گنجور

 
یغمای جندقی

در بتکده گر خانه ای آباد توان کرد

از کعبه مسلمانم اگر یاد توان کرد

آهن دلش از ناله نشد نرم چه حاصل

کز سینه من کوره حداد توان کرد

انصاف که تا سینه توان کند به ناخن

در کیش وفا بحث به فرهاد توان کرد

هر مایه تنعم که ز گلزار شنیدیم

عیشی است که در خانه صیاد توان کرد

بس تجربه کردیم همان شام اجل بود

در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد

خوش خواجگی عشق که صد بنده چو یوسف

شکرانه این بندگی آزاد توان کرد

گویند دلش نرم توان کرد به فریاد

آری بود ار قوت فریاد توان کرد

یغما ز چه آب و گلی آخر که ز خاکت

نه صومعه نه بتکده آباد توان کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

این غمکده ای نیست که آباد توان کرد

گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد

خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد

معذور بود هر که فراموش کند از من

[...]

سحاب اصفهانی

گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کرد

آری چو یکی بوسه توان داد توان کرد

دیگر نکنم فکر دل خویش که چندان

ویران نشد این خانه که آباد توان کرد

یک بار در آن بزم مرا راه توان داد

[...]

ملا احمد نراقی

از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد

گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد

صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست

از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد

عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل

[...]

حکیم سبزواری

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد

ز افتاده به کُنج قفسی یاد توان کرد

آغوش و کنار از تو نداریم توقع

از نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد

رخش ستم این قدر نباید که بتازی

[...]

رضاقلی خان هدایت

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد

ز افتاده به کنج قفسی یاد توان کرد

آغوش و کنار از تو نداریم توقع

از نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه