گنجور

 
سحاب اصفهانی

گفتی دل نا شاد تو را شاد توان کرد

آری چو یکی بوسه توان داد توان کرد

دیگر نکنم فکر دل خویش که چندان

ویران نشد این خانه که آباد توان کرد

یک بار در آن بزم مرا راه توان داد

ور ره نتوان داد زمن یاد توان کرد

باید چو شب هجر توام روز وصالی

تا با تو ز خویت گله بنیاد توان کرد

در باغ ز گلچین نکشیدیم جفایی

کاکنون به قفس شکوه ز صیاد توان کرد

با قصه ی محرومی من زان لب شیرین

کی گوش به افسانه ی فرهاد توان کرد

گیرم که در آن کو بودم قوت فریاد

فریاد رسی نیست که فریاد توان کرد

صید دلم آسان نتوان کرد گرفتار

ور زانکه توان مشکلش آزاد توان کرد

اندیشه (سحاب) ارز خدا باشد و رحمی

با خلق کجا این همه بیداد توان کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

این غمکده ای نیست که آباد توان کرد

گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد

خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد

معذور بود هر که فراموش کند از من

[...]

ملا احمد نراقی

از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد

گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد

صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست

از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد

عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل

[...]

یغمای جندقی

در بتکده گر خانه ای آباد توان کرد

از کعبه مسلمانم اگر یاد توان کرد

آهن دلش از ناله نشد نرم چه حاصل

کز سینه من کوره حداد توان کرد

انصاف که تا سینه توان کند به ناخن

[...]

حکیم سبزواری

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد

ز افتاده به کُنج قفسی یاد توان کرد

آغوش و کنار از تو نداریم توقع

از نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد

رخش ستم این قدر نباید که بتازی

[...]

رضاقلی خان هدایت

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد

ز افتاده به کنج قفسی یاد توان کرد

آغوش و کنار از تو نداریم توقع

از نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه