گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 

آزرده کرد کژدم غربت جگر مراگوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرمصفرا همی برآید از انده به سر مرا
گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کردچرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
گر در کمال فضل بود مرد را خطرچون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟
گر بر قیاس فضل بگشتی مدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱

 

ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلبگر مردمی ستور مشو، مردمی طلب
بر لذت بهیمی چون فتنه گشته‌ایبس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب
چون ننگری که چه می‌نویسد بر این زمینیزدان به خط خویش و به انفاس تیره‌شب؟
بنویسد آنچه خواهد و خود باز بستردبنگر بدین کتابت پر نادر عجب
اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدیدر نطفها و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

 

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:
بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرزدیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب
چشمه است و آب نیست، پس این چشمه چون بود؟این نکته‌ای است طرفه و بی‌هیچ پیچ و تاب
گاهی پدید باشد و گاهی نهان شوددادم نشانی‌ای به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

 

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماستیا خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویشایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»
دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهانما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»
چون فیلسوف رفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷

 

نشنیده‌ای که زیر چناری کدو بنیبر رست و بردوید برو بر به روز بیست؟
پرسید از آن چنار که «تو چند ساله‌ای؟»گفتا «دویست باشد و اکنون زیادتی است»
خندید ازو کدو که «من از تو به بیست روزبر تر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست»
او را چنار گفت که «امروز ای کدوبا تو مرا هنوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷

 

جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرندیا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟
عالم چرا که نیست سخن گوی و جانورگرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟
ور در جهان نیند علی‌حال غایبندور غایبند بر تن ما چونکه حاضرند؟
گرچه نه غایبند به اشخاص غایبندورچه نه ایدرند به افعال ایدرند
وانگه کز این مزاج مهیا جدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸

 

بالای هفت چرخ مدور دو گوهرندکز نور هر دو عالم و آدم منورند
اندر مشیمهٔ عدم از نطفهٔ وجودهر دو مصورند ولی نامصورند
محسوس نیستند و نگنجند در حواسنایند در نظر که نه مظلم نه انورند
پروردگان دایهٔ قدسند در قدمگوهرنیند اگرچه به اوصاف گوهرند
زین سوی آفرینش و زان سوی کایناتبیرون و اندرون زمانه مجاورند
اندر جهان نیند هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷

 

با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیرتا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر
تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهارچون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر
گر ماه تیر شیر نبارید از آسمانبر قیرگون سرت که فرو ریخته‌است شیر؟
ز اول چنانت بود گمان اندر این جهانکاریت جز که خور نه قلیل است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰

 

هشیار باش و خفته مرو تیز بر ستورتا نوفتد ستور تو ناگه به جر و لور
موری تو و فلک به مثل زنده پیل مستدارد هگرز طاقت با پیل مست، مور؟
شور است آب او ننشاندت تشنگیگر نیستی ستور مخور آب تلخ و شور
بیدار شو زخواب، سوی مردمی گراییکبارگی مخسپ همه عمر بر ستور
زنهار تا چنان نکنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲

 

پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتشتا دررسم مگر به رسول و شفاعتش
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسولدارم شفیع پیش رسول آل و عترتش
با آل او روم سوی او هیچ باک نیستبرگیرم از منافق ناکس شناعتش
دین خدای ملک رسول است و، خلق پاکامروز امتان رسولند و رعیتش
گر سوی آل مرد شود مال او چرازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸

 

این روزگار بی‌خطر و کار بی‌نظاموام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
بر تو موکلند بدین وام روز و شببایدت باز داد به ناکام یا به کام
دل بر تمام توختن وام سخت کنبا این دو وام‌دار تو را کی رود کلام؟
اندر جهان تهی‌تر ازان نیست خانه‌ایکز وام کرد مرد درو فرش و اوستام
شوم است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۴

 

دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدمزایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم
تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دلعیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم
گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگانگاهی ز حرص مال پس کیمیا شدم
نه باک داشتم که همی عمر شد به بادنه شرم داشتم که ضمیری خطا شدم
وقت خزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹

 

تا کی کنی گله که نه خوب است کار منوز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟
چون بنگری که شست بدادی به طمع ششنوحه کنی که وای گل و وای خار من
چون من ز بهر مال دهم روزگار خویشآید به مال باز به من روزگار من؟
هرگز نیامد و بنیاید گذشته بازبر قول من گوا بس پیرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴

 

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروانتا چونکه سال و ماه دوانند هردوان
من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بودبا کاروان رباط کسی هر دوان دوان
از رفتن رباط نه نیز از شتاب خودآگاه نیست بیشتر از خلق کاروان
خفته و نشسته جمله روانند با شتابهرگز شنود کس به جهان خفته و روان!
در راه عمر خفته نیاساید، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳

 

ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون
اندر حریم می نکند جان تو قرارتا ناوری دل از حرم دلبران برون
برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دینچون من غریب و زار به مازندران درون
زیرا که عیب و علت کندی کاردارسوهان علاج داند کرد و فسان فسون
دنیا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸

 

گرگ آمده است گرسنه و دشت پر برهافتاده در رمه، رمه رفته به شب چره
گرگ، از رمه‌خواران و رمه، در گیا چرانهر یک به حرص خویش همی پر کند دره
گرگ گیا بره‌است و بره گرگ را گیاستاین نکته یاد گیر که نغز است و نادره
بنگر در این مثال تن خویش را ببینگرگ و بره مباش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۷

 

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمیچونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟
گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چن اونه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی
کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمندهمواره پر ز پیچ و پر از تاب و پر خمی
چون خم همی خوری و جزین نیستت هنرپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو