گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

هرکس که ز حال من خبر یابدبدعهدی تو به جمله دریابد
بر من غم تو کمین همی سازدجانم شده گیر اگر ظفر یابد
عشقت به بهانه‌ای دلم بستدترسم که بهانهٔ دگر یابد
خواهم که دمی برآورم با توبی‌آنکه زمانه زان خبر یابد
دی بنده به دل خرید وصل توامروز به جان خرد اگر یابد
زان می‌ترسم که هر متاعی راچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

در دور تو کم کسی امان یابددر عشق تو کم دلی زبان یابد
خود نیز نشان نمی‌توان دادنزان‌کس که ز تو همی نشان یابد
وصل تو اگر به جان بیابد دلانصاف بده که رایگان یابد
تنها تو همه جهانی و آن کسکو یافت ترا همه جهان یابد
در آینه گر جمال بنماییاز نور رخت خیال جان یابد
ور سایهٔ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

با قد تو قد سرو خم داردچون قد تو باغ، سرو کم دارد
وصلت ز همه وجود به لیکنتا هجر تو روی در عدم دارد
شادم به تو و یقین همی دانمکین یک شادی هزار غم دارد
در کار تو نیست عقل بر کاریکار آن دارد که یک درم دارد
دایم چو قلم به تارکم پویانزان قامت و قد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

جان نقش رخ تو بر نگین دارددل داغ غم تو بر سرین دارد
تا دامن دل به دست عشق تستصد گونه هنر در آستین دارد
چشم تو دلم ببرد و می‌بینمکاکنون پی جان و قصد دین دارد
وافکنده کمان غمزه در بازوتا باز چه فتنه در کمین دارد
گویی که سخن مگوی و دم درکشانصاف بده که برگ این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

نه دل کم عشق یار می‌گیردنه با دگری قرار می‌گیرد
از دست تو آن سرشک می‌بارمکانگشت ازو نگار می‌گیرد
سرمایهٔ صدهزار غم بیش استآنرا که به غمگسار می‌گیرد
صبری نه که سازگار دل باشدبا غم به چه کار کار می‌گیرد
هر غم که نه از میان دل خیزدپنداری ازو کنار می‌گیرد
عمری به بهانهٔ وداع او رامی‌بوسد و در کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

دل راه صلاح برنمی‌گیردکردم همه حیله درنمی‌گیرد
معشوقه دگر گرفت و دیگر شددل هرچه کند دگر نمی‌گیرد
الحق نه دروغ راست باید گفتمعذور بود اگر نمی‌گیرد
من تختهٔ عاشقی ز سر گیرمهرچند که او ز سر نمی‌گیرد
دادم دو جهان به باد در عشقشما را به دو حبه برنمی‌گیرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

نه وعدهٔ وصلت انتظار ارزدنه خمر هوای تو خمار ارزد
هم طبع زمانه‌ای که نشکفته استکس را ز تو هیچ گل که خار ارزد
بر باد تو داد روزگارم دلوان چیست ترا که روزگار ارزد
منصوبه منه که با دغای توحقا که اگر نه شش چهار ارزد
گویی به هزار جان دهم بوسیزیرا که یکی به صد هزار ارزد
وانجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

از وصل تو آتش جگر خیزدوز هجر تو نالهٔ سحر خیزد
سرگشتهٔ عالم هوای توهر روز ز عالم دگر خیزد
دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمتهر فردایی ز دی بتر خیزد
گویی به هلاک جانت برخیزمبرخاسته گیر از این چه برخیزد
هنگام قیام خاک‌پایت راخورشید فلک به فرق سر خیزد
مه چون سگ پاسبانت ار خواهیهر لحظه ز آستان در خیزد
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

بی‌عشق توام به سر نخواهد شدبا خوی تو خوی در نخواهد شد
آوخ که به جز خبر نماند از منوز حال منت خبر نخواهد شد
گفتم که به صبر به شود کارمخود می‌نشود مگر نخواهد شد
گیرم که ز بد بتر شود گو شودانم ز بتر بتر نخواهد شد
ور عمر به کام من نشد کاریدیرم نشدست اگر نخواهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

جانا دلم از غمت به جان آمدجانم ز تو بر سر جهان آمد
از دولت این جهان دلی بودمآن نیز به دولتت گران آمد
آری همه دولتی گران آیدچون پای غم تو در میان آمد
در راه تو کارها بنامیزدچونان که بخواستم چنان آمد
در حجرهٔ دل خیال تو بنشستچون عشق تو در میان جان آمد
جان بر در دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

عشق تو ز دل برید نتواندوصل تو به جان خرید نتواند
روی تو اگر نه آفتاب آیدچونست که درست دید نتواند
طرفه شکریست آن لبان توهر طوطی ازو مزید نتواند
هرجا که تو دام زلف گستردییک پشه ازو پرید نتواند
خواهد که کند مر انوریت راتیغ غم تو شهید نتواند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

چون نیستی آنچنان که می‌بایدتن در دادم چنانکه می‌آید
گفتی که از این بتر کنم خواهیالحق نه که هیچ درنمی‌باید
با این همه غم که از تو می‌بینمگر خواب دگر نبینیم شاید
با فتنهٔ روزگار تو عیدستهر فتنه که روزگار می‌زاید
گفتم که دلم به بوسه خرسندستگفتی ندهم وگرچه می‌باید
زین طرفه ترت حکایتی دارمدل بین که همی چه باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

درد سر دل به سر نمی‌آیدپای از گل عشق برنمی‌آید
آوخ عمرم به رخنه بیرون شدوین بخت ز رخنه درنمی‌آید
گفتم شب عیش را بود روزیاین رفت و زان خبر نمی‌آید
دل خانه فروش نام و ننگم زددلبر ز تتق به در نمی‌آید
از هرچه کند خجل نمی‌گرددوز هرچه کنی بتر نمی‌آید
هم‌دست زمانه شد که در دستانرنگش دو چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

یا وصل ترا عنایتی بایدیا هجر ترا نهایتی باید
صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانیدر شان وصال آیتی باید
دل عمر به عشق می‌دهد رشوتآخر ز تو در حمایتی باید
بوسی ندهی وگر طمع دارمگویی به بها ولایتی باید
الحق به از این بها به نتوان جستدر هر کاری کفایتی باید
آخر ز تو در جهان پس از عمریجز جور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

دلدار به طبع گشت رام آخروین کار به صبر شد تمام آخر
آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسنبی‌رایض گشت خوش لگام آخر
وان مرغ رمیده وز قفس جستهباز آمد چون دلم به دام آخر
هرکس که به صبر پای بفشاردروزی برسد چو من به کام آخر
منشوری نیست دور محنت راچون یابد دولت دوام آخر


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

آخر در زهد و توبه دربستموز بند قبول آن و این رستم
بر پردهٔ چنگ پرده بدریدموز بادهٔ ناب توبه بشکستم
با آن بت کم‌زن مقامر دلدر کنج قمارخانه بنشستم
چون نوبت حسن پنج کرد آن بتزنار چهارگانه بربستم
از رخصت عشق رخنه‌ای جستموز عادت مادر و پدر جستم
چون پای بلا به جور بگشادمبی‌باده مباد یک نفس دستم
در بتکده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

دل باز به عاشقی درافکندمبرداد به باد عهد و سوگندم
پیوست به عشق تا دگربارهببرید ز خاص و عام پیوندم
برکند به دست عشوه از بیخمتا بیخ صلاح و توبه برکندم
پندم بدهد همی شود در سراین بار که نیک نیک دربندم
چون بستهٔ بند عاشقی باشمکی سود کند نصیحت و پندم
از مرهم وصل فارغم زیراکز یار به درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

هرچند به جای تو وفا دارمهم از تو توقع جفا دارم
در سر ز تو همچنان هوس دارمدر دل ز تو همچنان هوادارم
از من چو جهان مبر که تو دانیکز دولت این جهان ترا دارم
بیگانه مشو چو دین و دل با منچون با غم تو دل آشنا دارم
گویی که مگوی راز با خصمانحاشا لله که این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

هر غم که ز عشق یار می‌بینماز گردش روزگار می‌بینم
بیداد فلک از آنکه دی بودستامروز یکی هزار می‌بینم
تا شاخ زمانه کی گلی زایداکنون همه زخم خار می‌بینم
دربند دمی که بی‌غمی باشمبنگر که چه انتظار می‌بینم
در هر دل دوستی بنامیزدصد دشمن آشکار می‌بینم
آن می‌بینم که کس نمی‌بیندآری نه به اختیار می‌بینم
با دست زمانه در جهان حقاگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

دل را به غمت نیاز می‌بینمکارت همه کبر و ناز می‌بینم
وان جامه که دی وصل ما بودیاکنون نه بر آن طراز می‌بینم
صد گونه زیان همی پدید آیدسرمایهٔ دل چو باز می‌بینم
آنرا که فلک همی کند نازشاو را به تو هم نیاز می‌بینم
هین چند که زلف گردهٔ توبر دست غمت دراز می‌بینم


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸

 

ای بندهٔ روی تو خداونداندیوانهٔ زلف تو خردمندان
بازار جمال روی خوبت راآراسته رسته رسته دلبندان
در هر پس در مجاوری داریگریان و در انتظار دل خندان
چندین چه کنی به وعده دربندمایام وفا نمی‌کند چندان
گویی مشتاب تا که وقت آیدگر خواهی وگرنه از بن دندان
از خوی بدت شکایتی دارمکان نیست نشان نیک پیوندان
هجرت به جواب آن پدید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

ای برده دل من و جفا کردهبافرقت خویشم آشنا کرده
آخر به جفا مرا بیازردیدر اول دوستی وفا کرده
روی از تو بتا چگونه گردانمپشت از غم عشق تو دو تا کرده
هر روز مرا هزار بد گوییمن بر تو هزار شب دعا کرده
ای رنج فراق روی و موی توجان ودل من ز من جدا کرده
وانگه من مستمند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶

 

ای دوست به کام دشمنم کردیبردی دل و زان پسم جگر خوردی
چون دست ز عشق بر سر آوردماز دست شدی و سر برآوردی
آن دوستیی چنان بدان گرمیای دوست چنین شود بدین سردی
گفتم که چو روزگار برگرددتو نیز چو روزگار برگردی
گفتی نکنم چنین معاذاللهدیدی که به عاقبت چنان کردی
در خورد تو نیست انوری آریلیکن به ضرورتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳

 

بدخوی‌تری مگر خبر داریکامروز طراوتی دگر داری
یا می‌دانی که با دل و چشممپیوند و جمال بیشتر داری
روزی که به دست ناز برخیزیدانم ز نیاز من خبر داری
در پردهٔ دل چو هم تویی آخراز راز دلم چه پرده برداری
گویی که از این پست وفادارمگویم به وفا و عهد اگر داری
بر پای جهی که قصه کوته کنامشب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

الحق نه دروغ محتشم یارینازت بکشم که جان آن داری
ناز چو تویی توان کشید ای جانبا این همه چابکی و عیاری
با روی تو در تفکرم کایزداز رحمتت آفرید پنداری
در عشق تو گردنان گردون راگردن ننهم همی ز جباری
گر سر به فلک برم روا باشدچون سر به کسی چو من فرود آری
چون عاشق زار تو شدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری