گنجور

حاشیه‌ها

مهدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۳ در پاسخ به فرید وحدت دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

سلام
در نسخه‌های معتبری چون ایاصوفیه (۸۱۳ ه.ق) و فخرالدین کاتب (۸۷۵ ه.ق) که درموزه پاریس نگه‌داری می‌شود ای نازنین‌صنم ضبط شده و دکتر نیساری در تصحیح ارزنده خودشان نازنین‌صنم را ترجیح داده‌اند. شاید علت دو برداشت این باشد که حافظ اشعار خود را پیوسته ویرایش می‌کرده و چند نسخه از هرکدام موجود است. اما نمی‌تواند ای نازنین پس چه مذهب گرفته‌ای باشد چون حداقل وزنش جور در نمی‌آید. درمورد تصحیح معنایی هم احتمالا نکاتی وجود دارد و ضبط صحیح‌تر از بین همین دو ضبط است.

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:

                             
تضمین غزلی از سعدی
مسمط مخمس
مسیحاوش  بجسمم جان بدم جانا  وچون جان آی
چنان چون حوری مهوش بصحن باغ رضوان آی
هلا ایدل زکفر زلف مشکینش به ایمان آی
،،،،  ، ،،،،،،،،،،
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی
دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی
****************
مرا جامی بده یاقوت رنگ از آن لب قندت
نه من تنها ،هزاران کس به پیش پای میرندت
ملائک در حریم ستر ورضوان گشته مانندت
،،،،،،،،،،،،،،
دمادم حوریان از خلد رضوان میفرستندت
که ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی
*************
رقیبان در قفا یا پیش رو دارند گر تعنی
بکار عشق اگر تزویر کردی میبری لعنی
زدی تا لاف عشق ایدل گذر کن زین جهان یعنی
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
 گرت اندیشه میباشد ز بد گویان بیمعنی
چو معنی مِعجَری بربند چون اندیشه پنهان آی
***********
حریمت تا که جولانگاه هر اغیار میگردد
زتاب جعد مشکینت دلم بیمار میگردد
وزان چشم چو بیمارت روان تیمار میگردد
،،،،،،،،،،،،،،
دلم گِرد لب لعلت سکندر وار میگردد
 نگوئی کاخر ای مسکین فراز آب حیوان آی
*********
براه عشق از کف شد تمام دین و ایمانم
مرا در آرزوی وصل دُرد غم منوشانم
به خوان نعمتت جانا زخیل بی نصیبانم
،،،،،،،،،،،،
چو عقرب دشمنان داری ومن چون با تو میزانم
برای مصلحت جانا زعقرب سوی میزان آی
*********
زبد عهدی شدم نالان وجوشیدم ازاین غیرت
کنم قربان ازآن جانرا که رسمی هست در ُقربت
مرا عهد ازل افتاد باموی سرت الفت
،،،،،،،،،،،،،،
جهانی عشق بازانند در عهد سر زلفت
رها کن راه بد عهدی واندر عهد ایشان آی
*********
دلا قسمت ترا این بود هجران و پریشانی
چنان بلبل بنالی هرسحر با آه و افغانی
ز دُرد و صاف( رافض) نوشد آنرا، شرب روحانی
،،،،،،،،،،،،،
خوش آمد نیست سعدی را دراین زندان جسمانی
اگر تو یکدلی با او چو او در عالم جان آی
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به رسته دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:

                             
تضمین غزلی از سعدی
مسمط مخمس
مسیحاوش  بجسمم جان بدم جانا  وچون جان آی
چنان چون حوری مهوش بصحن باغ رضوان آی
هلا ایدل زکفر زلف مشکینش به ایمان آی
،،،،  ، ،،،،،،،،،،
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی
دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی
****************
مرا جامی بده یاقوت رنگ از آن لب قندت
نه من تنها ،هزاران کس به پیش پای میرندت
ملائک در حریم ستر ورضوان گشته مانندت
،،،،،،،،،،،،،،
دمادم حوریان از خلد رضوان میفرستندت
که ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی
*************
رقیبان در قفا یا پیش رو دارند گر تعنی
بکار عشق اگر تزویر کردی میبری لعنی
زدی تا لاف عشق ایدل گذر کن زین جهان یعنی
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
 گرت اندیشه میباشد ز بد گویان بیمعنی
چو معنی مِعجَری بربند چون اندیشه پنهان آی
***********
حریمت تا که جولانگاه هر اغیار میگردد
زتاب جعد مشکینت دلم بیمار میگردد
وزان چشم چو بیمارت روان تیمار میگردد
،،،،،،،،،،،،،،
دلم گِرد لب لعلت سکندر وار میگردد
 نگوئی کاخر ای مسکین فراز آب حیوان آی
*********
براه عشق از کف شد تمام دین و ایمانم
مرا در آرزوی وصل دُرد غم منوشانم
به خوان نعمتت جانا زخیل بی نصیبانم
،،،،،،،،،،،،
چو عقرب دشمنان داری ومن چون با تو میزانم
برای مصلحت جانا زعقرب سوی میزان آی
*********
زبد عهدی شدم نالان وجوشیدم ازاین غیرت
کنم قربان ازآن جانرا که رسمی هست در ُقربت
مرا عهد ازل افتاد باموی سرت الفت
،،،،،،،،،،،،،،
جهانی عشق بازانند در عهد سر زلفت
رها کن راه بد عهدی واندر عهد ایشان آی
*********
دلا قسمت ترا این بود هجران و پریشانی
چنان بلبل بنالی هرسحر با آه و افغانی
ز دُرد و صاف( رافض) نوشد آنرا، شرب روحانی
،،،،،،،،،،،،،
خوش آمد نیست سعدی را دراین زندان جسمانی
اگر تو یکدلی با او چو او در عالم جان آی
جاوید مدرس رافض

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۱ در پاسخ به رند شیراز دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس:

چون بدل کردند خلوت جای من تخت بند پای من شد پای من

سلام 

همانطور که مستحضرید طاووس علیرغم زیبایی وافر دارای پای زشتی است که شاعران از این نکته به عنوان تضاد بهره میبرند ودر بیت قبل هم اشاره به انتقال مار به بهشت توسط پیچیدن به پای طاووس دارد 

شاد باشی عزیز

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:

تضمین                                           مسمط مخمس

سُرمۀ چشم دل از خاک درش خاکتر است

درد هجران به جهان از همه غمناکتر است

لعل یاقـوت تـو تـاکـش ز همه تاکتر  است

ای که از سرو روان قدّ تو چالاک تراست  

   دل بروی تو زروی تو طربناکتر است

...........................................

پیش لعل لبت هر کس که شود شُد دم بخت

در گرو رفت مرا در طلبش خرقه و رخت

جـگر از لعـل بـخون تـشنـۀ تو لـخت بلخت

چُست بودست مرا کسوت معنی همه وقـت

      باز بر قامت زیبای تو چالاکتر است      

...........................................

خاکِ پـایـت بـدهـد بـوی زخـون دل ریشم

تا زمژگان بزنی بررگ وجان زخمۀ نیشم

چون اجل تنگ بیا خیمه بزن بر رگ وپیشم

دیـگـر از حـربـۀ خـونـخوار اجـل نـندیـشـم   

  که نه از غمزۀ خونریز تو ناباکتر است

..........................................

در چمن شو که صبا زلف ترا شانه زند

قصـۀ مـوی تـو جـانا ره  افـسـا نـه زنـد

مرغ دل از طمع خا ل تـو در دانـه زنـد

نـظر پـاک مـرا دشـمـن اگر چانه  زنـد 

           دامن دوست بحمد الله ازآن پاکتر است

.........................................

مرغ شیدای چمن در غزل خویش چه گفت؟

جان من دُرّ بـنـوک مـژه ات  بـایـد  سـفـت

غنچه از نالـۀ مـرغ سـحری روی نـهـفـت

تا گـل روی تـو از بـاغ لـطا فـت بـشکفـت    

    پردۀ صبر من از دامن گل چاکتر است

..........................................

عشق را نیست دلا عاقبت و فرجامی

عاشقان را نبود در دو جهان آرامــی

( رافضا ) هست در این بستۀ عشق ایهامی

پای بر دیدۀ سعدی نِه اگر بـخـرامــی    

   که به صد منزلت از خاک درت خاکتر است

تبریز             85.11.6            

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۵ در پاسخ به وشایق دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:

تضمین                                           مسمط مخمس

سُرمۀ چشم دل از خاک درش خاکتر است

درد هجران به جهان از همه غمناکتر است

لعل یاقـوت تـو تـاکـش ز همه تاکتر  است

ای که از سرو روان قدّ تو چالاک تراست  

   دل بروی تو زروی تو طربناکتر است

...........................................

پیش لعل لبت هر کس که شود شُد دم بخت

در گرو رفت مرا در طلبش خرقه و رخت

جـگر از لعـل بـخون تـشنـۀ تو لـخت بلخت

چُست بودست مرا کسوت معنی همه وقـت

      باز بر قامت زیبای تو چالاکتر است      

...........................................

خاکِ پـایـت بـدهـد بـوی زخـون دل ریشم

تا زمژگان بزنی بررگ وجان زخمۀ نیشم

چون اجل تنگ بیا خیمه بزن بر رگ وپیشم

دیـگـر از حـربـۀ خـونـخوار اجـل نـندیـشـم   

  که نه از غمزۀ خونریز تو ناباکتر است

..........................................

در جمن شو که صبا زلف ترا شانه زند

قصـۀ مـوی تـو جـانا ره  افـسـا نـه زنـد

مرغ دل از طمع خا ل تـو در دانـه زنـد

نـظر پـاک مـرا دشـمـن اگر چانه  زنـد 

           دامن دوست بحمد الله ازآن پاکتر است

.........................................

مرغ شیدای چمن در غزل خویش چه گفت؟

جان من دُرّ بـنـوک مـژه ات  بـایـد  سـفـت

غنچه از نالـۀ مـرغ سـحری روی نـهـفـت

تا گـل روی تـو از بـاغ لـطا فـت بـشکفـت    

    پردۀ صبر من از دامن گل چاکتر است

..........................................

عشق را نیست دلا عاقبت و فرجامی

عاشقان را نبود در دو جهان آرامــی

( رافضا ) هست در این بستۀ عشق ایهامی

پای بر دیدۀ سعدی نِه اگر بـخـرامــی    

   که به صد منزلت از خاک درت خاکتر است

تبریز             85.11.6                    

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲:

باز این خرابه را ز چه معمور می کند

محمد حسین ضیاء خدادادیان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

این غزل حضرت حافظ  بسیار زیباست که متاسفانه در فهم همه کس نیست .

با صدای مرحوم استاد شجریان زیباتر هم شده 

حسین سلطانی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲:

سلام کسی می‌دونه چرا مصراع دوم بیت چهارم وزنش دو تا کمتره؟؟؟

نسبت به بقیه مصراع‌های دوم؟؟؟

واقعا برای من سؤاله!!!!

«نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»

لطفاً حتما بهم ایمیل کنید منتظرم

sultan1358@gmail.com

حفیظ احمدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

با سلام و خسته نباشید!

به نظر بنده یگانه شاعری که اشعارش به دل نمینشیند، همین ملای رومی است. 

بابک چندم در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۱ در پاسخ به امیرعلی داودپور دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲۰:

@ دکتر امیرعلی داودپور

می گوید که جامه و خیمه و تخت و... را در آتش انداخت، نه اینکه بدن سهراب را در آتش سوزاند.

در بخش بعدی مشخص است که تابوت سهراب را به سیستان میاورد و میخها را از بدنش در میاورد....

اما در پاسخ پرسش شما نه، ایرانیان پیش از زرتشتی شدن مردگان را دفن می کردند و پس از آن از بابت باورهایشان که عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) را عناصر مقدس/اهورایی می پنداشتند و جسم را که می گندد و میپوسد آلوده کننده این عناصر می دانستند، خاکسپاری و در آتش سوزاندن جسد را گناه می دانستند.

در تخت جمشید و نقش رستم گورهای شاهان هخامنشی اولاً در دل کوه (سنگ) است و همچنین تابوتهای به جای مانده نیز خود از سنگ ضخیم است که نقش عایق را برای آلوده نشدن خاک داشته.

اگر حافظه خطا نکند جایی خوانده بودم که سنگ را جنسی متفاوت از خاک می پنداشتند، به هر حال اوروارا (urwara) یا گیاه که یکی از آفرینشهای مقدس اهورامزداست در خاک می روید و نه سنگ، از همین بابت هم خاک را مقدس می دانستند.

Shahina Hashemi در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴ - آرزو:

بسیار زیبا

نوید خسروانی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۳ در پاسخ به عین. ح دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۸ - عرض بیچارگی و آرزوی گرمابه:

وزن شعر همین الان هم درست است. ابدال دارد.

redparrot در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۹ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲۰:

بفرمود رستم که تا پیش‌کار

یکی جامه سازند از زر تار

یعنی زر خالص. در نسخ دیگر چنین آمده که معنی هم دارد.

مصیب مهرآشیان مسکنی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

مصراع چهارم باید چنین باشد

آندم نماند آدمی گرخویش بر  آدم زند.... 

حالا بیت دوم چنین زیباتر شد

عالم همه دریا شود دریا زهیبت لا شود

آندم نماند آدمی گر خویش بر آدم زند

بابک چندم در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۳۱ در پاسخ به Najibullah Hakimy دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

Najibullah Hakimi @

پاسخ شما را در مورد ایرانیان که اولاد فلان و بهمانند را در این حاشیه دادم:

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۴

اما در مورد "شغل" ایرانیان که فرمودی همگی دهقان بودند!

دهقان که بعدها معنای زارع، کشاورز، برزگر را بر خود گرفت در اصل و در زمان ساسانیان نه  زارع/کشاورز و نه شغل بوده... 

دهگان/دَهیگان (dhgān/dahigān) طبقه ای از زمین داران/ ملّاکین بودند و هر کدام صاحب یک بخش (ده) که گویا تعدادی آبادی را در بر می گرفته....

زنده یاد دکتر احمد تفضلی بر این نظر بود که فردوسی در شاهنامه دهقان را برابر نجبا/ایرانی اصیل به کار گرفته...

مصیب مهرآشیان مسکنی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

مصراع آخر باید چنین باشد.... 

از پور ادهم جهد او بر عیسی مریم  زند...  

چون بر پورهءِ ادهم جهد او بر عیسی مریم زند هم وزن شعر خراب است و هم مشکل معنوی دارد ولی اینگونه هم معنی وهم وزن درست و دوتا بر  بی معنی در یک مصرع  هم نقصان شعری وهم اوزانی وهم بی معنی است

بابک چندم در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۸ در پاسخ به Najibullah Hakimy دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۴:

@ najibullah Hakimy

در این صورت همان مشکلی پیش میاید که در آغاز این حاشیه آقا/خانوم alipur بدان اشاره کرد:

پارسها جدای از ایرانیانند!!!

( جهت اطلاع داریوش در کتیبه بیستون آورده: آدام پارسا پارساهیا آریا آریاچیتسا -> "من پارسیم، پارسی زاده ام، آریاییم، از تیره آریاییم...و ایران هم لغتی از زبان و زمان پارسی میانه/ساسانی است که اِر (ēr) و اِران (ērān) تبدیل شده از آریا در زبان پارسی کهن داریوش است...)

مگر اینکه به گزینه دیگر در نسخه موسکو اتکا کنیم:

"از ایران و رومی و پارسی"

شاید که حکیم برای نشان دادن اوضاع آشفته آنزمان داستان را اینگونه آورده که موبد موبدان از روی استیصال و ناچاری دست بدامن رومیان در ایران!!! شده... که اینهم نه بعید که از محالات است چراکه موبدان ساسانی به اندازه ای خشکه مذهب بودند که اولاً به همین یزدگرد از بابت ملایمت با مسیحیان  و اصلاحات در میان فئودالها انگ بَزَکار (گناهکار) بودن زدنند و دوم اینکه اگر هم رومیانی در ایرانزمین بودند احتمالاً یا مسیحی و یا پیرو آیین کهنتر رومیان می بودند و اگر هم که زرتشتی شده بودند باز هم واجد شرایط شاهنشاه ساسانی شدن که از لزوماتش زرتشتی (بِهدین/وَهدین) و از خاندان ساسان بودن

بوده را دارا نبودند...

باری

در مورد اینکه فرمودی:

"...اما ایرانی های باستان با ایرانی های کنونی یکی نیست. ایرانی های کنونی از اولاده ترک‌ها، ایرانی های باستان و اعراب است..."

خوب که چی؟ مگر ایرانیان استثنایند؟!

مگر یونایان امروز همان یونانیان کهنند؟ از خود زبان یونانی کهن هویداست که با مردمانی کهنتر و زبانی کهنتر (minoan) ادغام شده، بعد هم با مقدونیان، در چند قرن اخیر هم زیر سلطه عثمانیان بودند... در همان دوران کهن هم در ترکیه کنونی که آنزمان هِلنیست/یونانی شده بود مردمانی بسیار کهنتر از یونانیان بودند از جمله هیتیها، هوریها، اورارتوییان و و و...

مگر رُمیان با دیگران ادغام نشدند؟ در همان روزگار امپراطوری رُم از اقصی نقاط سرزمینهایشان مردمان مختلف از گال و بریتانیا و اسپانیا گرفته تا رومانی و بلغارستان و بالکان و شمال آفریقا و و و... با یکدیگر ادغام شدند، در آخر هم که به آتیلا و هونها قافیه را باختند...روم شرقی/بیزانس هم همینطور که در آخر هم عثمانیان سرنگونشان کردند...

مصریان کهن چطور؟ حتی ۹ قرن پیش از هخامنشیان پادشاه هیتی/هیتایت دخترش را عروس فرعون کرد، بعد هم هخامنشیان، و یونانیان از جمله خانواده کلئوپاترا یونانی، بعد رُمیان، بعدها هم که اعراب (مصریان که امروزه از اعراب به حساب میایند هیچگاه عرب نبودند)...

بریتانیاییان چطور؟ آنهاهم از رُمیان گرفته تا نُرمنها و سَکسونها و بعد وایکینگها که به سرزمینشان یورش بردند دست نخورده نماندند...

چین هم که از مغولها و بعد مَنچوها شکست خورد و تحت سلطه آنان درآمد..

زبان هند کهن هم که نشان می دهد مردمانی با چندین زبان مختلف از جمله موندا، دراویدی، آریایی، نپالی/تبتی و و و ... با یکدیگر ادغام شده اند

از نام شما هم حدس میزنم افغان باشی؟ اگر که این حدس درست است مگر مردم افغانستان امروزی همان مردمان عهد کهنند؟

از قوم کامبُجای کهن که هم خانواده دیگر ایرانیان بودند و ساکنان کهن افغانستان کنونی، و بعد یونانیان، مائوریان هند، کوشانهاو بعد چندین گروه از هونهای سفید که از آسیای مرکزی به افغانستان آمدند تا هیاطله و بعد هم ترکها و مغولان و ازبکها ووو ... مردمان آن سرزمین هم همان مردمان دوران کهن نیستند...

در آخر دوباره همان پرسش اول: خوب که چی؟

کوروش در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی:

 

حیلت او از سبالش نگذرد

 

چنبرهٔ حجرهٔ قمر چون بر درد

 

یعنی چه

 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱:

هر که دردِ ابدی داشت چه درمان می کرد

۱
۶۵۳
۶۵۴
۶۵۵
۶۵۶
۶۵۷
۵۶۵۹