گنجور

حاشیه‌گذاری‌های فیض بارش

فیض بارش

فیض بارش استم و علاقه مند سرخت برنامه گنجور که واقعن برنامه پر از گنج است


فیض بارش در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

در ترانه های محلی ما (پنجشیر) مصراع پنجم را چنین می خوانند:
تا که چشمت مرا به نیزه بزد
سر آن نیزه در جیگر بشکست

 

فیض بارش در ‫۵ سال قبل، یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۱۳ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

این شعر را استاد ساربان خیلی زیبا در قالب آهنگ آورده در ضمن این شعر خیلی پرسوز است
درود به روان انوری!

 

فیض بارش در ‫۵ سال قبل، پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۴۱ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳:

در افغانستان ما این چهار بیتی را چین می نگاریم و می خوانیم:
اگر یار مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی وفا ای بی مروت
گریبانم ز دست چاک چاک است
نخواهم دوخت تا روز قیامت

 

فیض بارش در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۰۹ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۲:

جناب صالحی،
"کور ها" اصلن شعر را بی مفهوم و شاعر رند را زیر سوال می برد، واژه "کو را" خیلی خوب معنی شعر را افاده میکند و جناب رهی دهگذر خیلی خوب را تان تشریح کرده

 

فیض بارش در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳:

دورد
با طوفان عزیز موافقم نمونه های قدیمی که به دسترس مان قرار دارد همه واژه سوز است و سوز هم درست میاید چون در واژه یاب ها هم به موارد زیر اشاره میشود:
1. باد بسیارسرد.
2. [مجاز] غم بسیار.
3. (بن مضارعِ سوختن) = سوختن
4. سوزنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جان‌سوز، جهان‌سوز، خانمان‌سوز، دلسوز.
5. (اسم مصدر) سوزش.
6. (اسم مصدر) [قدیمی] اشتعال.
7. [قدیمی] آتش.
⟨ سوزوساز: [مجاز] صبر و بردباری در برابر ناکامی‌ها و مصیبت‌ها.
⟨ سوزوگداز: [مجاز] بی‌تابی و بی‌قراری.
پس " به این سوز ای که من دارم مگر آتش کند سردم" درست است.
با مهر بارش

 

فیض بارش در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲:

درود!
من نظرهای همه عزیزان را خواندم، واقعن جالب بود، من با ناشناس تاجای موافقم چون جناب ناشناس خیلی زیبا و با دید بزرگ به شعر خیام بزرگ نگاه میکند تا دیگر عزیزان که نظر دادند.
در مورد عرفان بودن خیام و گفتار خیام نظر به عرفان موافق نیستم چون، خیام خیلی بزرگتر از عارفان فکر میکرد و دید از جهان هستی داشت، عارفان بیشتر روری معنویات پیش میروند که خیام بزرگ فراتر از درک فارفان پرواز میکرد.
پ ن: از همه نظر های که خواندم دو دوست مان بنام گمنام و روفیایی عزیز خیلی زیبا سخن پرانی کردم واقعن در همان جای (نظرهای شان) که رسیدم حس زیبا را در سخنان شان خواندم.
شاد باشید!

 

فیض بارش در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۱۸ - چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما:

با دورد،
در مصراع اول بیت دوم به خوبی معلوم می شود که جناب لاهوری منظور شان جمع است نه یک فرد یا شخص که گویا امام زمان شود، لطفن هر شهامت و دلیری را به امام زمان ربط ندهید، همچنان کوشش کنیم که پارسی زبان باشیم به مذهب و گروه ها تقسیم نشویم و عجم به کسی گفته میشود که غیر عرب باشد مگر امام زمان از طایفه عرب نیست؟؟؟؟؟
به همین منظور اینجا از غیرت، شهامت و دلیری عجم حرف رفته است نه عرب که امام زمان باشد یا است.
و کافرستان هم منظور شان افغانستان نیست کافرستان کشور های غیر عرب است شاید که جغرافیایی اعظیم پارسی زبانان باشد که افغانستان سیاسی و ایران سیاسی و تاجیکستان سیاسی و اوزبیکستان سیاسی ترکمنستان سیاسی یعنی همان ایران باستان یا آریانا باستان بوده باشد.

 

فیض بارش در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۷:

با درود،
روارو= با شتاب، تیز و عجله. درست معنی میدهد چون این واژه هنوز هم در استان پنجشیر و دیگر استان های شمال افغانستان رواج دارد مثلن میگن: "رو رو راه برو" به معنی تیز تیز یا با عجله و شتاب راه برو، یا میگویند: "همن که دید فلان شخص را روارو از جای پرید" یعنی با شتاب از جا برخاست و فرار کرد.

 

فیض بارش در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:

درود!
فکر کنم یک بیت از این غزل ناب حافظ رند درج این سروده شان نشده است:
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
که یک دم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ارزد.
اصل شعر از رخ دیوان حافظ که در دهکده مان( پنجشیر) نزد همه است.
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نـمی‌ارزد
بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان‌در او‌ درج است
کلاهی دلکش است اما بترک سر نمی‌ارزد
بـکـوی میفروشانش به جامـی در نمـی‌گیرنـد
زهی سجاده‌ی تقوی که یک ساغر نمی‌ارزد
بس آسان می‌نمود اول غم دریا ببوی سود
غلط کردم که یک طوفان بصد گوهر نمی‌ارزد
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین
کـه یکـدم تنگدل بودن به بحر و بر نمی‌ارزد
چوحافظ‌در‌قناعت‌کوش‌و‌از دنیای دون بگذر
که یـکجو منت دو نان به صد من زر نمی‌ارزد.

 

فیض بارش در ‫۷ سال قبل، سه‌شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۴:

من تعجب کردم به تفسیر جناب عسکری !
مگر این متل را نشنیده ی که میگویند: (از بهر یک شوم بسوخت شهر روم)؟ و در رباعی بالا درست همین متل توضیح هم داده شده، لطفن زبان پارسی را به لهجه های خود تفسیر نکنید مگر شوی (شوهر) و موی (زلف) در کجای این رباعی سازگاری دارد؟
با آن توضیحات شما یک بار دیگر هم رباعی را خواندم اما سراسر مشکل داشت و هیچ معنی منطقی هم نداشت.
با مهر بارش

 

sunny dark_mode