Kuhyar در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۸ در پاسخ به امیر سالار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
سلام ،
به به
کیف کردم از دریچه نگاهِ قشنگت
حافظ کارگردان میشد اصغر فرهادی میشد
انتهای شعرش بازه ،و هر طور دلت بخواد لذت میبری ازش
اررررادت
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۴ در پاسخ به محمد شیدا دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
محمد آقا سلام
ضمن آرزوی توفیق برای شما لطفا این غزل را با صدای هژیر مهر افروز در آلبوم دل قلندر هم گوش کنید
محمد باقر انصاری در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت:
اشعار بسیار نغز و زیبائی است در مورد ضعف و ناتوانی دوران کودکی بعد از آن که دوران توان، قوت و نیرو است.
این دوران ها و بعد از آن در یک آیه مختصر و جامع در قرآن کریم بیان شده اند:
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَیْبَةً ۚ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ ۖ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ (سوره روم: ۵۴).
خداست آن کس که شما را ابتدا ناتوان آفرید، آنگاه پس از ناتوانی قوّت بخشید، سپس بعد از قوّت، ناتوانی و پیری داد. هر چه بخواهد میآفریند و هموست دانای توانا.
در آیه دیگر دوران پیری و اواخر عمر را اینگونه بیان می کند:
وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا. (سوره حج: ۵)
و برخی از شما به پست ترین دوران عمر بر می گردید آنچنان که بعد دانائی دچار فراموشی (آلزایمر) می شوید.
و در آیه دیگر:
رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا..(سوره مریم: ۴)
پروردگارا استخوان من سست شده (پوکی استخوان) و موهای سرم سفید شده است.
از این آیات باید عبرت گرفت و در همه دوران های زندگی بیاد خدا بود.
محمد شیدا در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
این شعر را تا حالا نشنیده بودم. به صورت تصادفی آهنگی از همایون شجریان گوش میدادم که حاوی این شعر بود. وقتی رسید به بیت " گل و گلزار خوش آید کسی را / که گلزار و گلستانش تو باشی" ، دقیقا موضوعی بود که یکی دو روزی بود به آن فکر میکردم. و اینجا احساس کردم خدا با من حرف میزند. روزهای خاص و زیبایی را در زندگیم تجربه میکنم. لطفا مرا دعا کنید
حبیب شاکر در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳:
سلام بر همراهان گرام
جنگل،به از این مدینه آدم هاست
خاصه،به از این تمدن بی معناست
هر جای که جنگیست بپا ، از گور
این بانی بد ذات تمدن بر خاست
تشکر از همه دوستان
مسعود در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
تقریبا در همه ابیات اوضاع به کام شاعره، اما چیزی که در بیت هشتم جلب توجه میکنه اینه که شاعر در اینجا از رقیب (نگهبان) گله میکنه و ظاهراً در میان همه ابیات که شاعر حال خوشی داره در این بیت شاعر ناراحته. این تضاد کمی برای من جالبه. چطور شاعر در بیتی به «خلوت حاصل» اشاره میکنه و در بیت دیگه از رقیب گله میکنه؟ رقیبی که قاعدتاً در این خلوت راهی نداره تا بخواد دیده بر هم بگذاره
کوروش در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی:
آنچ کوسه داند از خانهٔ کسان
بلمه از خانه خودش کی داند آن
تفسیر لطفا
asall najm در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخَش دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زدواقعاا چرا این بیت سوم از غزل حذف شده ؟؟ به عمق معنیش برید متوجه میشید چرا !!
آرش جوادی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۵ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی:
منم همین بیت رو درست متوجه نمیشم. یکی توضیح بده لطفا
برگ بی برگی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:
خیالِ رویِ تو چون بگذرد به گُلشنِ چشم
دل از پیِ نظر آید به روزنِ چشم
خیال در اینجا به معنیِ اندیشه و آرزومندی آمده است، و گُلشنِ چشم کنایه از نگاهی ست که جهان را بُستانی خوش نقش و زیبا می بیند، حافظ میفرماید اگر چشمی جهان را همه زیبایی و جلوه ای از رویِ معشوقِ ازل ببیند و با این دید نگاهی گذرا بر این گلشن بیندازد در خیال و آرزویِ دیدارِ آن رخسارِ زیبایی میرود که در ورایِ جلوه هایِ شگفت انگیزش در این گُلشنِ زیبا قرار دارد، پس آنگاه دلِ آن شخص به منظورِ نظر یا دیدنِ جهان از منظرِ چشمِ خداوند به روزن یا مردمکِ چشمش می آید تا با چشمِ دل و یا چشمِ جان بین جهان را ببیند و نه بوسیلهٔ چشمِ حسیِ خود، عارفان اینچنین دیدنی را چشمِ نظر نامیده اند.
سزایِ تکیه گَهَت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چشم
پس حافظ ادامه می دهد اگر انسان با چشمِ نظر و جان بینی که ذکر شد به گُلشنِ هستی بنگرد منظره دیگری نمی بیند که سزاوار و هماوردِ تکیه گاهِ تختِ سلطنتِ آن سلطانِ ازل باشد، یعنی هر چه در منظرِ چنین انسانی بیاید را جلوه ای از ذاتِ خداوند می بیند که قائم به ذاتِ اوست و تکیه گاهش خداوند است، مُعَیَّن یعنی تعیین شده و برگزیده که دارای ایهام است و معنایِ دیگرش جاری شدنِ آب است که با گوشهٔ چشم نیز مرتبط است و اشکِ چشم را به ذهن متبادر می کند و بنظر میرسد حافظ هر دو معنا را مدِ نظر داشته است، پس می فرماید من به عنوانِ انسان که از عالمِ دیگری پای به این گُلشن گذاشته ام نیز جزیی از این منظره هستم اما در گوشهٔ ای تعیین شده و برگزیده، و بنابراین انسان هم جلوه ای از خداوند در این جهانِ هستی ست و تکیه گاهش او با این تفاوت که دارایِ ویژگی و قابلیتهایی میباشد که می تواند به فعل درآید و او را از سایرِ جلوه هایِ خداوند در این جهان متمایز کند.
بیا که لعل و گُهر در نثارِ مَقدَمِ تو
ز گنج خانهٔ دل می کشم به روزنِ چشم
با عنایت به واژهٔ "مُعَیَّن" که در بیتِ قبل آمده است می فرماید اما انسان برای اینکه بتواند قابلیتهای خود را به فعل درآورَد و شایستگیِ خود را برایِ گزینشِ خود به اثبات رساند لازم است اصلِ خود یعنی خداوند را طلب کند تا بارِ دیگر در این گُلشن با او یکی شود، پس باید اشکی که همچون لعل و گوهر ارزشمند است از گوشهٔ چشم مُعَیَّن و جاری گردد و به روزنِ چشم بیاید تا شاید او بیاید و درمردمکِ چشمش جای گیرد ، حافظ دل یا مرکزِ انسان را گنج خانه ای توصیف می کند که به ذات، سرشار از لعل و جواهر است یعنی عشق شالوده و سرشتِ انسان است و از الست در دل و بند بندِ وجودِ انسان قرار داده اند، پس اگر انسان که بالفطره برخوردار از گنجِ عشق است با زاری و ابرازِ نیاز به وصالش اشکِ گرانبهای خود را به پایِ حضرتش بریزد، باشد احتمالن آن یار می آید و با حضورش غم و رنجِ فِراق را از دل می زداید.
سَحَر سرشکِ روانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر می گرفت دامنِ چشم
سرشکِ روان نیز به معنیِ گریستن است و خونِ جگر در فرهنگِ عارفانه کنایه از تحملِ عاشقانه بمنظورِ رهایی از دردهایی نظیرِ حرص و طمع، رنجش، کینه، دشمنی، حسادت، غرور و امثال آن است، یعنی سالکِ عاشق باید بوسیله اشکِ زلالِ خود دردهایِ ذکر شده را که خون و چرک هستند از طریقِ مجرایِ چشمِ خود از درونش بزداید بنحوی که دامنه و گستره اش دامنِ چشمِ عاشق را در بر گیرد، در معنیِ دیگر این خونِ جگر دامنِ چشم را میگیرد، پس چشم باید عقوبتِ دیدنِ غلطِ خود که دیدن بر حسبِ جسم است را بپذیرد تا نگرشش به هستی در جهتِ مثبت تغییر کند و دیده اش جان بین شود، درواقع حافظ می فرماید قطعن انسان بوسیلهی نگاهِ جسمانی به اشخاص و همچنین اشیاء در این جهان تعلقِ خاطر و دلبستگی پیدا می کند و چون نمی تواند از طریقِ چنین نگاهی به مرد و یا زنی به عنوانِ معشوقِ خود و یا حتی نگاهِ جسمانی به دارایی هایِ خود به خوشبختی دست یابد سرانجام درونش به دردهایِ ذکر شده مبتلا می شود ( برای مثال عشقش به انسانی دیگر که با نگاهی جسمانی شروع شد اکنون به نفرت تبدیل شده، پس این گناهِ چشم است و چشم باید تقاصش را پس دهد) اما اگر سالکِ طریقتِ عاشقی دردهایِ ناشیِ از رهایی از آنها را تحمل کرده و بصورتِ اشکیِ خونین از چشمش جاری کند نتیجه اش شستشویِ چشم و تغییرِ دیدِ او خواهد بود نسبت به جهان، و اگر این اتفاق نیفتد بدونِ شک در سحرگاهِ طلوعِ خورشیدِ درونِ عاشق، سرشکی دیگر و برآمده از روانِ ناآرامش که حاملِ دردهای ذکر شده است جاری می گردد که اشکِ حسرت نامیده می شود و سرِ خرابی یا ایجادِ اختلال در راهِ سلوکِ عارفانه او دارد، سَرِ کاری داشتن یعنی نیت و قصدِ آن کار را داشتن.
نخست روز که دیدم رُخِ تو، دل می گفت
اگر رسد خِللی، خونِ من به گردنِ چَشم
نخستین روزِ دیدار همان روزِ الست است که خداوند از انسان پیمان گرفت تا از دریچهی چشمِ او که جانِ محض است جهان را ببیند و نه بر حسبِ دیدِ جسمانیِ خویشتن، چنانچه مولانا نیز سروده است؛ "دیدنِ رویِ تو را دیده ی جان بین باید/ این کجا مرتبهی چشمِ جهان بینِ من است" و حافظ میفرماید اینکه چشمِ انسان مسؤلِ نوعِ نگاهش به جهان است پیمانی دیرینه است زیرا دل یا مرکزِ انسان در آن روز پذیرفت که اگر خللی در دیدهی جان بینِ او ایجاد شود مسؤلیت و عواقبِش با همان چشم و یا جهان بینیِ انتخابیِ چشم است، پس خونِ این دل نیز به گردنِ چشم است چرا که هر خونی ریخته شود مستوجبِ قصاص است، و چنین چشمی قصاص می شود تا چشمِ جان بینِ اولیه اش تولدی دوباره یابد.
به بویِ مژده ی وصلِ تو تا سَحَر شب دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چشم
بویِ در اینجا به معنیِ بودن و آرزومندی آمده، شب نمادِ تاریکی و ناآگاهی ست و دوش یعنی هر لحظه، باد در مصراع دوم کنایه از تُندبادِ حوادث است که در زندگیِ هر انسانی خواهد وزید، و چراغِ روشنِ چشم همان بیناییِ اولیه و یا چشمِ جان بینِ انسان است، پسحافظ می فرماید اگر او یا هر انسانی دوش یا هرلحظه در تند بادِ اتفاقات و حوادثِ زندگیِ خود از چراغِ راه که چشمِ جان بینِ اوست کمک بگیرد تا بتواند از آن باد و طوفان جانِ سالم بِدَر بَرَد، پس مژده ی وصال به معشوقِ ازل به او داده می شود تا شبِ تاریکش سَحَر گردد.
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چشم
مردمی در قدیم همان انسانیتِ امروز است، دلِ دردمند در اینجا دلی ست که با دردِ عشق آشناست، ناوک تیرهایِ کوچکی بوده است که در جنگها با وسیله ای بنامِ زنبورک به سمتِ دشمن پرتاب می کردند و در شعرِ فارسی آنرا به مُژگانِ بلندِ معشوق تشبیه کرده اند، مردم افکن نیز شیر افکنِ امروزی ست، پس حافظ خطاب به حضرتِ معشوق ادامه می دهد اکنون که حافظ نورِ چشمانِ خود را چراغی قرار داده است تا در باد و طوفانِ راهِ زندگی او را به سرمنزلِ مقصود هدایت کند نشان دهنده دردمندیِ دلِ و آشناییِ او با دردِ عشق است، پس حافظِ عاشق را از ناوکِ مژگانِ چشمت که دل دوز است و دردآور و شیر افکن مصون بدار، درواقع حافظ میفرماید هر انسانی اگر دلی درد آشنا نداشته و با عشق بیگانه باشد در معرضِ ناوکِ مژگانِ خداوند قرار می گیرد تا دلِ دوپارهٔ او را به یکدیگر بدوزد و به وحدت برساند، یعنی با اجبار و قهراََ همان که در الست بود بشود، این کار با ایجادِ دردِ فراوان انجام خواهد شد که حافظ و عاشقان ترجیح می دهند پیش از آنکه خداوند یا زندگی به چنین کاری مبادرت ورزد، خود با پذیرشِ دردِ عشقِ داوطلبانه دل را یکدله کنند، دردی که نه تنها قابل تحمل، بلکه خوشایند است.
این بیت مصداقِ غزلِ ۳۲۲ مولاناست که می فرماید؛
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشان
بی دل و بی خودت کنم، در دل و جان نشانمت
یعنی اگر انسان با میلِ خود داوطلبانه چشمانِ جان بینِ خود را چراغِ راه قرار ندهد زندگی یا خداوند گوش کشان او را بسمتِ بی دلی و عاشق می کشاند تا در دل و جان نشاندش.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲:
ز هم چون بگسلد شیرازهٔ دفتر ، بهاران را،
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹:
یابی تو ، اگر آنچه اسیران تو یابند
علیرضا بدیع در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۶ در پاسخ به مرتضی (باران) دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۵ - تماشا:
سرو مگر ثمری به نام سین میدهد؟ سیب ثمر و میوه است و هماره شعرا چانه را به سیب و گوی و به تشبیه کرده اند.
رضا از کرمان در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۶ در پاسخ به Arvin Vakili دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
سلام آقا آروین
در سایت گنجوردر ذیل شرح حال زندگانی هر شاعر وادیب ومعرفی آثار ایشان استقبال های هرشاعر از شعرای دیگر آمده است در مورد این غزل موردی درج نگردیده است .
شاد باشی عزیز
حسین توفیقی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰:
"ور" در بیت اول نیز باید "در" باشد و "شوار" در بیت دوم باید "شمار" باشد.
حسین توفیقی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰:
با ملاحظه قوافی معلوم می شود که "خطا" اشتباه تایپی است و صحیح آن "خطاب" است.
Arvin Vakili در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
سعدی یک بیت داره که می فرماید:
گر در طلبت رنجی مارا برسد شاید چون عشق حرم باشد، سهل است بیابان ها
می خواستم بدونم آیا حضرت حافظ مثل خیلی جاهای دیگه از ایشون الگو گرفتن؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱:
شیرین دهنان از شکرستانِ تو یابند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹:
ای کاش چُو من ، سستیِ پیمانِ تو یابند
محسن رضایی در ۱ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶: