدرم روضه ی رضوان به دوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم!
هم او که دندان طمع ِ بهشت را ازریشه کنده، اوکه مردم آزارنیست وعشق ورزی راسرلوحه ی همه ی اموراتِ خویش قرارداده، صاحب شهامتی ستودنی شده و ازهیچ چیزنمی ترسد. اومی داند واطمینان دارد که خداوند دوستی مهربان ورحیم وبخشنده است وآنقدربزرگوار وکریم هست که بتوان دربرابر اوهمچون یک دوست نشست وصحبت کرد. بااین نگرش است که گهگاه باخدانیزگُستاخانه دردِ دل می کند:
این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است؟
کاین همه دردِ نهان است ومجال آه نیست.
اویقین دارد که خداوند آنقدرکه از فریبکاری، چاپلوسی وبُزدلی ِ بندگانش به خشم می آید ازاین گستاخی خشمگین نخواهد شد.
در اندرون ِ من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ گرچه ازاین کنجکاوی ِ بی پایان رضایتِ خاطر دارد امّا خودش نیز درحیرت است که این چه معمّایست واین چه رازیست درحالی که اوساکت وخاموش است همچنان دردرونِ او شورشی برپاست واورابه عصیان وآشوب دعوت می کند؟!
البته دراینجا حافظ نکته ی بسیار باریکترازمویی را بیان کرده وآن اینکه: خداوند خودش این کنجکاوی ِ جسورانه و تمام ناشدنی را دردرون انسانهاتعبیه نموده است! گویا خداونداز کنجکاوی متهوّرانه ی مخلوقاتِ خویش، که همه چیز را درراستای کشفِ حقیقت به چالش می کشند خرسنداست.
بنظرمی رسد خداوند، بندگان ِ خطاکار ترسو، بُزدل وچاپلوس رادوست ندارد وبرعکس ازبندگان جسور وکنجکاوی مثل حافظ که فراشمول به انسانیّت عشق می ورزند وشهامتِ به نقدکشیدن ِ همه چیز را دارند به وَجد وسرورمی آید. کسی چه می داند؟ شاید فتبارک اللّه گفتن خداوند به انسان، ازهمین منظربوده باشد! وگرنه بندگانی که فکرواندیشه ی آنها ازحدودِ شکم وشهوت فراترنمی رود وبرای رفتن به بهشت، چه ریاکاریها وچاپلوسی هایی که نمی کنند سزاوار “فتبارک اللّه” نیستند بلکه چندش آور ومشمئزکننده نیزهستند. هیچ تردیدی دراین نیست که خداوند بیش ازهمه اززُهدِ ریایی بیزار ومتنفّراست.
کسی که بی هیچ منظوری نه به سببِ ترس ازدوزخ ونه به طمع بهشت، به همنوعان خویش عشق ورزی می کند، ارزشمندترازکسی است که ازترس آتش دوزخ ویا به طمع بهشت کاری را انجام می دهد.
حافظ معتقداست که این حسّ ِ عصیان وشورش که دروجودِ اوموج می زند،لطف وعنایت خداوند یست! ازهمین رو دربیتِ پیشین به روحیّه ی آرام ناپذیرخویش تبارک اللّه می گوید.
حافظ مکن ملامتِ رندان که درازل
ماراخدا زِ زُهدِ ریا بی نیازکرد.
دلم ز پَرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
دلم ز پرده برون شد: دلم ازپرده برافتاد، رازدلم آشکارشد.
هان: شبه جمله ای برای هشدار دادن، تأکید در امرِ بِنال
ازاین پرده: اصطلاحی درموسیقی، ازاین آهنگی که می زنی
کارما به نواست: حالمان بهترمی شود. ضمن آنکه “نوا” هم به معنای سر و سامان،هم به معنایِ آوای موسیقیست.
معنی بیت: اسرارپنهانی من(جهان بینی واعتقادات من، عشقبازی من) آشکارشد ومتشرّعین ومتعصبیّن برعلیه من شوریده اند(مورد تهدید وتکفیر وآزارقرارگرفته ام) ای مطرب کجایی که دراین لحظات به تونیازمندم. شروع به نواختن کن که ازاین آهنگی که می زنی دلم آرامش پیدا می کند.
وصفِ رخ ِ چوماهش درپرده راست نآید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رُخ تودرنظرمن چنین خوشش آراست
این بیت عارفانه ترین وعاشقانه ترین بیتی هست که حافظ خطاب به معشوق اَزلی سروده است.
التفات: توجّه
معنی بیت: اگرتونبودی، این جهان باهمه ی زیبائیهایش اصلاً هیچ ارزشی برای من نداشت. ازبرکتِ وجودِ توست که همه چیزخیال انگیز وزیبا بنظرمی رسد. تمام زیبائیهای این جهان فروغی از رُخسار دلرُبا وزیبای توست.
این همه عکس مِی ونقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که درجام افتاد.
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خُمارصدشَبه دارم شرابخانه کجاست
خیال پختن: آرزو در دل پروراندن.
خُمار: سستیِ ناشی از ننوشیدن شراب
معنی بیت: خیلی وقت است که ازفکرو خیال عشقِ معشوق، خواب به چشمانم نمی آید، “شراب لازم” هستم تا کمی بیاسایم راه شرابخانه رانشانم دهید.
زاهداگربه حور وقصور است امیدوار
مارا شرابخانه قصوراست ویار حور
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
صومعه: عبادتگاهِ صوفیان. حافظ که نه به صومعه می رفته ونه به مسجد، دراینجا به منظور خَلق ِ یک مضمون وطعنه زدن به صوفیان است که می فرماید:
گرم: اگرهم.
بعضی چنین برداشت کرده اند که گرمرا به باده بشوئید. درصورتیکه صحبت ازآلوده شدن ِ صومعه هست ومنظورحافظ این است که اگرهم صومعه رابه باده بشوئید حق دارید.
حق به دست شماست: ایهام دارد : اوّل اینکه اگرصومعه رابه باده بشوئید شما دارید کارخوبی می کنید. دوّم اینکه زمانی که شما مشغول شستن صومعه هستید باده دردستان شماقراردارد واین باده همان “حق” است که دردستِ شماست.
معنی بیت:
ای صوفیان ،اینگونه که دل من ازدست ریاکاری وفریبکاری شما خون آلود است، صومعه ی شماراهم خون آلود کرده ام(نجس کرده ام) شماها که اینقدربه طهارت ونجاست اهمیّت می دهید، حق دارید اگرهم در ودیوار صومعه رابا باده بشوئید! ضمن آنکه وقتی صوفیان شروع به شستنِ صومعه با باده کنند، باده ای که دردست دارند ازطرف حافظ “حق” شمرده شده است. به عبارتی حافظ ازهمه سو صومعه وصومعه داران را باتوپخانه ی طنز وطعنه وکنایه به توپ بسته است‌!
البته این به توپ بستن ها نه ازسرکینه وخصومت، بلکه در راستای آگاهسازیست. آگاهسازی مردمی که فریب خورده ودردام ِ این شیّادانِ حُقّه بازگرفتارشده اند.
باده وشراب درنظرگاهِ صوفیان نجس است. حافظ ازروی تمسخر ومزاح به صوفیان پیشنهادمی دهد که خون دل مرا با باده بشوئید باده خوب تمیزمی کند!
امّا ازاین جهت که باده درنظرگاهِ حافظ بهترین تمیزکننده ی رنگِ ریاست، به صوفیان پیشنهادمی دهد که اگرشراب وباده راهمانندِ زرتشتیان ومسیحیان واردِ صومعه کنید وشروع به باده خواری کنید اندک اندک ریاکاری وتظاهررانیزبه کنارگذاشته وبه پاکی می رسید!
دلم زصومعه بگرفت وخرقه ی سالوس
کجاست دیرمُغان وشرابِ ناب کجا؟
از آن به دیر ِمُغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
ازآن : ازآن رو
دیرمُغان: عبادتگاهِ زرتشیان
این بیت نیز ازآن بیتهای بحث برانگیز است. حافظ دراینجا به صراحت، ارادت وتعلّق ِ خاطر خودرا به مذهبِ نیاکانمان نشان داده است. امّا آنهایی که از نیاکانمان دل خوشی ندارند براین باورند که منظور از” دیرمُغان” مَحفل ِ اُنس واُلفتِ عارفانِ مسلمان است نه عبادتگاهِ زرتشتیان!! درصورتی که مطابق تمام لغتنامه ها دیر مُغان همان عبادتگاه ومعبدِ زرتشتیان است نه چیزدیگر.
معنی بیت: ازآن رو من درمعابدِ زرتشتیان حُرمت و جایگاهِ ویژه ای دارم که آن آتشی را که زرتشتیان مقدّس می شمارند وهرگزخاموش نخواهدشد،بی وقفه وهمیشه دردل من بوده وخواهدبود. حافظ مثل همیشه ازاین آتش دومعنی گرفته است. یکی همین آتش معابد زرتشتیان ودیگری آتش عشق. حافظ این دورا بگونه ای درآمیخته است که معنای سوّمی نیزدراین میان تولید شده وآن اینکه: آتش ِمعابدِ دیرمغان نیزدرواقع همان آتش‌عشق زرتشتیان است که به اهورامزدا دارند. باید یادآورشد که زرتشتیان ازنگاهِ اعراب آتش پرست معرفی شده اند وگرنه هرگزآنها آتش پرست نبوده وقبل ازاعراب توحیدی وخداپرست بودند. واین ازافتخاراتِ باستانی ماست که ازابتدا آن زمانی که اعراب بُت های گوناگون می پرستیدند نیاکانِ ما موّحد وخداپرست بودند.
گرچه ابیاتِ زیادی دردیوان حافظ وجود دارد که بصراحت حاکی ازاین است اوارادتِ خاصّی به زرتشت و دین نیاکانمان داشته است.
آن روزبردلم درمعنی گشوده شد
کزساکنان درگهِ پیرمُغان شدم
امّا این ابیات اثبات کننده ی این موضوع نیست که حافظ به دین زرتشت گرویده بود. بنظرچنین می رسد که حافظ به همه ی فرهنگ ها،مکتب ها ومذهب ها توجّه داشته، لیکن درنهایت به یک نوع آزاداندیشی رسیده است. دین اوعشق وانسانیّت ومذهب اومهرورزیست.
من نخواهم کرد ترک لعل یار وجام می
زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است.
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دَماغ پُر ز هواست
پُرزهوا: پر ازامید و آرزو و خیال است.
ساز: آلتِ موسیقی مثل تارونی و…..
پرده: موسیقی،تغییرارتعاشی میان دونُتِ موسیقی
دماغ : ذهن،مغز،مشام
معنی بیت: مطرب چه نوع سازی می زد؟ چه مهارتی داشت وچه ارتعاشی باتغییرنت ها ایجاد می کرد که هنوز که هنوزاست بااینکه عمرم بسرآمده، ازیاد وخاطرمن بیرون نرفته،مشام وذهن من پرازآرزوها وخیالات است.
آهنگی که شاعراز یک مطربِ ماهرشنیده، بسیارخیال انگیز بوده که درضمیرشاعرماندگارشده است. این مطرب می تواند همان مطرب عشق بوده باشد که ساز ونوایش درهمه ی زمانها درگوش عاشقان طنین خیال انگیز می افکند.‌
مطرب عشق عجب سازونوایی دارد
نقش هرپرده که زد راه به جایی دارد
ندای عشق تودیشب دراندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوزپُرزصداست
پُرز صداست: پر از ندای عشق است.
دیشب می تواند همان روز ازل وروز خلقت بوده باشد. آن روز که معشوق اَزل با دستان مهربان خویش، گِل وجود ِ آدمی رابا باده ی عشق ومحبّت می سرشت.
آهنگ ِ عشق ومحبّتِ تو دیشب درضمیر من پیچید وجاودانه شد. هنوز که چندین زمان وچندین سال سپری شده، فضای سینه وجان من پُرازشور وغوغاست.
آتش عشقی جاویدان در درونِ سینه ی چون دیگ جوشان من روشن شده که هرگزخاموش شدنی نیست.
درازل دادست ماراساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که مدهوش آ جامم هنوز

مزدک نوشته:

روشن است که آن آتش نامیرا همان عشق (حافظانه) است و گواه آن در واژه ی «دل» است که جایگاه این آتش شمرده شده و در ستیز با خرد سرد و مغز خُنک بوده ( یونانیها دل را جایگه احساس و اندیشه٬ و مغز را ابزار خنکساز خون میدانستند و این باور در جهان باستان گسترش یافت و در قران هم آمده « لهم قلوب لا یفقهون بها» ). ولی خاستگاه این سخنواره « آتش ابدی» از دین بهی ( همان زرتشتی و آیین مغی) است که کوشش آنها بر پاینده داشتن آتش بوده که نماد باشش‌ و حضور خداوند در این جهان بخود تاریک و سرد است. برای همین آتشکده هایی بر روی گسل های نفت و گاز ساخته شده بوده که نیازی به هیزم نداشته و آتش آنها پاینده بود ( ولی خب تا زمانی که یورشگران آنها را ویرانستند)

نواب نوشته:

با سلام
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست
در این بیت بنده احساس می کنم که میخواهد بگوید
صومعه از خود وجودم که اه و ناله و بدبختی است، پر شده و این مسری می باشد پس با آب مخصوص منو بشویید و دوری کنید

کانال رسمی گنجور در تلگرام