گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علیرضا افتخاری » مهمان تو » تصنیف مشتاقان

سالار عقیلی » دریای بی پایان » ساغر

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین جلالی نوشته:

در بیت سوم به جای “باب” ، “به آب” نوشته شده. (صورت صحیح آن: “رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب”)

پاسخ: با تشکر از شما، مطابق فرموده تصحیح شد.

Wafa sarab نوشته:

ba harzi salam
dar beet e ki Hafiz sahib megooyad
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
taa aan ja ke man khanda am dar deewan kabir chinin aamada me ba dardi sar nameearzad…omid dorust bashad.
mamnoon

پاسخ: با تشکر، ضبط تصحیح قزوینی همین است و بدل هم نیاورده برایش، منظور شما از دیوان کبیر چیست؟ تا آنجا که من می‏دانم به دیوان شمس این عنوان اطلاق شده.

محدثه نوشته:

کس چو حافظ نگوشد از رخ اندیشه نقاب….

حمید دوستی نژاد نوشته:

من بیت آخر را اینگونه دیده ام :
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد

علیرضا نوشته:

وقتی محمود شاه پنجمین حکمران دکنی هند خواجه را دعوت میکند خواجه دعوت وی را میپذیرداما فقط تا بندر هرمز پیش میرود زیرا تاب و توان طوفان و آشوب را ندارد وبه ساحل بر میگردد و این غزل زیبا را با این مطلع زیباتر برایش میفرستد…

حمید نوشته:

من شنیده بودم منظور حافظ از غم دریا ، دریای بوشهر که فاصله کمی با شیراز دارد است ، چراکه حافظ ابدا اهل سفر نبوده و فقط یکبار با تحریک دوستان برای تجارت تطمیع میشود و به بوشهر مسافرت میکند که همان اواییل سفر در کشتی منصرف شده و به ساحل باز میگردد

کاوه نوشته:

سلام دوست من در ابتدای بیت پنجم باید به جای (چه آسان می نمود)می نوشتید (بسی آسان نمود)

شمس الحق نوشته:

بنظرمیرسد که هرآنچه حقیر در این باب عرض میکند باد هواست . آقایان بس کنید این باید ها و نباید ها را . دیوان حافظ به بیش از ۵۰ نسخۀ متفاوت نبشته شده و هریک را با دیگری فرق است . چه بگویم دیگر .

دکتر ترابی نوشته:

سخت نگیرید جناب شمس، که سخت می گیرد جهان…… ما این گونه ایم و قضای آسمان است این و…. به آواز علی رضا افتخاری ( که صدای گرم و سوخته ای دارد ) گوش بسپارید، بخشهایی از همین غزل را خوانده است ، غم از دل بزدایید ،
دوست نباید زدوست در گله باشد….

ناشناس نوشته:

در بیت اول مصراع دوم فکر کنم (به می بفروش دلق ما کز این خوش تر نمی ارزد)صحیح باشه

مهدی نوشته:

مصرع اول بیت سوم مشکل وزن دارد و بنظر می رسد باید اینگونه باشد: رقیبم سرزنش ها کرد” که از این” باب رخ برتاب

ایرانخواه نوشته:

با درود
هر آنچه در گنجور هست با نشان نسخه یا چاپ و کس و کسانی که تصحیح فرموده اند آن نسخه را… پس خواهش می کنم اظهار فضل را به جای دیگر و زمان دیگر ببرید! این غزل و همه آنچه از غزلهای حافظ در اینجا هست از تصحیح قاسم غنی و قزوینی ست و اگر جایی تفاوتی میان آنچه گنجوری های عزیز آورده اند با چاپ مکتوب غنی- قزوینی هست، یادآوری بفرمایید و از پراکنده گویی و … بپرهیزید.

محس سعیدزاه نوشته:

ازمفهوم سخن خواجه ی غزل فارسی، که گفت:‏
دمی باغم بسربردن،جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
متوجه این نکته میشوم که:دمی بی غم به سرکردن،یک دنیا ارزش دارد.وازاین رو کنج قناعت ‏که مورد توجه وتوصیه او است؛وتعویض دلق ملمع وسجاده با ساغر و می وپیمانه، ولذا ‏آسودگی زندگی توام باعشق،چنان ازارج وارزش بهره دارد که نمیتوان انرا با دنیا مقایسه کرد.نه ‏سلطنت وقدرت سیاسی آسودگی می آفریند ونه تجارت وثروت وقدرت اقتصادی.قدرت ‏واقعی(قدرت جان)درترک این دو پهنه عظیمِ اهل دنیا است.‏

حبیب گله داری نوشته:

در مصرع دوم بیت پنجم بجای ” غلط کردم که این طوفان دو صد گوهر نمی ارزد ” در بسیاری منابع دیگر زیبا تر دیده ام که ” غلط کردم که یک موجش به صد گوهر نمی ارزد .

کیومرث نوشته:

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی…
واقعاً منظور لسان الغیب شیرازی چیه
دو سه هفتست که گاهی این بیت به زبونم میاد و بغض میکنم؛
حافظ چی میگه بصراحتی که خواننده ای چون من رو گنگش میکنه ؛
این غزل واقعا آدم رو بتعظیم در برابر حافظ وادار میکنه؛

اروند نوشته:

جناب کیومرث منظور حافظ خطاب به ممدوحش (که همان شیخ ابو اسحاق اینجو است) میگوید برای تو بهتر آن است که روی خودت را بر مشتاقانت بپوشانی که این معنای سطحی آن است و منظور در خاک بودن شاه شیخ ابو اسحاق است که شادی پادشاهی کردن و جهانگیر بودن به غم یک لشکر که ممدوحان ایشان میباشد نمی ارزد.
خلاصه نویسی کردم در اصل بسیار بیت عمیقی است
منبع:حافظ خراباتی جلد یک (دکتر رکن الدین همایون فرخ)

بارش نوشته:

درود!
فکر کنم یک بیت از این غزل ناب حافظ رند درج این سروده شان نشده است:
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
که یک دم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ارزد.

اصل شعر از رخ دیوان حافظ که در دهکده مان( پنجشیر) نزد همه است.

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نـمی‌ارزد
بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان‌در او‌ درج است
کلاهی دلکش است اما بترک سر نمی‌ارزد

بـکـوی میفروشانش به جامـی در نمـی‌گیرنـد
زهی سجاده‌ی تقوی که یک ساغر نمی‌ارزد

بس آسان می‌نمود اول غم دریا ببوی سود
غلط کردم که یک طوفان بصد گوهر نمی‌ارزد

برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
کـه یکـدم تنگدل بودن به بحر و بر نمی‌ارزد

چوحافظ‌در‌قناعت‌کوش‌و‌از دنیای دون بگذر
که یـکجو منت دو نان به صد من زر نمی‌ارزد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام