گنجور

 
ناصرخسرو

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست

یا خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست

لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش

ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»

داناش گفت «معدن چون و چراست این»

نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»

دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهان

ما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»

چون فیلسوف رفت و عطا با خدای ماند

پیداست همچو روز که گفتار او خطاست

بخشیدهٔ خدای ز تو کی جدا شود؟

آن کو جدا شود ز تو بخشیده‌های ماست

از بهر جست و جوی ز کار جهان و خلق

گفتند گونه‌گون و دویدند چپ و راست

آن گفت ک«این جهان نه فنا است و سرمدی است»

وین گفت ک«این خطاست، جهان را ز بن فناست»

چون این و آن شدند و جهان ماند، مر تو را

او بر بقای خویش و فناهای ما گواست

فانی به جان نه‌ای به تنی، ای حکیم، تو

جان را فنا به عقل محال است و نارواست

بس چاشنی است این ز بقا و فنا تو را

کز فعل بر فنا و ز بنیاد بر بقاست

باقی است چرخ کردهٔ یزدان و، شخص تو

فانی است از انکه کردهٔ این بی‌خرد رحاست

بی دانش آمدی و در اینجا شناختی

کاین چیست وان چه باشد وان چون و این چراست

چون و چرا نتیجهٔ عقل است بی‌گمان

چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟

جز عقل چیست آنکه بدو نیک و بد زخلق

آن مستحق لعنت وین در خور ثناست

قدر و بهای مرد نه از جسم و فربهی است

بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست

بر جانور بجمله سخن گوی جانور

زان است پادشا که برو عقل پادشاست

چون تو خدای خر شدی از قوت خرد

پس عقل بهره‌ای ز خدای است قول راست

بی هیچ علتی ز قضا عقل دادمان

زین روی نام عقل سوی اهل دین قضاست

اینجا ز بهر آن ز خدائیت بهره‌داد

کاین گوهر شریف مر آن هدیه را سزاست

این است آن عطا که خدا کرد فیلسوف

آن فلسفه است و این ره و آثار انبیاست

این عالم اژدهاست وز ایزد تو را خرد

پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست

پازهر اژدهاست خرد سوی هوشیار

در خورد مکر نیست نه نیز از در دهاست

هر چند رحمت است خرد بر تو از خدای

بر هر که بد کند به خرد هم خرد بلاست

ملک و بقاست کام تو وین هر دو کام را

اندر دو عالم ای بخرد عقل کیمیاست

گر تو به دست عقل اسیری خنک تو را

وای تو گر خردت به دست تو مبتلاست

تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده‌است

گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست

سوی وفاست روی خرد، چون جفا کنی

مر عقل را به سوی تو، ای پیر، پس قفاست

عدل است و راستی همه آثار عقل پاک

عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضیاست

از عدل‌های عقل یکی شکر نعمت است

بخشندهٔ خرد ز تو زیرا که شکر خواست

از نیک صبر کرد نباید که کاهلی است

بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست

شکر است آب نعمت و نعمت نهال او

با آب خوش نهال نگیرد هگرز کاست

هر کس که بر هوای دل خویش تکیه کرد

تکیه مکن برو که هواجوی بر هواست

آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود

این پند مر تو را به ره راست بر عصاست

عالم یکی خط است کشیدهٔ خدای حق

وان خط را میانه و آغاز و انتهاست

دنیا ز بهر مردم و مردم ز بهر دین

چون خط دایره که بر انجامش ابتداست

علم است کار جانت و عمل کار تن که دین

از علم وز عمل چو تن و جان تو دوتاست

چون جان و تن دوتاست دو تخم است دینت را

یک تخم او ز خوف و دگر تخم او رجاست

مرد خرد جدا نشد از خر مگر به دین

آن کن که مرد با خرد از خر بدو جداست

کشت خدای نیست مگر کاهل علم و دین

جز کاین دو تن دگر همه خار و خس و گیاست

پرهیز تخم و مایهٔ دین است و زی خدای

پرهیزگار مردم دین‌دار و بی‌ریاست

پرهیزگار کیست؟ کم آزار، اگر کسی

از خلق پارساست کم آزار پارساست

لختی عنان بکش سپس این جهان متاز

زیرا که تاختن سپس این جهان عناست

بر خاک فتنه چون بشدی؟ بر سما نگر

بر خاک نیست جای تو بل برتر از سماست

گر ز آسمان به خاک تو خرسند گشته‌ای

همچون تو شوربخت به عالم دگر کجاست؟

ترسم کز آرزو خردت را وبا رسد

زیرا که آرزو خرد خلق را وباست

دردی است آرزو که به پرهیز به شود

پرهیز مرد را سوی دانا بهین دواست

پند از کسی شنو که ندارد ز تو طمع

پندی که با طمع بود آن سر بسر هباست

گیتی به بند طمع ببسته است خلق را

زین بند دور باش که نه بند بی‌وفاست

از دست بند طمع جهان چون رهاندت

جز هوشیار مرد کز این بند خود رهاست؟

بی‌توتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق

از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست

رفتند هم رهانت، بباید همیت رفت

انده مخور که جای سپنجیست بی‌نواست

برگیر زاد و، زاد تو پرهیز و طاعت است

زین راه سر متاب که این راه اولیاست

چون بی‌بقاست این سفری خانه اندرو

باکی مدار هیچ اگرت پشت بی‌قباست

پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان

هر چند با خسان کنی اینجا نشست و خاست

مزگت کلیسیا نشده‌است، ای پسر، هگرز

گرچه به شهر همبر مزگت کلیسیاست

این است پند حجت وین است مغز دین

وارایش سخنش چو گشنیز و کرویاست