گنجور

 
واقف لاهوری

به چشم من چقدر رتبه است جنگ تو را

که میل دیدهٔ خود می‌کنم خدنگ تو را

برای چهره برافروختن شراب مخور

که نیست حاجت روغن چراغ رنگ تو را

ز پیر عشق مرا رخصت تصرّف نیست

به نیم‌ ناله کنم ورنه آب سنگ تو را

نهال عشرتم آن دم بهار خواهد کرد

که شاخ گل کند از خون خود خدنگ تو را

جهان تنگ به چشمم شده است تنگ شکر

چه لذّت است خیال دهان تنگ تو را

بنال واقف ازین قامت خمیدهٔ خویش

کسی ز لطف نوازش نکرد چنگ تو را

 
 
نامبردگان شاهنامه
بابافغانی

که تنگ دوخت عفی الله قبای تنگ تو را 

که داد زیب دگر سرو لاله رنگ تو را

مصوّری که جمال تو دید حیران ماند

چو در خیال درآورد زیب و رنگ تو را

ز سنگ لیلی اگر کاسه‌ای شکست چه شد

[...]

محتشم کاشانی

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را

که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را

که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز

که آتش غضب افروخته است رنگ تو را

مصوران قلم از مو کنند تا نکشند

[...]

نظیری نیشابوری

دلا گداز که آیینه کرده سنگ تو را

کدام صیقل ابرو زدوده زنگ تو را

تو کعبه در دل ما کافران چه می جویی

گر آزری نتراشیده است سنگ تو را

کسی شکاری عشق تو را چه می داند

[...]

اسیر شهرستانی

بیا که فال جنون کرده ایم جنگ تو را

به نرخ گوهر دل می خریم سنگ تو را

نشان راست چرا از دلم نمی پرسی

که برده است به چشم نشان خدنگ تو را

نورس دماوندی

نصیب عمر ابد شد شهید جنگ تو را

ز موج آب حیات است پر خدنگ تو را

نظاره شد رگ لعل از عقیق سیرابت

ندارد آتش یاقوت آب و رنگ تو را

به ملک عشق پی دعوی سلیمانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه