گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱ - فی التوحید

 

ای غره ماه از اثر صنع تو غراوی طره شب از دم لطف تو مطرا
نوک قلم صنع تودر مبدا فطرتانگیخته برصفحهٔ کن صورت اشیا
سجاده نشینان نه ایوان فلک راحکم تو فروزنده قنادیل زوایا
هم رازق بی ریبی و هم خالق بی عیبهم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا
مامور تو از برگ سمن تا بسمندرمصنوع تو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

گر راه بود بر سر کوی تو صبا رادر بندگیت عرضه کند قصه ما را
ما را به سرا پردهٔ قربت که دهد راهبرصدر سلاطین نتوان یافت گدا را
چون لاله عذاران چمن جلوه نمایندسر کوفته باید که بدارند گیا را
گر ره بدواخانهٔ مقصود نیابیمدر رنج بمیریم و نخواهیم دوا را
مرهم ز چه سازیم که این درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحابتا روز نخفتیم من و شمع جگرتاب
از دست دل سوخته و دیده خونباریک لحظه نبودیم جدا ز آتش و از آب
من در نظرش سوختمی ز آتش سینهو او ساختی از بهر من سوخته جلاب
از بسکه فشاندیم در از چشم گهرریزشد صحن گلستان صدف لؤلؤی خوشاب
در پاش فکندم سرشوریده از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستترحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدی از برم ای طرفه بغدادشد دامن من دجلهٔ بغداد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهمتا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
بی شکر شیرین تو در درگه خسروبر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

ای درد تو درمان دل و رنج تو راحتاشکم نمک آب و جگر خسته جراحت
موج ار چه زند لاف تبحر نزند دمبا مردمک چشم من از علم سباحت
یکدم نشود نقش تو از دیده ما دورزانرو که توئی گوهر دریای ملاحت
دستی ز سر لطف بنه بردل ریشمزیرا که بود در کف کافی تو راحت
مستسقی درویش که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

منزلگه جانست که جانان من آنجاستیا روضهٔ خلدست که رضوان من آنجاست
هردم بدلم می‌رسد از مصر پیامیگوئیکه مگر یوسف کنعان من آنجاست
پر می‌زند از شوق لبش طوطی جانمآری چکنم چون شکرستان من آنجاست
هر چند که در دم نشود قابل درماندرد من از آنست که درمان من آنجاست
شاهان جهان را نبود منزل قربتآنجا که سراپردهٔ سلطان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

این باد کدامست که از کوی شما خاستوین مرغ چه نامست که از سوی سبا خاست
باد سحری نکهت مشک ختن آوردیا بوئی از آن سلسله غالیه‌سا خاست
گوئی مگر انفاس روان‌بخش بهشتستاین بوی دلاویز که از باد صبا خاست
برخاسته بودی و دل غمزده می‌گفتیا رب که قیامت ز قیام تو چرا خاست
بنشین نفسی بو که بلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳

 

این بوی بهارست که از صحن چمن خاستیا نکهت مشکست کز آهوی ختن خاست
انفاس بهشتست که آید به مشاممیا بوی اویسست که از سوی قرن خاست
این سرو کدامست که در باغ روان شدوین مرغ چه نامست که از طرف چمن خاست
بشنو سخنی راست که امروز در آفاقهر فتنه که هست از قد آن سیم بدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

یاران همه مخمور و قدح پر می نابستما جمله جگر تشنه و عالم همه آبست
مرغ دل من در شکن زلف دلارامیا رب چه تذرویست که در چنگ عقابست
چشم من سودازده یا درج عقیقستاشک من دلسوخته یا لعل مذابست
ورد سحرم زمزمهٔ نغمهٔ چنگستو آهنگ مناجات من آواز ربابست
دور از تو مپندار که هنگام صبوحمبا این جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

بشکست دل تنگ من خسته کزین دستمشاطه سر زلف پریشان تو بشکست
دارم ز میان تو تمنای کناریخود را چو کمر گر چه به زر بر تو توان بست
عمری و بافسوس ز دستت نتوان دادعمر ار چه به افسوس برون می‌رود از دست
از دیده بیفتاده سرشکم که بشوخیبر گوشهٔ چشم آمد و برجای تو بنشست
تا حاجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

ز آتشکده و کعبه غرض سوز ونیازستوانجا که نیازست چه حاجت بنمازست
بی عشق مسخر نشود ملک حقیقتکان چیز که جز عشق بود عین مجازست
چون مرغ دل خستهٔ من صید نگرددهرگاه که بینم که درمیکده بازست
آنکس که بود معتکف کعبهٔ قربتدر مذهب عشاق چه محتاج حجازست
هر چند که از بندگی ما چه برآیدما بنده آنیم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

ابروی تو طاقست که پیوسته هلالستز آنرو که هلال ار نشود بدر محالست
بر روی تو خال حبشی هر که ببیندگوید که مگر خازن فردوس بلالست
پیوسته هلالست ترا حاجب خورشیدوین طرفه که چشم سیهت ابن هلالست
آن دل که سفر کرده بچین سر زلفتیا رب که در آن شام غریبان به چه حالست
هندو به چهٔ خال سیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

آن جوهر جانست که در گوهر کانستیا می که درو خاصیت جوهر جانست
یاقوت روان در لب یاقوتی جامستیا چشم قدح چشمهٔ یاقوت روانست
زین پس من و میخانه که در مذهب عشاقخاک در خمخانه به از خانهٔ خانست
در جام عقیقین فکن ای لعبت ساقیلعلی که ازو خون جگر در دل کانست
یک شربت از آن لعل مفرح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

یاقوت روان بخش تو تا قوت روانستچشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست
آن موی میان تو که سازد کمر از مویموئی بمیان آمده یا موی میانست
در موی میانت سخنی نیست که خود نیستلیکن سخن ار هست در آن پسته دهانست
تا پشت کمان می‌شکند ابروی شوختپیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمانست
با ما به شکر خنده درآ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

گفتم که چرا صورتت از دیده نهانستگفتا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکنگفتا مگرت آرزوی دیدن جانست
گفتم همه هیچست امیدم ز کنارتگفتا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان بر من دلتنک چه تنگستگفتا که مرا همچو دلت تنک دهانست
گفتم که بگو تا بدهم جان گرامیگفتا که ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴

 

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینستیا ماه شب چارده بر روی زمینست
در ابر سیه شعشهٔ بدر منیرستیا در شکن کاکل او نور جبینست
آن ماه تمامست که برگوشه بامستیا شاه سپهرست که بر چرخ برینست
گویند که زیباست بغایت مه نخشبلیکن نتوان گفت که زیباتر از اینست
آن لعل گهر پوش مگر چشمهٔ نوشستیا درج عقیقست که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

ای پیک صبا حال پری چهرهٔ ما چیستوی مرغ سلیمان خبر آخر ز سبا چیست
در سلسلهٔ زلف سراسیمهٔ لیلیحال دل مجنون پراکندهٔ ما چیست
برخاک رهش سر بنهادیم ولیکنسلطان خبرش نیست که احوال گدا چیست
با آنکه طبیب دل ریشست بگوئیدکز درد بمردیم بفرما که دوا چیست
گر زانکه نرنجیده‌ئی از ما بخطائیچین در خم ابروی تو ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیستکاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست
کس نیست که در دل غم عشق تو نداردکانرا که غم عشق کسی نیست کسی نیست
باز آی که با هم نفسی خوش بنشینیمکز عمر کنون حاصل ما جز نفسی نیست
تنها نه مرا با رخ و زلفت هوسی هستکامروز کسی نیست که صاحب هوسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

ای جان جهان جان وجهان برخی جانتداریم تمنای کناری ز میانت
چون وصف دهان تو کنم زانکه در آفاقمن هیچ ندیدم به لطافت چو دهانت
گو شرح تو ای آیت خوبی دگری گویزان باب که من عاجزم از کنه بیانت
گرمدعی از نوک خدنگت سپر انداختمن سینه سپر ساخته‌ام پیش سنانت
ای گلبن خندان بچنین حسن و لطافتکی رونق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

از باد صبا در سر زلفش چو خم افتدصد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد
مشتاق حرم گر بزند آه جگر سوزآتش بمغیلان و دخان در حرم افتد
در هر طرفت هست بسی خسته و مجروحلیکن چو منت عاشق دلخسته کم افتد
چون قصهٔ اندوه فراق تو نویسمگر دم بزنم آتش دل در قلم افتد
پیش لب ضحاک تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱

 

چون طره عنبر شکنش در شکن افتداز سنبل تر سلسله برنسترن افتد
دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماندچون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد
کام دل شوریده ز لعل تو برآرمگر چین سر زلف تو در دست من افتد
چون وقت سحر گل بشکر خنده درآیداز بلبل شوریده فغان در چمن افتد
طوطی که شکر می‌شکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸

 

نقاش که او صورت ارژنگ نگاردکی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد
فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبدصد نقش برانگیزد و بر سنگ نگارد
صورتگر چین نقش نبندم که نگاریچون آن صنم سنگدل شنگ نگارد
حنا مگر امروز درین مرحله تنگستکو پنجه بخون من دلتنگ نگارد
نقاش بصورتگری ار موی شکافدصورت نتوان بست کزین رنگ نگارد
چنگی همه از پردهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳

 

مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کردتشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد
چون شکر شیرین بشکر خنده در آریجان برخی آن لعل گهر پوش توان کرد
می تلخ نباشد چو ز دست تو ستانندکز دست تو گر زهر بود نوش توان کرد
حاجت بقدح نیست که ارباب خرد رااز جام لبت واله و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کردبی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد
کام دلم آن پسته دهانست ولیکنزان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد
گفتم مرو از دیدهٔ موج افکن ما گفتپیوسته وطن برلب دریا نتوان کرد
چون لاله دل از مهرتوان سوختن امااسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد
تا در سر زلفش نکنی جان گرامیپیش تو حدیث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

کس نیست که دست من غمخوار بگیردیا دادم از آن دلبر عیار بگیرد
هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخیجیب من دلخستهٔ بیمار بگیرد
کی بار دهد شاخ امید من اگر یارترک من بیچاره بیکبار بگیرد
فرهاد چو یاد آورد از شکر شیرینخوناب دلش دامن کهسار بگیرد
سیلاب سرشکست که هنگام عزیمتپیش ره یاران وفادار بگیرد
ساقی بده آن می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی