گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » سروچمان » ساز و آواز (درآمد ماهور،گشایش، حصار ماهور، خاوران، بسته نگار)

علی زند وکیلی » عبور از مه » تصنیف خوش است خلوت (نوا)

محمدرضا شجریان » سروچمان » ساز و آواز (شکسته ، جامه دران)

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۱۷۰ » (شور) (۲۴:۴۱ - ۲۷:۴۲) نوازندگان: پرویز یاحقی (‎ویولن) خواننده آواز: مرضیه سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » ندای میخانه – اجرای خصوصی شجریان و مشکاتیان به تاریخ ۱۱ آذر ۶۱

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر وزیری نوشته:

تشبیه سوسن و ده زبان در بیت آخر در غزل ۱۷۵ نیز آمده است:
«ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد»

👆☹

مهدی میرزارسول زاده نوشته:

وزن اشتباه نشخیص داده شده است . مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

مصراع دوم بیت چهارم ، بر آن دیار درست تر مینماید.

👆☹

روفیا نوشته:

همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در ان سرای که طوطی کم از زغن باش

شیخ محمود شبستری هم چنین روزگاری رو توصیف کرده :
شد ابلیست امام و در پسی تو
بدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو
کرامات تو گر در خودنمایی است
تو فرعونی و این دعوی خدایی است
کسی کو راست با حق آشنایی
نیاید هرگز از وی خودنمایی
همه روی تو در خلق است زنهار
مکن خود را بدین علت گرفتار
چو با عامه نشینی مسخ گردی
چه جای مسخ یک سر نسخ گردی
مبادا هیچ با عامت سر و کار
که از فطرت شوی ناگه نگونسار
تلف کردی به هرزه نازنین عمر
نگویی در چه کاری با چنین عمر
به جمعیت لقب کردند تشویش
خری را پیشوا کردی زهی ریش
فتاده سروری اکنون به جهال
از این گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجال اعور تا چگونه
فرستاده است در عالم نمونه
نمونه باز بین ای مرد حساس
خر او را که نامش هست جساس
خران را بین همه در تنگ آن خر
شده از جهل پیش‌آهنگ آن خر
چو خواجه قصهٔ آخر زمان کرد
به چندین جا از این معنی نشان کرد
ببین اکنون که کور و کر شبان شد
علوم دین همه بر آسمان شد
نماند اندر میانه رفق و آزرم
نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم
همه احوال عالم باژگون است
اگر تو عاقلی بنگر که چون است

👆☹

کمال نوشته:

باسلام به فرهیختگان شعروادب

فالی درمدح این شعر:
ای صاحب فال،گویا،افسرده وغمگین
هستیدوازموضوعی رنج می برید،،،،،،،،،
نسبت به عزیزی که داریدبدبین نشوید،
بلکه ببینیدچه کسانی اوراتحت تأثیر،،،،
قرارداده اندورفتارهای نادرست اورابه،
اوگوشزدکنیدتارفتارهای خودرااصلاخ
کند،لازم است شمادررفتارهایتان رازدار
تروآگاهانه تربرخوردکنید.یادتان ،،،،،،،،،،
دوستدارشماست،نگران نباشید.

👆☹

کیانوش پدرود نوشته:

بیتی از جامی باقی مانده که به نظر می رسد متاثر از بیت چهارم (همای گو مفکن) باشد:
جامی در آن چمن دهن از گفتگو ببند
کانجا نوای بلبل و صوت زغن یکیست

👆☹

سعید نوشته:

آواز این غزل با صدای استاد شجریان در آلبوم سرو چمان شنیدنیست

👆☹

نریمان نوشته:

در اساطیر چنین آمده است که
سلیمان پادشاهی دنیا میکرد و دارای توانایی‌ها و قدرتهای مافوق‌بشری بود که همه این نیروها مربوط به انگشتری بود که بر انگشت دست سلیمان می‌درخشید، که این خرق عادت هدیه‌ایی از درگاه حق بود. شیطان کل حواسش بر این بود که انگشتری رو از دست سلیمان برباید. همه موجودات فرمانبردار سلیمان پادشاه بودند و او قادر به تکلم بزبان تمام خلایق بود. روزی پادشاه سلیمان که در سفر بود به لب چاهی رسید و آب از چاه کشید و قصد شستن دست و صورت خود کرد، لاجرم انگشتر از دست بیرون آورد و بر لب چاه گذاشت شیطان که در تعقیب سلیمان بود به شکل کلاغی سیاه درآمد و از شاخه درختی به سمت انگشتر پرید و انگشتر را از لب چاه دزدید و در رفت، با طی مسافتی به شکل انسان پدیدار شد و انگشتر را به انگشتش کرد و پس از طی چندین اتفاق و حادثه به اذن حق دوباره انگشتر بر انگشت سلیمان بازگشت و نگین پادشاهی دوباره به دست سلیمان درخشید.
ولی خواجه اون پادشاهی رو که با انگشتری بدست میآید که گاهی دست شیطان نیز به آن میرسد به هیچ نمیستاند. که در مفهوم زندگی ما نیز شهود دارد و انسانها گناه دیگران میبخشد که در دوستی قش داشته باشد و یکرنگ نباشد. مثل خیانت زوجین که در جامعه ما نمود کامل دارد و خواجه با نهایت استادی به این نکته ظریف اشاره کرده که یاری که گه گول شیطان میخورد و خیانت میکند رو به هیچ نمیستاند

👆☹

فرخ نوشته:

یکی از زیباترین غزل های حافظ تا اینجای کار. از حیث روانی، بی تکلفی لغوی و همینطور وحدت موضوع، پهلو به پهلوی غزلیات سعدی میزنه.

👆☹

روفیا نوشته:

اینگونه اگر بخواهیم بنگریم بر هر نگین سلیمانی خواه نا خواه دست اهرمن دراز است!
اگر رقیب و حریف و دشمن و شیطان و… بر آن دست نیندازند دست روزگار از تطاول باز نمی ماند و سرانجام آن را از ما خواهد ستاند. ولی با وجود این همه ما طالب چنین نگین های سلیمانی هستیم. جوانی، نیرو، زیبایی،عشق و…
درستش هم همین است، چگونه می توان از این مواهب روی برتافت؟
تنها باید دانست که سرانجام دست ما از همه آنها کوتاه خواهد شد.

👆☹

زبان بریده نوشته:

سلام و وقت بخیر
کسی هست که بدونه چرا جناب حافظ،برای سوسن،ده زبان قایل شده؟!

👆☹

نگار نوشته:

روفیا، حافظ در خیلی از اشعارش به فانی بودن و گذرا بوند همه چیز اشاره میکنه. ولی در این غزل بخصوص من هیچ شواهدی دال بر اینکه منظور او از اهریمن گذر زمان است نمیبینم. و همچنین هیچ اشاره ای هم به مبحث مورد علاقه حافظ که فناپذیری باشه دیده نمیشه. منظور چیز دیگری بوده

👆☹

رضا ساقی نوشته:

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
معنی بیت: خلوت کردن برای من درشرایطی ایده آل ولذّت بخش است که یاردر کنارم باشد همدل وهمنوا وهمسو بامن باشد نه اینکه من درسوزوگدازباشم واو شمع جمعی دگرباشد وبه محفل اغیارودیگران صفا وروشنی بخشد.
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی مارا
یادهرقوم مکن تا نروی ازیادم
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
نگین سلیمان: اشاره به انگشتری حضرت سلیمان است . هم اوکه موردلطف خداوند قرارگرفت وبه واسطه ی انگشتری اسرارآمیز، قدرت خارق العاده ای پیدا کرد. امّا حافظ که دارای طبعی بلندتر است اینگونه مورد لطف قرار گرفتن رانمی پسندد! او دوست دارد اگرروزی قراربراین باشدکه همچون سلیمان مورد لطف حق واقع گردد لطفِ حق بی واسطه وبدون انگشتری بردل وجانش جاری گردد نه به واسطه ی یک انگشتر که ممکن است با گم شدن آن همه چیزراازدست دهد چنانکه برای حضرت سلیمان نیزچنین اتّفاقی افتاد وباگم شدن انگشتری وافتادن آن به دست دیو، همه ی قدرت خارق العاده ی خودرا به یکباره ازدست داد ودیوموقتاً صاحب قدرت سلیمانی شد. بنابراین حافظ میل دارد به جای انگشتری دلش صاحب قدرت باشد.
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
اهرمن: دیوی که نگین حضرت سلیمان را ربود ومدّتی به جای اوتکیه زد.
معنی بیت: من آن انگشتری اسرارآمیزسلیمان رابه هیچ نمی خرم چراکه احتمال گم شدن وبه سرقت رفتن وجود داردچنانکه این انگشتری گاهی بردست سلیمان وگاهی بردست دیو بود.نعمت برخورداری ازلطف حق، بی واسطه خوشآینداست واحتمال ازبین رفتن آن حداقل است.
البته دراینجا منظوراصلی حافظ درمورد انگشتری سلیمانی نیست بلکه این شاعرخوش ذوق، به مددِ نبوغی که دارداین ماجرای تاریخی رادستمایه ی خویش قرارداده تامضمونی ناب ونغزبیافریند. منظوراصلی او درادامه ی بیت قبلیست. اودوست ندارد معشوق شمع جمع اغیارباشد انگشتری سلیمانی دراینجا بصورت پنهانی کنایه ازمعشوقی زمینیست. اوسلیمان وارمی خواهد انگشتری باارزش وجادویی(معشوق) دردست خود اوباشد نه دیگران. اومعشوق راتنهابرای خلوت خود می خواهد نه اینکه شمع انجمن باشد.
حافظ درجای دیگرنیز دهان معشوق رابه مُلک سلیمان ولب لعلش رابه (خاتم) نگین سلیمانی تشبیه کرده وفرموده:
دهان تنگ شیرین اَش مگرمُلک سلیمانست
که نقش خاتم لعلش جهان زیرنگین دارد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب مَحرم و حِرمان نصیب من باشد
رقیب: مراقب ونگاهبان، دراینجا معنی رقیب عشقی به معنای امروزی رانیز دربردارد.
حریم وصال: خلوتگاه خصوصی معشوق
حرمان: محرومیت وناامیدی
معنی بیت: خدایا عنایتی کن تا چنین نشود که رقیب به خلوتگاه خصوصی معشوق دسترسی داشته باشد امّا منِ عاشق دلسوخته،ازنعمت وصال بی بهره ومحروم گردم.
یاوفایاخبروصل تویامرگ رقیب
بودآیاکه فلک زین دوسه کاری بکند؟
هُمای گو مفکن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغن باشد
هُما: پرنده ای که نماد خوش یُمنی،بلندپروازی وسعادت است. دراینجا کنایه ازدلِ فرزانه ی آدمی همچون دل عالی همّتِ حافظ است که ازمناعتِ طبع، هیچ چشمداشتی حتّابه انگشتری سلیمانی نیزندارد.
سایه ی شرف: سایه ای که عظمت وشکوه وبزرگی آوَرد.
زغن: پرنده ای ازراسته ی شکاریان که به ربودن گوشت شهرت دارد. دراینجا درمقایسه باطوطی قرار گرفته وکنایه ازپستی وزبونی وبی همّتیست.
معنی بیت: ای انسان فرزانه،قدروارزش خودرا بدان وسعی کن سایه ی بلندمرتبه ی خودرا درجایی میانداز(حاضرمشو درجایی) که ارزش ها به هم ریخته وجایگاهِ طوطیِ خوشرنگ وخوش سخنِ بلندهمّت با زاغ بدرنگِ سارق وکم همّت عوض شده است.
همایی چون توعالیقدر وحرص استخوان تاکی
دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی
دراین بیت نیزحافظ نازنین با دستمایه قراردادن جایگاه پرندگان مضمونی زیبا وپُرمایه آفریده است. دراین بیت هما کنایه ازدل فرهیخته، طوطی کنایه ازشاعر، زغن کنایه ازجاه طلبانِ بی ذوقیست که در عرصه ی شعرو شاعری جولان می دهند درصورتی که ازخودشان اندک مایه ای ندارند بلکه مضامین واندیشه های شاعرانه راازدیگران به سیاقِ زغنِ گوشت رُباربوده وبا نیرنگ وتزویرمسند فرزانگی رااشغال می کنند ودر مقابل، بلبل خوش الحان وطوطیِ خوش طبع وخوش ذوقی مثل حافظ، ازسوی متحجّرین خشکه مقدّس تبعید وتکفیرمی شود.
حافظ بَبَرتوگوی فصاحت که مدّعی
هیچش هنرنبود وخبرنیزهم نداشت
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
این بیت طعنه وکنایه به مدّعیان عشق وعاشقیست که سعی می کنندباتردستی وچرب زبانی، وانمودبه عاشقی وشیدایی کنند. حافظ به آنان نصیحت می کند که اگرسینه ی شما ازآتش عشق فروزان و درسوزوگدازباشد خودبخود ازتمام کلمات وواژه های شما آتش اشتیاق وهیجان زبانه می کشد هیچ نیازی نیست که باتوسّل به زبان آوری، وادّعا وتقریروبیان، وانمودبه عاشقی کنید.
معنی بیت: عاشق حقیقی هیچ نیازی به زبان خاص وبیان پیچیده جهت ابرازاحساسات عاشقانه ندارد ادّعای شور واشتیاق با بیان میسّر نمی شود چراکه سوزسخنِ هرکس، خود بیانگر میزان احساسات وعواطفِ درونی اوست.
ای آنکه به تقریروسخن دم زنی ازعشف
ماباتونداریم سخن خیرو سلامت
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
خطاب به معشوق است.
معنی بیت: ای محبوب همانگونه که دل غریبِ سرگردان برای بازگشت ورسیدن به وطن می تپد دل عاشق آواره وسرگشته نیزدراشتیاق کوی معشوق می تپد ولحظه ای ازآن غافل نمی ماند. ما عاشقان دوراز کوی تو،غریبه های سرگردانی هستیم که هر لحظه برای رسیدن به وطن خویش (کوی تو) می اندیشیم.
زخاک کوی توهرگه که دم زندحافظ
نسیم گلشن جان درمشام ماافتد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهن باشد
به سان: به مانند
سوسن :گلی است معروف و آن چهار قسم می باشد: یکی سفید که پنج گلبرگ و پنج کاسبرگ دارد وبه همین سبب به ده زبان ویا سوسن آزاد معروف شده است، و دیگری کبود و آنرا سوسن اَزرق می خوانند و دیگری زرد و آنرا سوسن ختایی می نامند و چهارم الوان میشود و آن زرد، سفید و کبود میباشد و آنرا سوسن آسمانی گویند.
معنی بیت: اگر حافظ زبان آوری بی بدیل باشد و همانند گل سوسن،حتّا به ده زبان نیز بتواندسخنوری کند بازهم در حضور تو(معشوق) نمی تواندسخن بگوید به مانند غنچه ای فروپیچیده هست و مُهر خاموشی بردهان دارد.
زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد.

👆☹

یغما نوشته:

شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

رشته مبارزه مخالفان و قشریون، با حافظ که دارای انگیزه ظاهری صیانت از شریعت وباطنی بر پایه رقابتهای سیاسی و دسته بندیهای محلی استوار داشت ، سر دراز دارد بطوری که که سهم اعظم دوره حکومت شاه شجاع را در می گیرد وبه همین دلیل در اکثر غزلیات این دوره شاعر ایهاماتی مبنی بر گلایه حافظ از رقیبان و بی اعتنایی شاه شجاع استنباط می شود .

شاعر در مطلع غزل، خلوت با یار را در حالی دلپذیر می داند که یار با او موافق وهمدل باشد نه اینکه او مانند شمع بسوزد و محبوبش در انجمن به رقیبان روی خوش نشان دهد. در بطن تشبیهی که حافظ در این بیت به عمل آورده این مفهوم اسنتباط می شود که حافظ می خواهد بگوید که شمع دو صفت دارد یکی میسوزد و خود را فدامی کند دیگری اینکه به مجلس نور می بخشد و فیض می رساند اگر قرار باشد که سوختن و نابود شدن شمع بر عهده من باشد و نوربخشی به انجمن سهم رقیبان من باشد.دیگر در این خلوت یار با یار هیچگونه لذتی متصور نیست و منطوق کلام او این است که درباره شاه شجاع به نحوی در آمده که من شمع سوزان آن شده ام و رقیبان بهر بهرداری از آن مجلس می کنند و یار هم که شاه شجاع باشد یار من نیست؟

این نکته را باید توجه داشت که کنایه گفتن و گلایه کردن واعتراض به شاه وقت را نمی شود صریح و بی پرده تر از این بیان کرد و بیان حافظ در واقع شاهکار ایهام و اشاره است ونباید اکنون که قرنها از آن زمان گذشته این ایهامات را توجیهاتی متکی به خیال وپندار تصور کنیم بلکه با دقت در بیان شعری حافظ به میزان مهارت وشجاعت ذاتی او بپردازیم.

شاعر دربیت دوم حالت اعتراض خود را با بیانی دیگر تقویت می کند و می گوید من برای این شاه و درباری که هر روز یک اهریمن ( مخالفین اصولی حافظ) در آن صاحب نفوذ است ، پشیزی ارزش قائل نیستم. و بلاخره شاعر از اینکه در شیراز طوطی از زغن کم ارزشتر شده نفرین کرده می گوید ای مرغ همای سعادت که سایه ات بر سر هرکس باشد شاه می شود سایه ات را از این شهر و دیار برگیر که اینجا طوطی شکر شکنی چون من از زاغ و زغن بی ارزشتر است و این نفرین بزرگی است به شاه شجاع اما اگر به دیده انصاف بنگریم چه کسی دیگر چون حافظ قادر است این سقمونیای تلخ کلام را چنین با چاشنی تعبیر متحول کرده و تلخی آن را بپوشاند به نحوی که عامه مردم جنبه ظاهری معنای کلام را پذیرا شده و از آن لذّت ببرند.شاعر گویی برای مردمان قرون واعصار بعد در این باره سخنی دارد و برای آنکه مردم پی به میزان گرفتاری بزرگ او ببرند بیت پنجم این غزل را می آفریند و می گوید هر انسان بصیری می تواند( در هر عصر وزمان ) از سوزی که در سخنان من نهفته است پی به مکنونات قلبی من ببرد. بلاخره شاعر برای انکه از شاه شجاع در آخر سر دلجویی کرده باشد در مقطع کلام خود می افزاید که اگر حافظ باده زبان با درشتی و وتهوّر گله مند از اوضاع است در پیش تو غنچه وار مُهر بر دهان می زند . حقیقتاً مهارت شاعر بزرگ ایران در تنظیم این تابلوهای سیاسی که به نام غزل شهرت یافته اند تحسین بر انگیز است.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام