گنجور

 
حافظ

کِلْکِ مُشْکینِ تو، روزی که زِ ما یاد کُنَد

بِبَرَد اَجْرِ دو صَد بَنْدِه کِه آزاد کُنَد

قاصِدِ مَنْزِلِ سَلْمیٰ که سَلامَت بادَش

چِه شَوَد، گَر بِه سَلامی، دِلِ ما، شاد کُنَد؟

اِمْتِحان کُن! کِه بَسی گَنْجِ مُرادَت بِدَهَنْد

گَر خَرابی چو مَرا، لُطْفِ تو، آباد کُنَد

یا رَب! اَنْدَر دِلِ آن خُسْروِ شیرین اَنْداز

کِه بِه رَحْمَت، گُذَری بَر سَرِ فَرْهاد کُنَد!

شاه را بِهْ بُوَد اَز طاعَتِ صَدسالِه و زُهْد

قَدْرِ یک ساعَتِه عُمْری کِه دَر او، داد کُنَد

حالیا، عِشْوِهٔ نازِ تو، زِ بُنْیادَم بُرْد

تا دِگَربارِه، حَکیمانِه، چِه بُنْیاد کُنَد

گوهَرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُسْتَغْنی‌ست

فِکْرِ مَشّاطِه، چِه با حُسْنِ خُداداد کُنَد؟

رَه نَبُرْدیم بِه مَقْصودِ خود اَنْدَر شیراز

خُرَّم آن روز که «حافِظ»، رَهِ بَغْداد کُنَد

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۱۹۰ به خوانش فریدون فرح‌اندوز
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۱۹۰ به خوانش فاطمه زندی
همهٔ خوانش‌هاautorenew
غزل شمارهٔ ۱۹۰ به خوانش افسر آریا
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
اوحدی مراغه‌ای

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند

هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من

برساند خبری خیر و دلم شاد کند

هرگز از یاد من خسته فراموش نشد

[...]

کلیم

چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند

بدلم هر مژه را خنجر جلاد کند

رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس

کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند

خاک ارباب ریا را ز رواج باطل

[...]

صائب

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

[...]

طغرای مشهدی

کی ز بیداد تو، عاشق به کسی داد کند

نیست فریادرسی، بهر چه فریاد کند

مجذوب تبریزی

بشنو از من سخنی کز غمت آزاد کند

به یقین شاد شود هر که دلی شاد کند

به‌تر از طاعت صد ساله درویشان است

نیم ساعت که شهنشاه در او داد کند

ذوق سربازی شیرین چو فتد بر سر عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه